نمایان
www.3manage.com
لایسنس آنتی ویروس

گزارش ایسنا از شب فوتبالی کوی دانشگاه

فریاد هایشان همه جا را گرفته، فریاد های برخاسته از نگرانی، فریادهای برخواسته از ته دل. انگار امید و آرمانشان را باید در اینجا بیابند. همه چیز را گذاشته اند کنار، حتی درسی که به خاطرش دوری خانواده و عزیزانشان را تحمل می کنند. همه یکی شده اند تا به خواسته مشترکشان برسند، کرد و ترک و لر و عرب و … فرقی نمی کند، وقتی که می بینند باید هم دل باشند برای هدف مشترکشان. هنوز از نتیجه اتفاقات گذشته دل خوشی ندارند، هنوز خاطرات بد آن ایام را مرور می کنند، لیاقت و شان خودشان را خیلی بیشتر از آنچه که در گذشته اتفاق افتاده می دانند.

بعد از بازی برزیل، برای بار چندم است که باز هم با یکدیگر هم صدا شده اند. از قبل یکدیگر را خبر کرده اند و اصرار که همه باید باشند، اصرار که اگر نتیجه اش شادی باشد و اگر غم، برای همه است، اصرار که کسی ساکت نماند. این همه اصرار را در اضطرابشان می توان دید، به خصوص در چند نفری که هر از چندگاهی بغض می کنند. این همه اصرار را درتعصبشان می توان دید، اینجا همه می خواهند فریادشان از «امیرآباد» به «برزیل» برسد.

ساعت ۱۹:۳۰ است. هنوز یک ساعتی مانده تا بازی تیم ملی، اما همه در فکر این هستند که زود خودشان را به سالن‌های تلویزیون کوی برسانند. خیلی ها امتحاناتشان تمام شده، اما آن عده ای هم که امتحان و تحقیقشان مانده، همه را کنار گذاشته اند تا این چند ساعت را با تیم ملی همراه باشند. زور این هیجان، از درس و مشق بیشتر است. بعضی هم از همین الان بهترین جا را برای خودشان گرفته اند و محکم، نزدیک تلویزیون نشسته اند. هر چه به بازی نزدیک می شویم، جمعیت بیشتر می شود، مثل تبلیغ های پیش از بازی صدا و سیما.

بر در و دیوار چسبانده اند که قرار است بازی را در «سینما کوی» پخش کنند. در سالن تلویزیون پچ‌پچ است که به سینما بروند، اما آنها که جایشان خوب است حاضر نیستند نقد را به نسیه ترجیح دهند. حرفهایشان با یکدیگر گل انداخته، از خاطرات و نتیجه گیری های بدِ گذشته تیم ملی در جام‌های گذشته حرف می زنند، از بازی بد مقابل نیجریه و تک امتیازی که گرفتیم، از ترس بازی برابر آراژنتین و مسی، از هاشم، از سانسورهای صدا و سیما که حسابی به ذوقشان می زند، از امتحانات روزهای گذشته شان، از اینکه فردا دیگر سلف کوی تعطیل می شود و باید در کنار این روزهای باقیمانده برای آماده کردن تحقیقاتشان، دست به آشپزی هم بزنند، از اینکه هشتم تیر باید بند و بساطشان را جمع کنند و از کوی بروند.

در این تب و تاب فوتبالی، دانشجویانی هم هستند که بی خیال از جوّ جام جهانی سرشان به کتاب است و از آن دل نمی کنند. سینا دانشجوی مطالعات زبان آلمانی است، وقتی با او از بازی ایران- آرژانتین صحبت می کنم، می گوید که ترجیح می دهد برود نان سنگکش را بخرد و بیاد پای کتاب خواندن و فیلم دیدنش، از این هیاهو و سر و صدا هم اعتراض دارد. علیرضا و محمدرضا، هر دو دانشجوی رشته برق هستند و هر چند دیدن بازی با هم‌اتاقی هایشان را، به خاطر دور هم بودن، دوست دارند اما دیدن یا ندیدن فوتبال برایشان فرقی نمی کند و پای کار پروژه شان هستند.

۲۰ دقیقه ای مانده تا بازی شروع شود، اما سالن تلویزیون دیگر جا ندارد. ترکیب تیم ملی را از یکدیگر می پرسند که آیا تغیری داشته یا نداشته است. چراغ سالن را خاموش و شروع کرده اند به تشویق تیم ملی، سالن را ورزشگاه کرده اند. بعضی ها تصاویر پیش از بازی را بیشتر دوست دارند و منتظرند هر چه سریع‌تر پیام های بازرگانی تمام شود و ورود ملی پوشان را ببیند. از تلویزیون صدایی به گوش نمی رسد و تنها تصویر دارد، آخرین حدّ صدای ال سی دی سالن هم به گرد پای صدای دانشجویان نمی رسد. میان شلوغی بلند می شوم و سمت سینما کوی می روم.

