پرتال خبري پروژه ای مدیران دانلود

امروز: جمعه, ۲۹م فروردین, ۱۳۹۳
خبر خوان مدیران دانلود:

شهربازی هپی لند استخدام می‌کند

شهربازی هپی لند در مشهد بمنظور افزایش کادر خود از افراد متقاضی کار به صورت پاره وقت و تمام وقت دعوت به همکاری کرد. به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) این مجموعه تفریحی به افرادی با شرایط زیر نیازمند است: – سرپرست طبقه: فوق دیپلم، حداقل ۲۵ و حداکثر ۲۸ ساله، آقا/خانم، تعداد افراد مورد […]

همه چیز درباره سعدی

شما اینجا هستید »مدیران دانلود » سرگرمي » همه چیز درباره سعدی

عکس مقبره سعدی

شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی

یکی از بزرگترین شعرای ایران است که بعد از فردوسی آسمان زیبای ادبیات فارسی را با نور خود روشن ساخت و او نه تنها یکی از بزرگترین شعرای ایران بلکه یکی از بزرگترین سخنوران جهان می باشد . ولادت سعدی در سالهای اول سده هفتم هجری حدودا در سال ۶۰۶ ه.ق در شهر شیراز میباشد .

در این مطلب مجموعه کاملی از زندگی نامه , آثار و … این شاعر بزرگ می پردازیم .

فهرست مطالب :

- زندگی سعدی

- آثار سعدی

- ذکر جمیل سعدی

- کوتاه و خواندنی از سعدی

- عدالت در بوستان سعدی

- دیدگاه های تربیتی سعدی

- گوهر اندیشه سعدی از زبان امرسن

- سعدی و حب وطن

- تلمیحات قرآنی سعدی

- تجلی آیات و روایات در شعر سعدی

- داستان و قصه در بوستان سعدی

- غزل سعدی عارفانه یا عاشقانه

- نصایح حکیمانه جناب شیخ منبر اول

- نصایح حکیمانه جناب شیخ منبر دوم

- نصایح حکیمانه جناب شیخ منبر سوم

- پس گردنی درمانی !

- شعر زندگی در کلام سعدی

 

 

 

زندگی نامه سعدی

شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی

یکی از بزرگترین شعرای ایران است که بعد از فردوسیآسمان زیبای ادبیات فارسی را با نور خود روشن ساخت و او نه تنها یکی از بزرگترین شعرای ایران بلکه یکی از بزرگترین سخنوران جهان می باشد . ولادت سعدی در سالهای اول سده هفتم هجری حدودا در سال ۶۰۶ ه.ق در شهر شیراز میباشد .

خانواده اش از عالمان دین بودند و پدرش از کارکنان دربار اتابک بوده که سعدی نیز از همان دوران کودکی تحت تعلیم و تربیت پدرش قرار گرفت ولی در همان دوران کودکی پدرش را از دست داد و تحت تکفل جد مادری خود قرار گرفت .او مقدمات علوم شرعی و ادبی را در شیراز آموخت و سپس در دوران جوانی به بغداد رفت که این سفرآغاز سفرهای طولانی سعدی بود .او در بغداد در مدرسه نظامیه مشغول به تحصیل شد که در همین شهر بود که به محضر درس جمال الدین ابوالفرج عبدالرحمن محتسب رسید و از او به عنوان مربی و شیخ یاد می کند . پس از چند سال که او در بغداد به تحصیل مشغول بود شروع به سفرهای طولانی خود کرد که از حجاز گرفته تا روم و بارها با پای پیاده به حج رفت . سعدی سفرهای خود را تقریبا در سال ۶۲۰-۶۲۱ آغاز و حدود سال ۶۵۵ با بازگشت به شیراز به اتمام رساند که البته درخصوص کشورهایی که شیخ به آنجا سفر کرده علاوه بر عراق ،شام ، حجاز که کاملا درست بوده ،‌هندوستان ،‌غزنین ، ترکستان و آذربایجان و بیت المقدس و یمن و آفریقای شمالی که ذکر کرده اند و اکثر این مطالب را از گفته های خود شیخ استنباط نموده اند ولیکن بنا بر نظر بسیاری از محققین به درستی آن نمی توان اطمینان کرد بخصوص اینکه بعضی از آن گفته ها با شواهد تاریخی و دلایل عقلی سازگار نیست . شیخ شیراز دوستی محکمی با دو برادر معروف به صاحب دیوان یعنی شمس الدین محمد و علاء الدین عطا ملک جوینی وزرای دانشمند مغول داشته و آن طور که از سخنان شیخ معلوم است او به تصوف و عرفان اعتقاد داشته و شاید در سلسله متصوفه داخل شده وهم چنین گفته اند که محلی که امروز مقبره او می باشد خانقاهش بوده است .نکته مهمی که باید ذکر شود شهرت بسیاری است که این شاعر بزرگ هم در حیات خود داشت و هم بعد از وفاتش که البته این نکته تازگی نداشته و در مورد شعرای دیگری نیز بوده است . اما آنچه که قابل توجه و ذکر است این است که معروفیت سعدی فقط مختص به ایران نبوده حتی در زمان خودش به مرزهای خارج ازا یرا ن مانند هندوستان ،آسیای صغیر نیز رسیده بود و خودش در چند جا به این شهرت اشاره داشته که این شهرت سعدی معلول چند خاصیت است اول اینکه او زبان شیوای خود را وقف مدح و احساسات عاشقانه نکرده ، دوم اینکه او شاعری جهانگرد بود و گرم و سرد روزگار را چشیده و تجارب خود را برای دیگران با زیبایی و شیرینی بیان کرده و هم چنین وی در سخنان خود چه از نظر نثر و چه نظم از امثال و حکایات دلپذیر استفاده نموده است و دیگر اینکه سعدی به شاعری شوخ طبع و بذله گو معروف است که خواننده را مجذوب می کند و همه اینها دست به دست هم داده و سبب شهرت او گردیده است .شیخ شیراز در دوران شاعری خود افراد معدودی را مدح کرده که بیشتر اتابکان سلغری و وزراء فارس و چند تن از رجال معروف زمانش می باشد و بزرگترین ممدوح سعدی از میان سلغریان اتابک مظفر الدین ابوبکر بن سعد بن زنگی است که سعدی در روزگار این پادشاه به شیراز بازگشته بود و ممدوح دیگر سعد بن ابوبکر می باشد که سعدی گلستان را در سال  ۶۵۶  ه. ق به او تقدیم می کند و دو مرثیه نیز در مرگ این شخص نیز سروده است و از میان ممدوحان ، سعدی ، شمس الدین محمد و برادرش علاءالدین عطا ملک جوینی را بیش از همه مورد ستایش قرار داده که مدایح او هیچ شباهت به ستایشهای دیگر شاعران ندارد چون نه تملق می گوید و نه مبالغه می کند . بلکه تمام گفتارش موعظه و اندرز است و متملقان را سرزنش می کند و ممدوحان خود را به دادرسی و مهربانی و دلجویی از فقرا و ضعفا و ترس از خدا و تهیه توشه آخرت و بدست آوردن نام نیک تشویق و ترغیب می کند .این شاعر بزرگ در زمانی دار فانی را وداع گفت که از خود شهرتی پایدار به جا نهاد . سال وفات او را بعضی ۶۹۱ ه. ق ذکر کرده اند و گروهی معتقدند که او در سال ۶۹۰ ه. ق وفات یافته که مقبره او در باغی که محل آن نزدیک به سرچشمه نهر رکن آباد شیراز است قرار دارد .

 

ویژگی های آثار سعدی

آنچه که بیش از هر ویژگی دیگر آثار سعدی شهرت یافته است، «سهل و ممتنع» بودن است. این صفت به این معنی است که اشعار و متون آثار سعدی در نظر اول «سهل» و ساده به نظر می رسند و کلمات سخت و نارسا ندارد. در طول قرن های مختلف، همه ی خوانندگان به راحتی با این آثار ارتباط برقرار کرده اند. اما آثار سعدی از جنبه ی دیگری، «ممتنع

» هستند و کلمه ی «ممتنع» در اینجا یعنی دشوار و غیرقابل دسترس. وقتی گفته می شود شعر سعدی «سهل و ممتنع» است یعنی در نگاه اول، هر کسی آثار او را به راحتی می فهمد ولی وقتی می خواهد چون او سخن بگوید می فهمد که این کار سخت و دشوار و هدفی دست نیافتنی است. بعضی دیگر از ویژگی های آثار سعدی عبارتند از:

 نکات دستوری : نکات دستوری در آثار سعدی به صحیح ترین شکل ممکن رعایت شده است. عنصر وزن و موسیقی، منجر به از بین رفتن یا پیش و پس شدن ساختار دستوری در جملات نمی شود و سعدی به ظریف ترین و طبیعی ترین حالت ممکن در لحن و زبان، با وجود تنگنای وزن، از عهده این کار برمی آید.

 

ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
گر امید وصل باشد، همچنان دشوار نیست
نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زرد
قصه دل می نویسد حاجت گفتار نیست

یا

 

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت، که سر زخاک برآرم
به گفتگوی تو خیزم، به جستجوی تو باشم
حدیث روضه نگویم، گل بهشت نبویم
جمال حور نجویم، دوان به سوی تو باشم

 

ایجاز: ایجاز یعنی خلاصه گویی و یا پیراستن شعر از کلمات زاید و اضافی. دوری از عبارت پردازی های بیهوده ای که نه تنها نقش خاصی در ساختار کلی شعر بلکه از زیبایی کلام نیز می کاهند، در شعر و کلام سعدی نقش ویژه ای دارد. از سویی این ایجاز که در نهایت زیبایی است، منجر به اغراق های ظریف تخیلی و تغزلی می شود و زبان شعر را از غنایی بیشتر برخوردار می کند. در شعر سعدی هیچ کلمه ای بدون دلیل اضافه یا کم نمی شود.

 

گفتم آهن دلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
 به دلت کز دلم به در نکنم
سخت تر زین مخواه سوگندی
ریش فرهاد بهترک می بود
گر نه شیرین نمک پراکندی
کاشکی خاک بودمی در راه
تا مگر سایه بر من افکندی …

 

ایجاز سعدی، ایجاز میان تهی و سبک نیست، بلکه پراز اندیشه و درد است. در دو حکایت زیر از «گلستان» به خوبی مشاهده می شود که سعدی چه اندازه از معنی را در چه مقدار از سخن می گنجاند:

حکایت:

پادشاهی پارسایی را دید، گفت: «هیچت از ما یاد آید؟» گفت: «بلی، وقتی که خدا را فراموش می کنم.»

حکایت:

یکی از ملوک بی انصاف، پارسایی را پرسید: «از عبادتها کدام فاضلتر است؟» گفت: «تو را خواب نیمروز، تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.»

 

موسیقی  : سعدی از موسیقی و عوامل موسیقی ساز در سبک و زبان اشعارش سود می جوید. وی اغلب از اوزان عروضی استفاده میکند. علاوه بر اوزان عروضی، شاعر به شیوه مؤثری از عواملی بهره می برد که هر کدام به نوعی موسیقی کلام او را افزایش می دهند؛ عواملی همچون انواع جناس، هم حروفیهای آشکار و پنهان، واج آرایی، تکرار کلمات، تکیه های مناسب، موازنه های هماهنگ لفظی در ادبیات و لف و نشرهای مرتب و … استفاده از این عناصر به گونه ای هنرمندانه و زیرکانه صورت می گیرد که شنونده یا خواننده شعر او پیش از آن که متوجه صنایع به کار رفته در شعر او شود، جذب زیبایی و هماهنگی و لطافت آنها می شود. در غزل زیر سعدی نهایت استفاده را از عوامل موسیقی زای زبان برده است، بی آن که سخنش رنگ تکلف و تصنع به خود بگیرد. تکرارهای هنرمندانه ی کلمات، هم حروفی ها و وزن مناسب شعر و همچنین لحن عاطفی و تعزلی کلام سعدی را چون شربتی شیرین و گوارا به جان خواننده می ریزد:

 

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن تست
باز آ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سری است با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود، هم بر آن سریم
ما با توایم و با تو نه‌ایم اینْت بوالعجب
نه روی آنکه مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟

 

طنز و ظرافت:  طنز و ظرافت جایگاه ویژه ای در ساختار سبکی آثار سعدی دارد. البته خاستگاه این طنز به نوع نگاه و تفکر این شاعر بزرگ بر می گردد. طنز سعدی، سرشار از روح حیات و سرزندگی است. سعدی به یاری لحن طنز، خشکی را از کلام خود می گیرد و شور و حرکت را بدان باز می گرداند. با همین طنز، تیغ کلامش را تیز و برنده و اثرگذار می کند. طنز، نیش همراه با نوش است؛ زخمی در کنار مرهم. سالها بعد، لسان الغیب، حافظ شیرازی ابعاد عمیق دیگری به طنز شاعرانه بخشید و از آن در شعر خود استفاده ها برد:

با محتسب شهر بگویید که زنهار                     در مجلس ما سنگ مینداز که جام است

 یا

 کسان عتاب کنندم که ترک عشق بگوی                به نقد اگر نکُشد عشقم، این سخن بکشد

 

آثار سعدی

گلستان سعدی

آثار سعدی را به گروه منظوم و منثور تقسیم می کنند . شاهکار منثور او گلستان است . گلستان سعدی در هشت باب تنظیم شده است : در سیرت پادشاهان، در اخلاق درویشان ، در فضیلت قناعت ، در فواید خاموشی ، در عشق و جوانی ، در ضعف و پیری ، در تاثیر تربیت و در آداب صحبت.

در نظر بسیاری از استادان ادبیات فارسی، درگذشته و حال زیباترین نثر فارسی در بیان مسایل اجتماعی و اخلاقی کتاب گلستان سعدی است که در عین شیوایی و رسایی، هیچ گونه کلام زایدی ندارد. به گفته جامی، شاعر نامدار ایرانی، آن را «نه گلستان، که روضه‏ای زبهشت» باید دانست. در این کتاب که تصویری از دنیای واقعیت‏هاست، چهره عاطفی و اخلاقی انسان‏ها، آن چنانکه هستند، در قالب داستان‏هایی دل نشین و مزیّن به آیات قرآنی و احادیث نبوی، همراه با اشعار فارسی، عربی و در نهایت بلاغت و شیوایی به نگارش در آمده است. خود سعدیِ شیرین سخن چه زیبا سروده است:

به چه کار آیدت ز گل طبقی
 ز گلستان من ببر ورقی
گل همین پنج روز و شش باشد
 وین گلستان همیشه خوش باشد

 

بوستان سعدی

منظومه بوستان که زاده خیال و جهان آرمانی و مطلوب سعدی است، آکنده از نیکی، ایمان، پاکی و صفاست. در این گلزار، شاعر با گشودن ده باب به روی کسانی که قصد سیر و سیاحت در این فضای معنوی دارند، آنان را به شهر آرمانی‏ای رهبری می‏کند که در چشم انداز زیبای آن، انسان بر اوج قلّه آدمیت بر می‏آید و از هر چه پستی و نامردمی است، پاک می‏شود. برای مثال، یک جوانمرد که خود تنگ دست است، برای آنکه زندانی بینوایی را از بند طلبکار نجات دهد، ضامن او می‏شود. بعد او را فراری می‏دهد و خودش به جای او سال‏ها در زندان می‏ماند. سعدی در بوستان خویش می‏کوشد که هر چه زشتی و بدی را از عرصه این جهان بزداید و در همه جهان، جز نیکی و زیبایی چیزی باقی نگذارد. از دیدگاه وی، حتی ستمکاران از گرایش به نیکی خالی نیستند.

در بوستان که منظومه شعری در اخلاق و تربیت و وعظ و تحقیق سروده است و شامل ۱۰باب است چنین ابوابی را می بینیم  ۱- عدل ۲- احسان ۳- عشق ۴- تواضع ۵- وفا ۶- ذکر ۷- تربیت ۸- شکر ۹ـ توبه ۱۰ – مناجات و ختم کتاب ، که شاعر تاریخ تمام شدن کتاب را در سال ۶۵۵ ه .ق بیان کرده است که این کتاب را شاعر قبل از بازگشت به شیراز سروده و آن را به عنوان یک ارمغانی به شهر خود آورده است و هم چنین این کتاب را به ابوبکر بن سعد بن زنگی تقدیم کرده است .

 

قصاید عربی و فارسی

مجموعه دوم ازآثار منظوم سعدی قصاید عربی است که کمتر از ۷۰۰بیت است که شامل : مدح ، نصیحت و یک قصیده مفصل در مرثیه المستعصم بالله است. همین طور مجموعه ای از  قصاید فارسی در موعظه و نصیحت و توحید و مدح پادشاهان و رجال معروف زمان خود نیز دارد .

 

مراثی

چهارمین دسته بندی  آثار او مرثیه هایی است که شامل چند قصیده در مرگ مستعصم بالله و ابوبکر بن سعد بن زنگی و سعدبن ابوبکر وامیر فخرالدین ابوبکر است و یک ترجیع بند بسیار معروف در مرثیه اتابک سعد بن ابوبکر.

 

غزل‏

سعدی بسیاری از اندیشه‏ها، باورها، عقاید و احساسات خود را در قالب غزل بیان کرده است و عواطف درونی خود را، صاف و صمیمی با خوانندگان در میان می‏گذارد. غزل‏های سعدی، حاکی از سوز و گُداز او در عشق است. عشق سعدی، هم به تمامی مخلوقات و هم به آفریدگان او اظهار می‏شود؛ چنانکه خود او می‏گوید:

 

به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست         عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست 

 

درباره محتوای غزلیات سعدی می‏گویند: غزل‏های سعدی، وصف عشق و مستی و محبت است. از غزل‏های او برمی‏آید که او مرد عشق است… و تار و پُودِ وجودش با عشق بافته شده است. سخن بیرون از عشق را قیل و قال می‏خواند و عشق ورزی را هنر خود.

 

کسان عیب کنندم که عاشقی همه عمر         

 کدام عیب که سعدی خود این هنر دارد 

 

دکتر عبدالحسین زریّن‏کوب درباره عشق سعدی می‏گوید: عشق او در حقیقت اخلاق و تقواست، درد و سوز و گذشت و تسلیم است. چنان از خودپرستی به دور است که در آن، از عاشق و خواستِ او نشانی نیست. از اینجاست که هیچ چیز معنوی‏تر، اخلاقی‏تر و روحانی‏تر از عشق وی نمی‏توان جُست.

 

دیگر آثار منظوم او عبارتند از :

ملمعات و مثلثات ، ترجیعات ، طیبات ، بدایع ،خواتیم ، غزل قدیم، صاحبیه که مجموعه ای است از بعضی قطعه های فارسی وعربی که غالبا در مدح شمس الدین صاحب دیوان جوینی است که معروف بهصاحیبیه است و همین طور  مجموعه ای از اشعار هزل و دو مثنوی انتقادی شیرین و چند غزل و رباعی ، رباعیات و مفردات.

آثار منثور دیگر او عبارت است از :۱ـ مجالس پنجگانه ،‌که شامل ذکر و مواعظ شیخ است . ۲ـ رساله ای در پاسخ صاحب دیوان شمس الدین محمد جوینی و جوابهای شیخ است .۳ـ رساله ای در عقل و عشق که سعدی به آن پاسخ گفته است .۴ـ نصیحه الملوک که نصایح الملوک هم گفته شده که رساله ای است در باب سیاست .

کلیات شیخ سعدی عنوانی است که به مجموعه آثار منظوم و منثور داده شده است که تمام این آثار را ابتدا خود شیخ جمع ‌آوری و مرتب نمود ولی بعد از وفات شیخ شخصی به نام علی بن احمد بن ابی بکر بیستون این آثار را مرتب و تنظیم کرد.

 

ذکر جمیل سعدی در گذشته و حال

بی‌گمان،  سعدی،‌ یکی‌از‌ نامدارترین  سخن‌سرایان  جهان‌ است  که‌بسیاری  از‌ اندیشمندان  را‌ به‌ ستایش‌ واداشته‌ است.‌ شاعری‌ که‌ اندیشه‌های‌ نورانی‌ و‌ افسون‌گری‌های‌ هنری‌ او‌ در‌ سخن‌ چنان‌ رستاخیزی‌ برپا‌ کرده‌ که‌ او‌ را‌ در‌ زمان‌ها‌ و‌ مکان‌ها‌ به‌ شایستگی گسترده‌ است.

پس‌ از‌ انتشار‌ آثار‌ سعدی‌ در‌ سده‌ هفتم،‌ تاکنون‌ هیچ‌ زمانی‌ را‌ در‌ تاریخ‌ ادبیات‌ ایران‌ نمی‌توان سراغ‌ گرفت‌ که ‌سعدی‌ حضور‌ قاطع‌ نداشته‌ باشد‌ و‌ آن‌ دوره‌ از‌ آثار‌ سعدی‌ بی‌بهره‌ مانده‌ باشد.

گستردگی‌ و‌ تنوع‌ آثار‌سعدی‌ و‌ چیره‌دستی مسلم‌او‌ در‌ میدان‌های‌ گونه‌گون‌ سخن،‌ نام‌ او‌ را‌ به‌ عنوان‌ سخنوری‌ توانا‌ و‌ اندیشه‌ورز‌ در‌ سراسر‌ دنیا‌ گسترانیده،‌ سلیقه‌های‌ مختلف‌ را‌ به‌ سوی‌ خود‌ درکشیده‌ و‌ بسیاری‌ را‌ به‌ پیروی‌ واداشته‌ است.