جمعیتِ دانشجویان، خودشان را از هر طرف به ظلع جنوبی کوی می رسانند، عده ای هم خیلی زودتر آمده اند و روی صندلی ها جا خشک کرده اند، می دانند که تا چند دقیقه دیگر جایی برای سوزن انداختن نخواهد بود، تجربه اش را در تماشای بازی های قبل داشته اند.

سینما کوی مدت‌هاست که چنین جمعیتی را به خود ندیده است، گویا نه اهالی سینما رغبتی برای نمایش فیلم‌شان در کوی دارند و نه مسئولان کوی تمایلی برای آن، دیگر سخت است نامیدنش به سینماکوی، حالا باید آن را مکانی دانست برای دور هم بودن دانشجویان و تشویق والیبالیستها و فوتبالیستها، ورزشگاهی کوچک در کوی دانشگاه تهران.


توانسته ام در آن شلوغی جایی برای خودم پیدا کنم. ساعتم را نگاهی می اندازم، ۲۰:۱۸٫ نگاهی به اطرافم می کنم، حالا راهرو و اطراف صندلی ها را هم، ایستاده و نشسته گرفته اند. چند نفری شیپور آورده اند و فریادهای “ایران ایرانِ” همه در سینما می پیچد. امکانات تهویه هوا در کار نیست و گرما عرق همه را درآورده، گرمایی که هیجان و اضطرابِ بازی در برابر ستاره های آرژانتینی را در برابر کرده است. صدای سوت و کف همه بلند می شود، وقتی تصویر بازیکنان بر روی پرده سینما می افتد. این سر و صداها تنها زمانی خاموش می شوند که سرود ملی پخش می شود، نفس هایشان در سینه حبس شده است، این را در نگاه افراد دور برم می بینم. با سوت داور بازی شروع می شود.

همه بیش از آنکه بازی را دنبال کنند، زمان مسابقه را چک می کنند، هر ۱۰ دقیقه ای که می گذرد، همه خوشحالند که هنوز توپی وارد دروازه نشده است. اینجا، کافیست که یکی از بازیکنان حرکتی مفید در بازی انجام دهد، بعد از آن صدای سوت و کف است که بلند می شود، صدای “ایران ایران” است که کوی دانشگاه را پر می کند، شور و شادی است که سینما را به لرزه در می آورد؛ سینما نه، ورزشگاهی کوچک در کوی دانشگاه تهران.

کسی انتظار گل زدن ندارد، تنها هدف گل نخوردن تیم ملیست و وقتی سوت پایان نیمه اول به صدا در می آید و نتیجه، تساوی صفر-صفر است، شادی به نهایت می رسد. برای خیلی ها باور کردنی نیست که ۴۵ دقیقه در برابر تیم پنجم جهان که دو ستاره بر لباس‌هایشان می‌درخشید، گل نخورده ایم.

هوای نامطبوع داخل سالن طاقت فرسا شده است، عده ای از فرصت بین دو نیمه استفاده می کنند و بیرون می روند، تا نفسی تازه کنند، همه عرق کرده اند و خسته هستند، همچون ملی پوشانشان در برزیل، کمتر از آنها اضطراب نداشته اند، اگر نگویم بیشتر.

خوب بازی کردن ایران در نیمه دوم، همه را به تعجب وا داشته. حالا هوادارانِ دانشگاهی دنبال گل زدن تیم ملی هم هستند و موقعیت‌های گوچی و دژاکه آه شان را درآورده، حسرت از دست رفتن بهترین فرصت‌های ایران برای گل زنی در برابر آرژانتین. لحظه ها شمارش می شوند، چند نفرِ کناری برنامه ریخته اند که اگر بازی مساوی شود، به فکر بیرون رفتن و شادی کردن باشند. همه از افتخاری دیگر حرف می زنند، وقتی دقایق پایانیست و ایران توانسته یک بازی خوب کند و نتیجه ای مناسب کسب کند. صدای تشکر از کی‌روش و «بچه ها مچکریم» بلند شده است، شیپورچیِ داخل سینما نفس بریده است، خنده‌های از ته دل دانشجویان کوی نشین و شادی هایی که در آن همدلی و اتحاد دیده می شود فضا را پر کرده است، همه بازی را تمام شده می دانند، این از آخرین تشویق ها و “ایران ایران” گفتنشان پیداست، آخرین تشویق هایی که با زهر مسی همراه است، زهری در دقیقه ۹۱، شوتی در وقت اضافه که نتیجه اش گل است، سکوت است، بهت است، افسوس است و حسرت. بازی تمام، کوی دانشگاه ساکت می شود.

گزارش از فرهاد حاجری

انتهای پیام

یک نظر بگذارید

دسته‌ها
اين سايت را حمايت مي کنم