در‌ میان‌ شاعران‌ و‌ نویسندگان‌ نامی‌ ایران،‌ او‌ تنها‌ کسی‌ است‌ که‌ در‌ هر‌ دو‌ عرصه‌ شعر‌ و‌ نثر،‌ با‌ توانمندی‌ شگفت‌آور‌ خویش،‌ آثاری‌ بی‌همانند‌ آفریده‌ است،‌ به‌گونه‌ای‌ که‌ شعر‌ او‌ به‌ شیوایی‌ نثر‌ و‌ نثر‌ او‌ به‌ زیبایی‌ شعر‌ در‌ بالاترین‌ جایگاه‌ هنری‌ قرار‌ گرفته‌ است.

حضور‌ همیشگی‌ سعدی‌ در‌ میان‌ مردم‌ و‌ آمیزش‌ او‌ با‌ گروه‌های‌ مختلف‌ اجتماع،‌ به ‌گونه‌ای‌ روشن،‌ سخن‌ او‌ را‌ عمومی‌ کرده‌ است.‌ از‌ همین‌ رو‌ می‌توان‌ او‌ را‌سخنگوی‌ صادق‌ مردم‌ دانست.

بداهت‌ این‌ حضور‌ بی‌وقفه،‌ تنها‌ در‌ محدوده‌ جغرافیایی‌ زبان‌ پارسی‌ نمانده‌ است؛‌ بلکه‌ در‌ هر‌ جای‌ دیگری‌ که‌ سخن‌ سعدی‌ امکان‌ حضور‌ یافته،‌ نام‌ صاحب‌ خود‌ را‌ به‌ بلندی‌ برکشیده‌ است.‌ به‌ قول‌ امرسون،‌ شاعر،‌ نویسنده‌ و‌ اندیشمند‌ آمریکایی:

  1. ‌ «سعدی‌ به‌ زبان‌ همه‌ملل و‌ اقوام‌ عالم سخن‌ می‌گوید‌ و‌ گفته‌های‌ او‌ مانند‌ هومر،‌ شکسپیر،‌ سروانتس‌ و‌ مونتنی،‌ همیشه‌ تازگی‌ دارد. »

‌امرسون،‌ کتاب‌ گلستان‌ را‌ یکی‌ از‌ اناجیل‌ و‌ کتب‌ مقدس‌ دیانتی‌ جهان‌ می‌داند‌ و‌ معتقد‌ است‌ که‌ دستورهای‌ اخلاقی‌ آن،‌ قوانین‌ عمومی‌ و‌ بین‌المللی‌ است.

اگر‌ بخواهیم‌ سعدی‌ را‌ با‌ برخی‌ دیگر‌ از‌ قله‌های‌ بلند‌ شعر‌ فارسی‌ بسنجیم،‌ همواره‌ سعدی‌ را‌ بیشتر‌ از‌ دیگران‌ در‌ میان‌ِ‌ مردم خواهیم‌دید.‌ مثلاً‌ هنگامی‌ که‌ سعدی‌ و‌ مولوی‌ را‌ از‌ دیدگاه‌ پیوند‌ و‌ ارتباط‌ آنها‌ با‌ مردم‌ جامعه‌ مقایسه  کنیم،‌می‌بینیم‌ که‌ مولوی،‌ پروازی‌ خیلی‌ بلند‌ دارد‌ و‌ در‌ ارتفاع‌ بسیار‌ بالایی‌‌ رو‌ به‌ مقصد‌ در‌ پرواز‌ است؛‌ آن‌قدر‌ بالا‌ که‌ بیشتر‌ اوقات‌ از‌ دسترس‌ مردم‌و‌ حتی‌ از‌ دیدرس‌ آنها‌ هم‌ خارج‌ است،‌ اما‌ سعدی‌ از‌ روی‌ِ‌زمین، مستقیم‌ به‌ سوی‌ هدف‌ حرکت‌ می‌کند.‌ از‌ همین‌ رو‌ در‌ دسترس‌ مردم‌ است‌ و‌ مردم‌ می‌توانند‌ به‌ سادگی‌ با‌ او‌ همراه‌ شوند.‌ دامن‌ِ‌ او‌ را‌ بگیرند‌ و‌ به‌ مقصد‌ برسند.‌ یا‌ وقتی‌ سعدی‌ را‌ با‌ حافظ‌ می‌سنجیم،‌ می‌بینیم‌ که‌ حافظ‌ هم  به  گستردگی‌ در‌ میان‌ طبقه‌های‌ جامعه‌ نفوذ‌ پیدا‌ کرده‌ و‌ جاری‌ شده،‌ اما‌ حافظ، مثل‌ یک‌ پدر‌ مقدس‌ و‌ قابل‌احترام‌ است‌ که‌ باید‌ او‌ را‌ دوست‌ داشت،  به‌ او‌ مهر‌ ورزید‌ و‌ او‌ را‌ بزرگ‌ داشت.‌ اما‌ اگر‌ حافظ‌ در‌ ذهن‌ِ‌ مردم‌ مثل‌ِ‌ یک‌ پدر‌ِ‌ باشکوه‌ است،‌‌ سعدی‌ مثل‌ یک‌ دوست‌ صمیمی  است‌ که‌ بسیاری‌ اوقات  با‌او‌ شوخی  هم‌ می‌کنند.‌این‌همه‌ حکایت‌هایی‌ که‌ به‌ نام‌ سعدی،‌ دختر‌ سعدی،‌ ‌زن‌ِ‌ سعدی‌ و‌ حاضرجوابی‌های‌ سعدی‌ ساخته‌ شده،‌ ‌گواه‌ِ‌ همین‌ پیوند‌ِ‌ نزدیک‌ است.

سادگی‌ِ‌ بیان‌ از‌ ویژگی‌های‌ شعر‌ غنایی‌ است،‌ حتی‌ سخنوران‌ دیرآشنایی‌ چون‌ خاقانی،‌ در‌ غزل،‌ زبان‌ و‌ بیانی‌ ساده‌ دارند.‌ اما‌ سادگی‌ شعر‌ سعدی‌ گونه‌ای‌ دیگر‌ است.‌ آن‌گونه‌ که‌ صفت‌ِ‌ سهل‌ِ‌ ممتنع،‌ ‌نامدارتر‌ از‌ همه‌ به‌ سخن‌ِ‌ سعدی‌ اختصاص‌ یافته‌ است.

یکی‌ از‌ دلایل‌ این‌ سادگی،‌ همان‌ درنگ‌ بایسته‌ در‌ فرهنگ‌ مردم‌ و‌ همزیستی‌ اجتماعی‌ سعدی‌ است.‌ سعدی،‌ پایه‌های‌ اصلی‌سخن‌ خود‌ را‌ از‌ فرهنگ  مردم‌ گرفته‌ است.‌ از‌ همین‌ رو،‌ غزل‌ او،‌ در‌سنجش‌ با‌ غزل‌های‌ عارفانه،‌ در‌ عنصر‌تمثیل،‌ تنک ‌مایه‌تر‌ است.‌ شاعران‌ عارف،  به‌ دنبال بیان مفاهیم  مجرد‌ذهنی،‌ ناچار‌به تمثیل  دست‌ می‌آویختند‌و‌سعدی‌ در‌ آفرینش‌ هنری‌ خود‌ از‌ این‌ ناگزیری‌ رهاست.

آوازه‌سعدی‌ در‌ همان‌ زمانه‌ پرآشوب‌ و‌ خونبار‌مغول،‌ به‌ شایستگی‌ گسترش‌ یافت‌ و‌ بخش‌هایی‌ از‌ آثار‌ او‌ به‌ دست‌ بسیاری‌ از‌ اهل‌ ادب‌ و‌ معرفت‌ افتاد.‌ نشانه‌های‌ این‌ آواز‌ گسترده‌ و‌ «ذکر‌ جمیل»‌ را‌ هم‌ در‌ سخن‌ خود‌ سعدی‌ به‌ روشنی‌ می‌توانیم  ببینیم‌ و‌ هم در‌ آثار‌ برخی‌ از‌ معاصران‌ او:

«ذکر جمیل‌ سعدی‌ که‌ در‌ افواه‌ عوام‌ افتاده‌ و‌صیت سخنش‌ که‌ در‌ بسیط‌ زمین منتشر‌ گشته‌ و‌ قصب‌الجیب‌ حدیثش‌ که‌ همچون شکر‌ می‌خورند‌ و‌ رقعه‌ منشاتش‌ که‌ چون‌ کاغذ‌ زر‌ می‌برند‌ …»

سعدی،‌ در‌ بسیاری‌ از‌ سروده‌های‌ خود‌ نیز‌ به‌ این‌ شهرت‌ عالمگیر‌ خود‌ اشاره‌ کرده‌ است ،  از‌ آن‌ جمله‌ است:

هفت‌ کشور‌ نمی‌کنند‌ امروز‌            بی‌مقالات‌ سعدی‌ انجمنی‌

یا:

سعدیا‌ خوشتر‌ از‌ حدیث‌ تو‌ نیست‌
تحفه‌ روزگار‌ اهل‌ شناخت
آفرین‌ بر‌ زبان‌ شیرینت‌
کاین‌ همه‌ شور‌ در‌ جهان‌ انداخت

 

اکنون به برخی از نظرات صاحب نظران معاصر درباره ای توجه کنید :

 

سعدی در کلام مقام معظم رهبری

مقام معظم رهبری درباره سعدی و آثارش چنین می‏فرماید: «بی‏شک، سعدی یکی از پایه‏های بنای استوار ادب فارسی و محصول شعر و نثر او، تشکیل دهنده یکی از برازنده‏ترین اندام‏های پیکره شکوهمند فرهنگ کنونی ماست. امروز می‏توان زیباترین گل‏های اندیشه بشری را در گلستان مصفای نظم و نشر او جُست و یافت… . شعر و نثر این جهاندیده انسان شناس صادق، همواره پیامی را با خود حمل کرده است، یا از منبع وحی و گنجینه قرآن و حدیث و یا از پرتو دل و احساس صاف و پاک خود او. شیوه سخن بی‏تکلُّف و شفاف او نیز امتیاز دیگر این آموزگار بزرگ مردمی و محبت است… . بسیارند آنهایی که در هر دو قلمرو نظم و نثر سمند فصاحت تاخته‏اند، امّا فقط سعدی است که شعری روان چون نثر، و نثری آهنگین چون شعر پدیده آورده و آمیزه شگفت‏انگیز از مضمون و ترکیب و معنا و لفظ، در هر دو عرصه فراهم ساخته است».

 

سعدی در کلام دکتر حسین رزمجو

دکتر حسین رزمجو، یکی از ادیبان کشور درباره سعدی چنین می‏گوید:«شیخ اَجل سعدی، در هنر نویسندگی و شاعری روشن‏تر از آن است که احتیاج به شرح و تفصیل بسیار باشد. او از جمله معدود شخصیت‏های ادبی است که نه تنها در قلمرو زبان فارسی از شهرتی کم نظیر برخوردار است؛ چنانکه خاص و عام او را می‏شناسند، بلکه در خارج از ایران در عرصه ادبیات جهان چهره‏ای شناخته و آشناست. این شهرتِ عالمگیر، در واقع مصداقی است بر این سخن او که فرموده است:

زمین به تیغ بلاغت گرفتی ای سعدی
سپاس دار که جز فیض آسمانی نیست
بدین صفت که در آفاق شعر تو رفت
نرفت دجله که آبش بدین روانی نیست

آثار باقی مانده از سعدی، بهترین گواه بر این واقعیت است که او نه تنها شاعر و نویسنده‏ای است توانا و کم نظیر، بلکه فرزانه‏ای است خردمند که در علوم دینی و اخلاقی و حکمت عملی و عرفان و سیاست و شناخت اجتماع، صاحب نظر است».

سعدی در کلام محمدعلی فروغی

دکتر محمدعلی فروغی درباره سعدی می‏گوید:«سرافرازانه می‏گویم که قوم ایرانی، در هر رشته از علم و حکمت و ادب و هنرهای دیگر، فرزندان نامی بسیار پرورانده است؛ ولیکن اگر هم به جز سعدی کسی دیگر نپرورده بود، تنها یکی برای جاوید کردن نام ایرانیان بس بود. مدّاحی از شیخ سعدی را زبان و بیان خود او باید، امّا هیهات که چشم روزگار دیگر مانند او ببیند. هفتصد سال از زمان او می‏گذرد و نه تنها مانند او ظهور ننموده، بلکه نزدیک به او هم کم کسی دیده شده است»….« اهل ذوق اِعجاب می‌کنند که سعدی هفتصد سال پیش به زبان امروزی ما سخن گفته‌ است ولی حق این است که [...] ما پس از هفتصد سال به زبانی که از سعدی آموخته‌ایم سخن می‌گوییم»

 

سعدی در کلام ارنست رنان

اِرنِست رِنان، زبان شناس و نویسنده فرانسوی درباره سعدی می‏گوید:«سعدی، واقعا یکی از نویسندگان ماست. ذوق سلیم و تزلزل‏ناپذیر او، لطف و جذبه‏ای که به روایاتش روح و جان می‏بخشد، لحن سُخریه‏آمیز و پرعطوفتی که با آن معایب و مفاسد بشریت را گوشزد می‏کند، این همه اوصاف که در نویسندگان شرقی به ندرت جمع می‏آید، او را در نظر ما عزیز می‏دارد».

 

سعدی از نگاه باریه دومنار

باریه دومنار، مترجم بوستان سعدی به زبان فرانسوی، درباره نفوذ سعدی در اروپا می‏گوید: «از تمام گویندگان شرقی، سعدی تنها شاعری است که مورد درک و دریافت اروپاییان قرار گرفته است… و علت این افتخار و اعتبار او این است که سعدی در گلستان جامع تمامی صفاتی است که جمال‏شناسی نوین خواستار آن است».

 

جایگاه سعدی در کلام ضیاء موحد

ضیاء موحد نویسنده و مترجم و پژوهشگر نامی معاصر می گوید : «زبان فارسی پس از فردوسی به هیچ شاعری به‌اندازه? سعدی مدیون نیست .»

 

کوتاه و خواندنی از سعدی

 

- هر چه نپاید، دل‏بستگی را نشاید.

 

- ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.

 

- خانه دوستان بروب و درِ دشمنان مکوب.

 

- اگر شب‏ها همه قدر بودی، شب قدر بی‏قدر بودی.

 

- صد چندان که دانا را از نادان نفرت است، نادان را از دانا وحشت است.

 

- هر که را زر در ترازوست، زور در بازوست.

 

- از نفس‏پرور، هنروری نیاید و بی‏هنر، سروری را نشاید.

 

- هر که بر زیردستان نبخشاید، به جور زبردستان گرفتار آید.

 

- همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال.

 

- مشک آن است که خود ببوید، نه آنکه عطار بگوید.

 

- دوستی را که به عمری فرا چنگ آرند، نشاید که به یک دم بیازارند.

 

- شیطان با مخلصان برنمی‏آید و سلطان با مفلسان.

 

- هر که در زندگی، نانش نخورند، چون بمیرد، نامش نبرند.

 

- هر که با بدان نشیند نیکی نبیند.

 

- رأی بی‏قوت، مکر و فسون است و قوّت بی‏رأی، جهل و جنون.

 

- قدر عافیت کسی داند، که به مصیبتی گرفتار آید.

 

- ملوک از بهر پاس رعیّتند، نه رعیت از بهر طاعت ملوک.

 

- مال از بهر آسایش عمر است، نه عمر از بهر گرد کردن مال.

 

- خشم بیش از حد گرفتن، وحشت آرد و لطف بی‏دقت، هیبت ببرد.

 

- برادر که در بند خویش است، نه برادر و نه خویش است.

 

- عالم ناپرهیزکار، کور مشعله‏دار است.

 

- هنر، چشمه زاینده است و دولت پانیده.

 

ـ هر که خیانت ورزد، پشتش از حساب بلرزد، و آن را که حساب پاک است، از محاسبه چه باک است.

 

ـ دوستان، به زندان به کار آیند که بر سفره، همه دشمنان، دوست نمایند.

 

- منشین تُرُش از گردش ایام که صبر  تلخست ولیکن بر شیرین دارد

 

ـ هرکه خدای را عزوجل، بیازارد تا دل خلقی به دست آرد، خداوند تعالی همان خلق را برو گمارد تا دمار از روزگارش برآرد.

 

- اگر بمرد عدو، جای شادمانی نیست  که زندگانی ما نیز جاودانی نیست

 

-بزرگش نخوانند اهل خرد   که نام بزرگان به زشتی برد

 

- هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمردبی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد

 

ـ شکر آنکه به مصیبتی گرفتارم، نه به معصیتی.

 

ـ لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟ گفت: از بی‏ادبان؛ هرچه از ایشان در نظرم ناپسند آمد، از فعل آن پرهیز کردم.

 

به عذر و توبه توان رستن از عذاب خدای  ولیک می‏نتوان از زبان مردم رست

 

پای در زنجیر پیش دوستانبه که با بیگانگان در بوستان

 

ـ زلف خوبان، زنجیر پای عقل است و دام مرغ زیرک.

 

عالِم که کامرانی و تن‏پروری کند  او خویشتن گم است، که را رهبری کند؟

 

ـ خلعت سلطان اگرچه عزیز است، جامه خود، از آن به عزت‏تر و خوان بزرگان اگر چه لذیذست، خرده انبان خویش، از آن به‏لذت‏تر.

 

ـ محمد غزالی را پرسیدند: چه گونه رسیدی بدین منزلت در علوم. گفت: بدان‏که هرچه ندانستم، از پرسیدن آن ننگ نداشتم.

 

بپرس هرچه ندانی که ذُلِّ پرسیدن  دلیل راه تو باشد به عزّ دانایی

 

ـ هرکه در حال توانایی نکویی نکند، در وقت ناتوانی سختی ببیند.

 

ـ هرکه با داناتر از خود بحث کند تا بدانند که داناست، بدانند که نادان است.

 

ـ هرکه با بدان نشیند، نیکی نبیند.

 

ـ مردمان را عیب نهانی پیدا مکن که مر ایشان را رسوا کنی و خود را بی‏اعتماد.

 

ـ هرکه علم خواند و عمل نکرد، بدان مانَد که گاو راند و تخم نیفشاند.

 

گر سنگ همه لعل بدخشان بودی  پس قیمت لعل و سنگ یکسان بودی

 

ـ بی‏هنران، هنرمند را نتوانند که ببینند.

 

ـ حکیمی که با جُهال درافتد، توقع عزت ندارد؛ وگر جاهلی به زبان‏آوری بر حکیمی غالب آید، عجب نیست که سنگی است که گوهر همی‏شکند.

 

ـ مُشک آن است که ببوید، نه آنکه عطار بگوید. دانا چون طبله عطارست؛ خاموش و هنرنمای و نادان خود، طبل غازی؛ بلندآواز و میان‏تهی.

 

ـ جوان‏مرد که بخورَد و بدهد، به از عابد که روزه دارد و بنهد.

 

ـ به نانهاده دست نرسد و نهاده هرکجا هست، برسد.

 

عدالت در بوستان سعدی

مقدمه

بی شک هر جامعه به موجب تعارضات درونی خود در بر گیرنده گروههای طبقات و نیروهای گوناگون است. طبقات مختلف اجتماعی ماهیتی اقتصادی نظامی آموزشی و…دارند. روح انسان دوستی – آن شاعر بزرگ اجتماعی و آن کسی که عدالت را اساس کشور داری می داند در اشعارش تجلی میکند . اساس عالم مطلوب سعدی عدالت است و دادگستری یا به تعبیر او «نگهبانی خلق و ترس خدای » سعدی با در نظر گرفتن ویژگی قشرهای اجتماعی افراد و نیز شئونات اجتماعی آنان که همانا وضعیت زیست فرهنگی انان است به هدایت آنان و پند و اندرز دهی آنان می پردازد و اوپیوسته بر آن است تا سلاطین وپادشاهان را بدین نکته یاداور شود که حقوق تام و مصالحه ناپذیر انسان پیوسته در برابر مصالح دولتی و سیاسی ارجحیت دارد. او معتقد است که تضمین سلامت و امنیت فردی در جامعه تنها در صورتی امکان پذیر است که منشا و صاحب قدرت سیاسی به حفظ و حراست از حقوق افراد جامعه توجه نموده بدان عمل نماید. وی پیشرفت حکومت را متکی بر پیوند با مردم می دانست . درجهان مطلوب سعدی ستم و بیداد مذموم بوداز این رو کیفر دادن به عامل ظلم دوست بر فرمانروا واجب نمود. در تمامی اشعار وی بر آن است تا فاصله ی ایجاد شده اجتماعی که شامل شکافهای فرهنگی، قومی، زبانی، مذهبی و اجتماعی است و به واقع ما حصل مسایل و حوادث اجتماعی است به گونه ای بیرنگ نماید تا بتواند به انسجام و همبستگی ما که غایت نهایی وی میباشد دست یابد چرا که در صورت استمرار این امر و عمق یافتن این فاصله ها و شکافهای موجود در سطح اجتماعی با گذر زمان مردمان هویت ملی خویش را نیز به دست فراموشی خواهند سپرد و درنهایت از هم گسختگی جامعه به سوی قهقرایی عظیم سوق خواهد یافت . او در صدد ان است تا میان طبقات گوناگون اجتماعی که عمدتا” متشکل از صاحبان قدرت حاکمان و رعیت یا مردمان عادی اجتماعی هستند نوعی وفاق ایجاد نماید گرچه او قادربه از بین بردن این فاصله های طبقاتی نیست اما در تلاش است تا هر طبقه و گروه را با حقوق انسانی و مسئولیتهایش آشنا سازد تا از این طریق  با حفظ ویژگیهای اجتماعی هر طبقه به انسجام و وحدت ملی مورد نظر دست یابد

در ابتدای این مقاله به معرفی مختصری از کتاب بوستان (سعدی نامه ) پرداخته و با توجه به این که در قرن هفتم هجری به رشته تحریر در آمده است در ادامه اوضاع اجتماعی ایران در قرن هفتم بیان گردیده و در نهایت به عدالت با ذکر نمونه ای از کتاب بوستان سعدی اشاره میشود.

 

درباره سعدی نامه

سعدی ابواب بوستان را به ده باب تقسیم میکند . نخستین باب از ابواب ده گانه بوستان باب عدالت است. سعدی در ابواب ده گانه بوستان خواسته است سیمای یک انسان نمونه آرمانی را ترسیم کند و انسانها را به سوی صلاح و سداد رهبری کند و به شایستها فرا خواند و از ناشایست ها به دور دارد . و چون سعدی جور و ستم ستمگران قرن هفتم هجری را به چشم دیده واین مسئله در روحیات او موثر بوده ، بر آن شده که از عدل سخن گوید و ستمگر را از ستم بر زیر دست باز دارد و رویهمرفته سعدی در هر باب از ابواب ده گانه بوستان ، در این اندیشه بوده که انسان را به سوی کمال ترقی دهد و انسان آرمانی را مجسم کند .

در بوستان باب عدل که بیش از پنجاه قطعه و متجاوز از ۹۰۰ بیت شعر دارد، طولانترین ابواب ده گانه بوستان است که در آن سه قصه درباره خودسعدی و سیزده قصه از زبان شخصیت های تاریخی و چهل قصه هم ، قصه های عمومی است. هدف سعدی از بیان این داستانها این است که میخواهد پادشاه و یا امیر و حاکم وسلطان را نصیحت کند و او را به امور دنیاوی و تدبیر شئون ملک داری و رعیت داری اشنا کند.

 

اوضاع اجتماعی

عصر سعدی مصادف با استیلای مغولان بر این سرزمین است. استیلایی که در آن کشتارهای بی امان ، قتل عام های پی در پی،شکنجه ها و آزارها، ساختن مناره ها از سرهای آدمیان ، دزدی و غارت و… در این سرزمین رواج یافت همزمان ، اروپا در گیرو دار جنگهای صلیبی است که در قرن یازدهم یا سیزدهم در این سرزمینها اتفاق افتاد ایران در آستانه قرن هفتم هجری از یک سودر مرحله ای از پیشرفت مساعد فرهنگی و اجتماعی بود و از سوی دیگر مواجه با بی تناسبی حاکمیت زمان با محتوای آن پیشرفت بود که حمله مغول نیز به نوبه خود بر پیچدگی آن افزود.

واقعه درد ناکی که در مدت طولانی انجام گیردطبعا” در هم ریختن مبانی حیات جامعه ی مغلوب و راه یافتن انحطاط و ضعف و زبونی در آن قوم و پیدا شدن مفاسد مختلف اجتماعی است حاصل این مشکلات مداوم فقر روز افزون و خرابی پیاپی و فتور و سستی دمادم برای مردم ایران بود . مغولان با داشتن مقررات خاص و تشکیلات بیابانی خود بسیاری از مقررات و رسوم ممالک مفتوح را واژ گون کردند و از میان بردند. نتیجه مستقیم چنین وضعی از میان رفتن تشکیلات منظم اجتماعی متمدنین مغلوب بوده است . فقر و تهیدستی که معلول غارتزدگی و دربدری بود این اشفتگی نظام اجتماعی را شدید تر و ریشه دارتر می ساخت .واژگون شدن مبانی حیات اجتماعی در چنین حالی که معمولا”حرکت جامعه از کمال بنقص و انحطاطست ، همراه با انواع معایب و مفاسد ست . ملت ایران با حمله خان ومان سوز  مغول به نحوی فاسد شده و ارزشهای اجتماعی خود را از دست داده بود که افرادش به جای اتحاد و اتفاق در برابر بیگانگان غالب ، به جان یکدیگر می افتادند.( صفا، ذبیح الله ؛۱۳۷۲) .

 

عدالت در بوستان سعدی

شنیدم که خسرو به شیرویه گفت
در ان دم که چشمش زدیدن بخفت
بر آن باش تا هرچه نیت کنی
نظر در صلاح رعیت کنی
الا تا نپیچی سر از عدل و رای
که مردم ز دستت نپیچند پای
گریزد رعیت ز بیداد گر
کند نام زشتش به گیتی سمر
بسی بر نیاید که بنیاد خود
بکند ان که بنهاد بنیاد بد
خرابی کند مرد شمشیر زن
نه چندان که دود دل طفل وزن
چراغی که بیوه زنی برفروخت
بسی دیده باشی که شهری بسوخت
ازآن بهره ورتر در افاق نیست
که در ملکرانی بانصاف زیست
چونوبت رسدزین جهان غربتش
 ترحم فرستند برتربتش
بدو نیک مردم چو می بگذرد
 همان به که نامت بنیکی برند

سعدی

از زبان خسرو ، پادشاه ساسانی، در حال احتضار و آن گاه که میخواهد به خواب ابدی فرو رود و یک سلسله اندرز به شیرویه فرزند خود میگوید و به انسانها هشدار می دهد و میگوید : ای انسان آگاه باش و در این اندیشه باش که از دادگری و عدل و رای و اندیشه صواب روی بر نتابی که اگر چنین کردی و عدل و داد را پیشه نساختی ، مردم از بیداد تو می گریزند و از دیار تو به ملک دیکری میروند . در همین داستان به شاهان توصیه میکند که از فرمانروایی که در روزگار فرمانراییش ، بر آیین عدل و داد ، فرمان راند و در ملکرانی برایین عدل و انصاف و راستی و صواب باشد ، کسی بهتر نیست و او از همه کامیابتر است . سعدی در انتخاب کارگزاران دستور العمل مناسبی صادر کرده و گفته است که کار مردم را به کسی واگذار که خدا را بشناسد و تقوا داشته باشد و از خدای بهراسد ، زیرا آن کس تقوا ملکه او شده باشد ،کشورداری آبادان و خاطر خلق را شاد خواهد کرد .

عدالت در لغت به معنای دادکردن ، دادگربودن ، انصاف داشتن، داد دادن است و در اصطلاح نهادن هر چیزی است به جای خود.

 

دیدگاه های تربیتی سعدی

سعدی

؛ حکیمی است فرزانه ، عارفی است وارسته ، نویسنده ای است مردمی و شاعری در حد اعلای فصاحت و بلاغت که آثار وی چه منظوم و چه منثور در برگیرنده ی اندیشه های والای تربیتی این اندیشمند توانا و عارف روشن ضمیر و معلم اخلاق است . آشنایی سعدی با فرهنگ و معارف اسلامی جلوه ای خاص به آثار گران سنگ وی بخشیده است . او به عنوان یک فیلسوف ارزشمند به بررسی اخلاق و نقش آن در مناسبات انسانی و اجتماعی می پردازد . گاه این شاعر بزرگ چون یک جامعه شناس ژرف اندیش به تحلیل و توصیف رفتارهای اجتماعی انسان می پردازد .

بخش عمده ی مباحث تربیتی این ادیب فرزانه ی اخلاق تشکیل می دهد در این مبحث وی تنها یک موعظه کننده یا توصیه گر نیست بلکه سعی دارد که مفاهیم زیبای اخلاقی را با تکیه بر قدرت عقلانی و معنوی انسان ها مورد ارزیابی قرار دهد و راه را برای ساختن انسان های نمونه و جامعه ی ایده آل فراهم سازد .

سعدی در بیان بعضی از مسایل تربیتی چون تأثیر عوامل ارثی و محیط در رفتار فرد ، نقش تنبیه و تشویق در تغییر رفتار دانش آموز از وظایف معلمان و رسالت اندیشمندان و دانایان جامعه در تحکیم ارزش های انسانی و معنوی بسیار موشکافانه و دقیق برخورد می نماید . علاوه بر تأثیر محیط و وراثت در پرورش انسان ها به عوامل دیگر چون تفاوت های فردی ، تمایلات و خواسته ها و نیازهای افراد و تجربیات گذشته را نیز مؤثر می داند .

در تربیت اخلاقی ، شناخت خیر از شر ، درک میزان های اخلاقی و انتخاب اصول صحیح تربیتی و رعایت موازین انسانی و اخلاقی در زندگی روزمره سعدی جایگاه بسیار مهم و اساسی دارد یعنی کار مربی این است که به فرد کمک کند تا خود به تدریج خوب و بد را تشخیص دهد ، با موازین اخلاقی آشنا گردد ، میزان های اساسی را انتخاب کند و عملاً رفتارهای خویش را با این موازین هماهنگ سازد و به مرحله ی تکامل روحی و معنوی نائل شود .

هدف اساسی تعلیم و تربیت این است که انسان آن گونه تربیت شود و رشد کند که بتواند خویشتن را کنترل و اداره نماید . تقویت جنبه های عقلانی شخصیت انسان ، اساس و پایه و هدف تربیت را تشکیل می دهد . رشد عاطفی ، اخلاقی ، اجتماعی و حتی تربیت دینی به طور گسترده و همگانی در سایه ی جنبه ی عقلانی شخصیت شکل می گیرد . خداوند برای هدایت انسان ها دو حجت برای انسان قرار داده است ، حجت ظاهر که همان انبیا و هدایت ایشان و حجت باطن که همان عقل با قدرت تشخیص آدمی است .

سعدی در آثار گران سنگ خویش بر پرورش روحی و روانی افراد و نقش عقل در تکامل آدمی بسیار تأکید دارد که در این مبحث به مواردی از آن اشاره می کنیم :

 

الف : محیط ؛ تعلیم و تربیت

سعدی درباره ی محیط و آثار آن در رفتار انسانی در موارد مختلف به این موضوع اشاره می کند . در شعر زیر ، اثر محیط را بر روی فرد به زیبایی ترسیم می کند و آن را به باغچه ای تشبیه می کند که از گِل ، گُل خوشبوی می سازد .

 

گِلی خوش بوی در حمام روزی
رسید از دست محبوبی به دستم
بدو گفتم که مشکی یا عبیری
که از بوی دلاویز تو مستم
بگفتا من گِلی ناچیز بودم
ولیکن مدتی با گُل نشستم
کمال هم نشین در من اثر کرد
و گر نه من همان خاکم که هستم

 

در این زمینه نیز باید با حدیث نبوی « کل مولودٍ یُولد علی الفطرة اِنَّ ابواهُ یُهبدّانه و یُنصرّ انه و یُمجسانه » هم توجه داشت سعدی اعتقاد دارد که محیط سالم و متناسب می تواند باعث تغییر هویت افراد شود و آن چه که بی ارزش و پست است در اثر محیط ، عزیز و شایسته گردد .

 

جامه ی کعبه را که می بوسند
او نه از کرم پیله نامی شد
با عزیزی نشست روزی چند
لاجرم هم چنو گرامی شد

 

سعدی

یادآور می شود چنان چه انسان های پاک و وارسته با افراد پلید و ناشایست همراه و هم نشین شوند ، ممکن است تحت تأثیر رفتار زشت و ناپسند آنان قرار گیرد و از حالت فرشتگی به حالت دیوانگی و شیطانی تبدیل گردد و فاسد شود .

گر نشیند فرشته ای با دیو
وحشت آموزد و خیانت و ریو
از بدان نیکویی نیاموزی
نکند گرگ پوستین دوزی

 

خلاصه ی کلام این که اگر انسان با پاکان و نیک سیرتان هماره شود در رفتار وی تأثیر خواهد داشت . انسان های پاک دل در محیط فاسد و انسان شرور و مفسد در محیط سالم ، تغییر سیرت می دهند و تحت تأثیر تربیتی محیط و جامعه ی خویش قرار می گیرند ، این محیط تربیتی است که انسان هر گونه که بخواهد پرورش می یابد

 

 « با بدان یار گشت همسر لوط                خاندان نبوتش گم شد»

یا :

 « پسر نوح با بدان بنشست              خاندان نبوتش گم شد»

«سگ اصحاب کهف روزی چند                 پی نیکان گرفت و مردم شد »

ب : وراثت و تعلیم تربیت ؛

سعدی نقش وراثت و استعداد های خدادادی و فطرتی را در تربیت بسیار مهم دانسته که جنس ناقابل را غیر تربیت می داند؛

 چون بود اصل گوهری قابل
تربیت را در او اثر باشد
هیچ صیقل نکو نداند کرد
آهنی را که بد گُهر باشد
سگ به دریای هفتگانه بشوی
که چو تر شد پلیدتر باشد
خر عیسی گرش به مکه برند
چون بیاید هنوز خر باشد

 

سعدی کسانی را که تربیت اولیه ی نامناسب داشته اند و در برابر تعلیم و تربیت جدید استقامت و پایداری می کنند و به هیچ وجه حاضر به اصلاح رفتارهای خویش نیستند ، به شدت آنان را سرزنش می کند و با استفاده از تشبیهات زیبا ، به بررسی تاثیر استعداد ذاتی و گوهر وجودی می پردازد و می گوید :

 

پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است
تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است
عاقبت گرگ زاده ، گرگ شود
گر چه با آدمی بزرگ شود

 

سعدی به عنوان یک معلم برجسته و نمونه ی اخلاق که هدف وی تربیت انسانی آراسته به صفات نیک اخلاق و خصایل برجسته ی انسانی و کمالات معنوی است ، فرزندانی را که محیط در آنان تاثیر ندارد یا در برابر مناسب و شایسته مقاومت می کنند و بی تربیت و ناهموار و نامتعادل هستند ، نکوهش می کند و آنان را از مارگزنده بدتر می داند .

 

 زنان باردار ای مرد هشیار
اگر وقت ولادت مار زایند
از آن بهتر به نزدیک خردمند
که فرزندان ناهموار زایند

 

بر این اساس آیا سعدی محیط گراست یا توارث گرا ؟ حقیقت این است که سعدی انسانی متفکر و دارای کلامی نافذ است . بیشتر حکایات و گفته های وی به صورت مناظره یا مکالمه دوطرفه است . بنابراین وقتی که به طرفداری از محیط سخن می گوید ، در حقیقت نقش شخص مخالف با وراثت را بازی می کند و آن گاه که از توارث و استعداد های ذاتی انسان بحث می کند ، نقش شخص مخالف با محیط را بازی می کند . هنرمندی سعدی در امر تعلیم و تربیت این است که انسان باید همواره تعصب را کنار بگذارد و در این گونه مسایل به عنوان شخص سوم وارد عمل شود . مسایل را با دید نقادانه و تیز بینی بشکافد و از این موضوع نتیجه تربیتی مورد نظر را کسب نماید .

سعدی برای شخص تربیت شونده بسیار نقش اساسی قائل است وی عقیده ندارد که انسان را هر طور که بخواهیم می توانیم تربیت کنیم بلکه تأکید دارد چنان چه متربی مقاومت کند و شخصیت وی قبلا به طور نامطلوبی شکل گرفته باشد ، در آن صورت ایجاد تغییرات در رفتار های وی بسیار مشکل خواهد بود مگر این که زمینه ی اصلاح در وی وجود داشته باشد و گرنه در شوره زار هرگز لاله نمی روید .

این شاعر بزرگ قطعاً تأثیر محیط را در امر تعلیم و تربیت مهم می داند و آن را به رسمیت می شناسد و گرنه چه لزومی داشت که سال های طولانی از عمر خویش را در سیر آفاق و مسافرت به اقصا نقاط جهان سپری کند . سعدی به ما سفارش می کند آنانی که تربیت پذیرند و دارای زمینه های لازم برای تربیت هستند باید مورد توجه قرار گیرند و گر نه کسانی که همه چیز را به سخره می گیرند و کبر و خود خواهی وجود آنان را فرا گرفته است و رفتارشان غیر قابل تغییر می باشد ، بیهوده نباید زحمت کشید و اوقات را صرف آنان کرد .

 

شمشیر نیک از آن بد چون کند کسی
نا کس به تربیت نشود ای حکیم کس
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست
در باغ لاله روید و در شوره زار خس

 

زمین شوره سنلبل برنیارد
در او تخم و عمل ضایع مگردان
نکویی با بدان کردن چنان است
که بد کردن به جای نیک مردان

 

آری لازمه ی اثر پذیری در محیط مناسب و جدید این است که زمینه ی عینی و ذهنی قبلی هم فراهم شود .

 

 آهنی را که موریانه بخورد
 نتوان برد از او به صیقل رنگ
با سیه دل چه سود گفتن وعظ
نرود میخ آهنین در سنگ

 

پس برای تربیت درست انسان می بایست استعداد ذاتی و درونی با محیط اجتماعی هماهنگ و هم سو شوند و در تربیت شونده انگیزه ای ایجاد کند تا تعلیم و تربیت در وی مؤثر باشد .

 

چو کنعان را طبیعت بی هنر بود
پیمبر زادگی ، قدرش نیفزود
هنر بنما اگر داری نه گوهر
گل از خارست و ابراهیم از آذر

 

در جای دیگر می گوید : « جوهر اگر در خلاب افتد ، هم چنان نفیس است و غبار اگر به فلک رود همان خسیس . استعداد بی تربیت دریغ است و تربیت نامساعد ضایع . خاکستر نسب عالی دارد که آتش جوهر علوی است و لیکن چون به نفس خود هنری ندارد با خاک برابر است و قیمت شکر نه از نی است که آن خاصیت وی است ».

پس در امر تعلیم و تربیت به استعداد های ذاتی افراد هم باید توجه کرد و نباید هرگز انسان ها را بر اساس قالبی خاص تربیت نمود چرا که اثر تعلیم و تربیت نسبی است و موانع و مشکلات می توانند کوشش ما را بیهوده و بی ارزش جلوه کند . پس در مسایل آموزش و پرورش باید حدود تأثیر پذیری تربیت شونده نیز مد نظر قرار گیرد .

 

همه ی فیلسوفان یونان و روم
ندانند کرد انگبین از زقوم
ز وحشی نیاید که مردم شود
به سعی اندر و تربیت گم شود
توان پاک کردن ز زنگ آینه
ولیکن نشاید ز سنگ آینه
به کوشش نروید گل از شاخ بید
نه زنگی به گرمابه گردد سپید
چو رد می نگردد خدنگ قضا
سپر نیست مر بنده را جز رضا

 

ج : تجربه و تعلیم و تربیت :

سعدی ، تجربه را در مفاهیم گوناگون به کار برده است ؛

 

1. تجربه ، پختگی در تعلیم و تربیت ؛

تجربه در این دیدگاه تخصص در کارهای تئوری و عملی است و هر چه انسان اطلاعاتش بیشتر و توانایی او در به کارگیری معلومات تخصصی قوی تر باشد موقعیت او در تعلیم و تربیت بیشتر خواهد بود . پس معلم باید مسایل و مشکلات را لمس کند تا بتواند بر اساس تجربیات و واقعیات موجود ره گشای مسایل باشد .

 

تندرستان را نباشد درد ریش
جز به هم دردی نگویم درد خویش
تا تو را حالی نباشد نسبت مکن
او نمک بر دست و من بر عضوِ ریش

 

از دیدگاه شیخ اجل ؛ تجربه و تخصص و مهارت او زمه ی موفقیت عقلایی است .

« امید عافیت آن گه بود موافق عقل                   که نبض را به طبیعت شناس بنمایی »

پس مراجعه به نادانت جرم است و به کارگیری نا آزمودگان نشانه ی خفت و خواری است

 

ندهد هوشمند روشن رای
به فرومایه کارهای خطیر
بوریا باف اگر چه بافنده است
نبرندش به کارگاه حریر

 

2. تجربه ، تمرین و آزمایش عملی ؛

سعدی علمی که به محک آزمایش در آید را موثر می داند و برای علم بدون تجربه و آزمایش ارزشی قائل نیست .

« به معنی توان کرد دعوی درست              دم بی قدم تکیه گاهی است سست »

از نظر سعدی آموختن علم بدون عمل و تجربه عملی بی ارزش است

« دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند ، یکی آن که اندوخت و نخورد ، دیگری آن که آموخت و نکرد »

 

علم چندان که بیشتر خوانی
چون عمل در تونیست نادانی
نه محقق بود نه دانشمند
چارپایی بر او کتابی چند

 

3. تجربه به مفهوم و سابقه ذهنی و علایق متعلم ؛

سعدی معتقد است که در امر تعلیم و تربیت باید از تجربه های باید از تجربه های قبلی و ذهنی متکلم و شنونده جهت آموزش مطالب جدید بهره برد ، به گونه ای مسایل مطرح گردد که انگیزه و علاقه را در وجود فراگیرنده افزایش دهد که با تجربیات قبلی متعلم نیز ارتباط داشته باشد .

 

حکایت بر مزاج مستمع گوی
اگر خواهی که دارد با تو میلی
هر آن عاقل که با مجنون نشیند
نباید کردنش جز ذکر لیلی

پس آموزش شنونده چنان چه قدرت درک و سابقه ی ذهنی و تجربه لازم برای فهم مطالب و سخنان معلم را نداشته باشد . کلام معلم در او اثری نخواهد داشت و در نتیجه معلم فقط خود را خسته کرده است .

 

فهم سخن چو نکند مستمع
قوت طبع از متکلّم مجوی
فُسحت میدان ارادت بیار
تا بزند مرد سخن گوی ، گوی

 

د: زمان و تعلیم و تربیت ؛

دوران مختلف زندگی و تاثیر پذیری در تعلیم و تربیت گفته دیگری است که در آثار سعدی به ویژه گلستان نمایان است

 

1. دوران کودکی :

این دوران ، زمان نقش پذیری و تربیت است . اگر در کودکی تربیت به شیوه پسندیده صورت نگیرد ، اصلاح آن رفتارها و جبران آن در دوره ی بزرگ سالی دشوار یا غیر ممکن خواهد بود .

 

هر که در خُردیش ادب نکنند
در بزرگی فلاح از او برخاست
چوب تر را چنان که خواهی پیچ
نشود خشک جز به آتش راست

 

اثرات تربیتی معلم برای کودک و زحمات وی در بزرگی نمایان می گردد دوره ی کودکی سرمایه گذاری برای ساخت آینده ای درخشان خواهد بود

ندانی که سعدی مراد از چه یافت
نه هامون نوشت و نه دریا شکافت
به خُردی بخورد از بزرگان قفا
خدا داداش اندر بزرگی صفا
هر آن کس که گردن به فرمان نهد
بسی بر نیاید که فرمان دهد
هر آن طفل کو جور آموزگار
نبیند ، جفا بیند از روزگار
پسر را نکو دار و راحت رسان
که چشمش نماند به دست کسان

 

2. دوران جوانی ؛

از دیدگاه سعدی ، دوران جوانی ، دوران عشق و شور ، قدرتمندی و لذت است . دوران کم تجربگی ، غلبه بر احساسات و عواطف و تجربه در مشکلات عاطفی و اجتماعی است .

« جوان اگر چه قوی یال و پیل تن باشد

به جنگ دشمن از هول بگسلد پیوند »

در دوره جوانی مسایل تربیتی به با احساسات و تمایلات و خواسته های جوانان باید تناسب داشته باشد و اگر جوانان مطلبی را دوست داشته باشند آن را بهتر می آموزند.

«یکی پیش شوریده حالی نبشت که دوزخ تمنا کنی یا بهشت؟

بگفتا مپرس از من این ماجرا پسندیدم آنچ او پسندد مرا»

 

3 : دوران پیری ؛

از نظر سعدی این دوره، دوران پختگی و تجربه است. ضعف و ناتوانی جسمی از یک طرف و قدرت تجربه و تدبیر از سوی دیگر در آدمی نمودار می شود؛ اما در این دوره شور و حال جوانی از دست رفته است.

 

طرب نوجوان ز پیری مجوی
که دگر ناید آب رفته به جوی
زرع را چون رسید وقت درو
نخرامد چنان که سبزه ی نو

 

پیر، آینده نگر و دوراندیش و با تجربه و پخته است و سرشار از آگاهی ها و درک مسایل روزگار.

در حکایتی سعدی چنین می گوید: « روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای کریوه ای سست مانده، پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی آمد و گفت: چه نشینی که نه جای خفتن است. گفتم چون روم که نه پای رفتن است. گفت: این نشنیده ای که صاحب صاحب دلان گفته اند: رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن .»

ای که مشتاق منزلی بشتاب
 پند من کار بند و صبر آموز
اسب تازی دو تک رود به شتاب
واشتر آهسته می رود شب و روز

 

در بوستان می گوید:

« زتدبیر پیر کهن بر مگرد         که آزموده بود سال خورد »

البته در امر تعلیم و تربیت گاه مطالب باید با تندی و گاه به نرمی بیان شود.

 

وقتی به لطف گوی و مدارا و مردمی
باشد که در کمند قبول آوری دلی
وقتی به قهر گوی که صد کوزه ی نبات
گه گه چنان به کار نیاید که حنظلی

 

در بیان ارائه مطالب باید تازگی و نوگرایی باشد تا در شنونده تأثیر لازم را بگذارد موجب خستگی و بی توجهی گیرنده و شنونده نشود.

سخن گرچه دل بند و شیرین بود
سزاوار تصدیق و تحسین بود
چو یک بار گفتی مگو باز پس
که حلوا چو یک بار خوردند بس

 

نتیجه گیری ؛

سعدی هماهنگی بین وراثت و محیط را مؤثر در تعلیم و تربیت می داند . وی نه محیط گرای مطلق و نه توارث گرای مطلق نیست بلکه این امور را نسبی می داند و برای آن حد و مرزی قایل است . وی اعتقاد دارد در امر تعلیم و تربیت عواملی چون جوهره و هویت افراد ، تجربه ، زمان ، خواسته ها و تمایلات ، توجه ، موقعیت ها و … تأثیر فراوان دارد و تا زمینه های روحی و روانی در افراد فراهم نگردد ، تعلیم و تربیت عملاًَ صورت نخواهد گرفت .

 

گوهر اندیشه سعدی از زبان امرسن

سعدی نیک سرشت

خداوند وقتی که چنگ نواگر آسمانی را به دست شاعر داد، به خاطر خیر و صلاح جمله مردمان، به وی فرمان داد که «در کنج خلوتی‏نشین و تنها باش» و در قبال آن مزیت خدایی که بدو بخشید اخطار کرد که اگر انگشت نامحرمی به تار این چنگ خورد، دیگر صدایی از آن بر نخواهد خاست.

بسیار بسیار کسان بدین جهان می‏آیند، اما فقط یکی از آنها نغمه‏سرایی می‏تواند کرد. وقتی که دو تن با هم دست بر سیم این چنگ زنند، چنگ از نواگری باز می‏ماند. لاجرم اگر یک میلیون تن نیز گرد هم آیند، سعدی خردمند هم‏چنان تنها است.

اما این تنهایی سعدی تنهایی مغروران و خودپرستان نیست، زیرا سعدی، بشر دوست و نوع‏پرور است. آنها را که در غارها زندگی می‏کنند دوست دارد، کاخ‏نشینان را نیز با دیده اغماض می‏نگرد، به ایران و مردمش سخت دلبسته است، زیرا این مردم‏اند که باید به نغمه‏های او گوش فرا دارند و با شنیدن آنها گاه از شوقْ گلگون و گاه از بیمْ پریده رنگ شوند.

با این همه وی تنهاست و همزبانی ندارد. خواه در پیرامون او ده نفر باشند و خواه یک میلیون نفر، سعدی نیک سرشت هم‏چنان یکه و تنهاست.

 

دیده بصیرت

ای رهگذر! هنگامی که از برابر سعدی می‏گذری دیده بصیرت بگشا. در آستان این خانه آیین ادب به جای آر، زیرا آن کسی که در اینجا مسکن دارد، عقل و حکمت خداوند است. خدایان آسمان با شادمانی بر گرد چراغ زرین و فروزان وجود او حلقه می‏زنند و دختران پاکیزه روی و جوانان با گوهر بدین مرد حقیقت، روی می‏آورند تا آن‏کس که از میان ایشان خلوصی بیشتر دارد، صفایی بیشتر بیند.

درین آستان صفا، هر قدرْ نیازْ بیشتر، منزلتْ فزون‏تر! اما تو ای عیب‏جوی! از خود پسندی در گذر و در پی آن مباش که با نکته‏بینی بجای خود آن دل‏هایی را که از خلوص و شادی آکنده شده‏اند به دست رنجش و آزردگی بسپاری.

 

بامداد فروزانِ شرق

الهه شعر سر در گوش سعدی نهاد و گفت:

ای سعدی نیک نهاد! فریب اشتیاق فراوان خویش را به درک نادانسته‏ها و کسب آن قریحه‏هایی که مال تو نیست مخور تا گوش به زادگان تناقص و سفسطه نداده باشی.

ای فرزند بامداد فروزانِ شرق! به دنبال دروغ مرو، از حقیر شمردن دیگران نیز احتراز کن. خداشناسان و خدانشناسان، موحدین و مشرکین، همه را به حال خود گذار و دورادور ناظر مشاجرات ایشان باش که گاه می‏سازند و گاه خراب می‏کنند.

اما تو خود، در عالم نشاط بخشی و طرب‏زایی خویش، دور از جنگ‏ها و دور از جنایت‏ها، سرگرم سرودن اشعار نغر و روح‏پرور خود باش. کاری بدان مدار که اینان چه می‏گویند، فقط به فکر آن باش که آنچه را که خاص سعدی است از کف مگذاری.

بگذر جهان پهناور سرگرم جنجال خود باشد، جنگ و ستیز و داد و ستد و شهر و اردوگاه داشته باشد. جمعی جان بکنند و نانی بخورند و جمعی دیگر در پای کوره‏های آتشین عرق ریزند. جمعی نیز به سفر برخیزند، جنگ آورند و بکشند یا کشته شوند، یا در بازارها گرد آیند و سوداگری کنند.

بارها جنگ به پایان خواهد رسید و صلح باز خواهد گشت.

بارها شهرهایی نو به جای آن شهرها که سوخته و ویران شده‏اند بر پا خواهند شد.

بارها نیز، آنان که قدرت درک زیبایی نغمه‏های زرین را ندارند، پا بر پشت ما خواهند نهاد و بالا خواهند رفت؛

اما تو اینان را به حال خود گذار که به هرسان توانند گلیم خویش را از آب بیرون کشند و خود فقط به راهی رو که باید سعدی برود. از قلمرو مرگ سراغ زندگی بگیر زیرا همیشه انسان در کمین انسان نهفته است.

درویشِ بند برپا اگر قفل استوار قلب خود را با دست تقدیر گشوده بیند و بتواند آنچه را که دیدگانش دیده به روشنی بر زبان آورد و با آن آتشی که دل نازکش سوزندگی آن‏را احساس کرده قلب ترا نیز گرم کند و به جنبش آرد، دیگر فقیر و تهی دست نیست.

 

قریحه تابناک

و باز الهه شعر به سعدی چنین گفت: آن نانی را که مردمان از خوردنش سرباز می‏زنند، بخور و شکایت مکن. از آن نیکانی که از تو دوری می‏جویند تو نیز دوری جوی. در طلب هیچ مباش، اقبال و مال جهانْ خود به دنبالت خواهند آمد. نه به بالای کوه‏ها رو، نه به درون دره‏ها، زیرا هر چیز خوب که هست در نیمه راه افراط و تفریط است.

آرزو مکن که جزیره‏ها را از پرندگان خوش نگاه بهشتی پر کنی، زیرا مرغان خوش پر و بال نغمه‏سرا همه طفیل باغ قریحه تابناک تُواَند. سخنان پر معنای علی خردمند و حکیم را ببین که در بازار جهان صورت امثال و حکم یافته‏اند و چون ارابه‏های آتشینْ دم امروزی، صفیر زنان از دل کوهستان‏هایی که سینه آنها به دست مهندسان شاهان شکافته شده می‏گذرند و به چهار گوشه جهان می‏روند.

اسرار

برای آنکه شاعری یا رفیقی بجویی، نیازی بدان نیست که دریاها را در زیر پا گذاری یا آدمیان را در غربال سنجش سبک و سنگین کنی. نگاه کن: آنکه می‏جویی خود در جلو در، در انتظار تست، سایه‏اش را ببین که بر روی زمین افتاده است.

درهای بی‏شمار را بگشا تا از خلال همه آنها آسمان را ببینی و خداوند را بی‏حجاب و پرده بنگری که سیل حقیقت و سیل نیکی را که غذای کروبیان و ملایک است به سوی مردان می‏فرستد، و این درهای بی‏شماری که باید بگشایی تا از خلال آنها ره به خداوند و به حقیقت بری، آدمیانند. گاه یک پارسای بینوای هندو کافی است تا ترا به کمال معرفت رهبری کند.

بیهوده در طلب آن نجات بخشندگانی که باید ترا از وادی مجهولات به در برند و به سر منزل حقیقت رسانند، به بیرون دیوارهای کلبه خویش رو مکن، بر در همین کلبه بنشین و به شن‏های زرد رنگ صحرا بنگر. گوش به زنان فرتوت بینوا و کهنسالی ده که با هم درد دل می‏کنند و با آهنگی یکنواخت و ملال‏آور از روزگاران گذشته سخن می‏گویند.

نگاه کن سعدی! با چشم دل نگاه کن و ببین که چسان این حقیران و بیچارگان، جلال و جمالی هم‏پایه‏های طبیعت نیرومند دارند.

نگاه کن که چگونه از ورای پرده وجود ایشان زمانه حیله‏گر نقاب از رخ بر می‏گیرد و اسراری را که دیرباز در پرده کتمان پیچیده بود عیان می‏کند، آن وقت پی‏بدین راز نهان بر که خداوندان مقدس همیشه گرانبهاترین اسرار را در زیر ناچیزترین نقاب‏ها به اهل بصیرت عرضه می‏دارند.

 

 

سعدی و حب وطن

خلاصه ای از مقاله ی دکتر اصغر دادبه:

سعدیا «حب وطن» گرچه حدیثی است صحیح          نتوان مُرد به سختی که من اینجا زادم

درآمد:

«بارها گفته ام و بار دگر می گویم» که فرهنگ گران سنگ ایران زمین، بنای عظیم و شکوهمندی است که در بنیاد نهادن، برافراختن و آراستن آن، تمام مردم، به ویژه خردمندان ِقوم، نقشی خاص داشته اند و چون نیک بنگریم برخی از گروه ها در برافراختن و آراستن این بنا و لاجرم در استمرار و بقای آن چندان موثر بوده اند که تامل کننده احساس می کند که اگر نقش موثر آنان نبود، این بنا برافراشته نمی شد و اگر برافراشته می شد، چندان درخور اعتنا نبود.

آشکارا بگویم که نقش تحسین برانگیز و حیرت آمیز شاعران بزرگ زبان پارسی چون «فردوسی»، «نظامی»، «خیام»، «مولوی»، «سعدی»، «حافظ» و … که حکیم و خردمند نیز بوده اند، نقشی است از این دست؛ از یک سو این فرهنگ پویا و زایای ایران زمین است که سخنورانی این سان، بی مانند زاده و در دامان خود پرورده است و از سوی دیگر این سخنوران بی مانند پارسی گوی این زمین اند که فرهنگی انسان گران سنگ خلق کرده اند و پرورش داده اند و به «آسمان علیین» برده اند….

من پیش تر به  برخی از مسایلی که علیه سعدی ازآن استفاده می شده  از جمله مسئله ی زن، تناقض گویی و ادیان در نگاه سعدی پرداخته ام و در این مقال و در این مقاله می کوشم تا مسئله ی «وطن دوستی» و «میهن پرستی» سعدی را بررسی کنم …

 

علاقه سعدی به فارسی

مراد از بیرون، بیرون از متن است و در این جستجو هدف نشان دادن این معناست که سعدی، به رغم فضای عرب مآبی و عربی گرایی که حاکم بود و به رغم ارتباطی که با نظامیه ی بغداد داشت، زبان عربی را برای نوشتن اندیشه های خود و بیان احساسات خویش برنگزید و اندیشه ها و احساسات و عواطف خود را به زبان فارسی بیان کرد. ابیات عربی موجود در دیوان سعدی، نشان می دهد که اگر وی صرفا به عربی سرایی روی می آورد و عمر شاعری خود را در این کار صرف می کرد، در شمار شاعران بزرگ عربی گوی قرار می گرفت. آیا سراینده ی ابیاتی چون :

 

سَل ِالمصانِع َرَکــــــــَبا تـــَهِیُم فــــــــی الفلوات ِ
تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی
شبنم به روی تو روز است و دیده ها به تو روشن
وَاِن هجَرت ُسوا عشیتی و غَداتی

اگر عمر در کار عربی سرایی می گذاشت، شاعری بزرگ در ادب عربی نمی گردید ؟ از یاد نبریم که همین مایه شعر عربی سعدی هم مورد توجه بسیاری از ادیبان و محققان ادب عربی واقع شده و ستایش سعدی را در پی داشته است. این امر نیز موید درستی ادعای ماست؛ این ادعا که سعدی اگر عربی سرایی را برمی گزید، شاعری بزرگ در زبان و ادب عربی به شمار می آمد و مورد عنایت های خاص هم قرار می گرفت؛ چرا که عرب گرایان و عربی دوستان در میان صاحبان مناصب کم نبودند.

پس از فروافتادن سامانیان (سده ی ۴ قمری) مسلمان، اما ایرانی نژاد، که در جنب توجه به آیین اسلام و زبان و ادب عربی، توجه ویژه ای هم به ایرانیت و زبان و ادب فارسی داشتند، عربان بغدادنشین به کمک ترکان بیابانگرد (غزنویان، سلجوقیان و …) بر ایران مسلط شدند و در برابر خردگرایی (شیعی گری و معتزلی گری) به ترویج اشعری گری قشری پرداختند و به تعبیر بیهقی «انگشت در کردند و قرمطی (خردگرا، روشن بین و روشن رای) جستند».

با این همه از همان روزگار سامانیان توجه به زبان و ادب عربی و عربی نویسی و عربی سرایی در مرکز توجهات قرار داشت و در سده های ۵ و ۶ قمری این گرایش و این توجه به جـِد دنبال شد. عربی سرایی نه فقط صله های بزرگ که مقامات و مناصب اداری مهمی هم به بار می آورد. سه کتاب «یتیمه الدهر» نوشته ی ثعالبی (۴۲۹ قمری) «رُمیه القصر» تالیف باخزری (مقتول ۴۶۷ قمری) و «خریده القصر» تالیف عمادالدین اصفهانی (۵۹۷ قمری) آیینه ای است که در آنها نه فقط شماری معتنابه (۵۳۰ تن) شاعران عربی سرا معرفی می شوند، که در آنها فضایی تصویر شده است که خواننده جز عربی گویی، عربی سرایی و عربی نویسی و حکومت فرهنگ و سنت عربی چیزی نمی یابد و نشانی از زبان و ادب فارسی و فرهنگ ایرانی نمی بیند و از خود می پرسد : زبان فارسی به کجا تعلق دارد، چه کسانی بدین زبان سخن می گویند و کدام شاعران بدین زبان می سرایند ؟

از یاد نبریم که بزرگانی چون صاحب بن عباد (۳۸۵ قمری) عرب گرای شیفته ای که به قول خودش در آیینه نمی نگریست تا عجم نبیند ! بدیع الزمان همدانی (۳۹۸ قمری) و ابوالفتح بُستی (۴۰۰ قمری) از عربی گویی و عرب گرایی حمایت می کرده اند و با زبان و ادب فارسی می ستیزیده اند !

مراد از ذکر این نکات روشن  شدن این معناست که نخست در چنین فضایی، انتخاب زبان فارسی برای نوشتن و سرودن نشان از ایران گرایی و میهن دوستی دارد و تمام شاعران حتی در مدیحه سرایی های خود ایران گرایانه رفتار کرده اند؛ دوم بزرگی چون سعدی می توانست زبان عربی را برگزیند و به «آب و نان» (صله ها و مقام ها) برسد و چنین نکرد. او «شیخ» (در معنای دینی) بود، دیندار و دین ورز بود. مسلمانی پاک دین بود، اما عرب مآب و عربی گرا نبود و انتخاب زبان فارسی از سوی او برای نوشتن و سرودن سندی استوار از جمله اسناد ایران گرایی اوست. این امر آنگاه معنی دارتر، شکوهمندتر و تحسین برانگیزتر می شود که به دو نکته ی مهم توجه کنیم :

نکته ی نخست آن که زبان و ادب فارسی (دری) در ورا رود (ماوراالنهر) زاده شده بود و به عنوان زبان ایران اسلامی رسمیت یافت، به تدریج پهنه ی ایران فرهنگی را درنوردید. نخست به خراسان و آذربایجان و ری و برخی نقاط دیگر رفت و اکنون پس حمله ی مغول در آغاز سده ی ۷ قمری به فارس می آمد تا فارس به جای خراسان مرکز فرهنگی ایران گردد و بزرگ مردی قد برافرازد چونان فردوسی تا نابسامانی های برآمده از حمله ی مغول در حوزه ی زبان و ادب، یعنی یکی از بنیادی ترین بنیادهای ملیت و ایرانیت را سامان بخشد. این بزرگ مرد که به حق او را فردوسی ثانی باید خواند، سعدی است

نکته ی دوم آنکه پیش از حضور زبان و ادب فارسی (دری) در فارس که مصادف بود با برآمدن سعدی، شاعری نمی شناسیم که در فارس به فارسی دری شعر سروده باشد، ظاهرا تا این زمان که عصر گسترش زبان و ادب فارسی در فارس است، گونه ای زبان که از جمله زبان های ایرانی محسوب می شود، در میان مردم فارس اعم از خواص و عوام رایج بود؛ همان زبان که دو مصراع از یک غزل ملمع حافظ بدان سروده شده است؛ مصراع دوم بیت چهارم و مصراع نخست بیت پنجم از غزل ۴۳۸ به مطلع :

سَبَت سَلَمی بِصَدغیها فوادی             و روحی کل یوم ِلی یُنادی

بدین صورت :

امن انکرتــــَنی عن عشق سَلمــــی
 تَزاول آن روی نهکو بوادی
که همچون مُت ببوتن دل وَ ای رَه
غریق ُالعشق فی بحر ِالوادی

و سعدی نخستین سراینده ای است که با تکیه بر میراث ادبی خراسان بزرگ و اطلاعات گسترده طبع خداداد و ذوق سرشار خویش، کاروان شعر و ادب فارسی را در فارس به راه انداخت و چنان که پیش تر هم گفته ام، مکتب ادبی فارس را بنیاد نهاد.

حاصل سخن آنکه بر اساس یک اصل مسلم که «زبان» از عناصر اساسی سازنده ی بنای هویت و ملیت است» دو برهان در اثبات ایران دوستی و میهن پرستی سعدی شکل میگیرد :

نخست آنکه ممکن است یک عالم علم تجربی یا یک فیلسوف، به زبان صرفا به مثابه ابزار بنگرد، اما وقتی زبان عنصری از عناصر تشکیل دهنده ی هویت و ملیت محسوب می شود و نوبت انتخاب شاعر فرا می رسد، بی آنکه بتوانیم برهانی اقامه کنیم که زبان، چیزی بیشتر از یک ابزار است، اما احساس می کنیم که چنین نیست و شاعر دست کم بدان به مثابه ی ابزاری مقدس می نگرد؛ ابزاری که به مدد آن پاک ترین و بی آلایش ترین عواطف و احساسات شاعر به نمایش گذاشته می شود. به همین سبب آن را و متعلقات آن را که از جمله سرزمینی است که زبان در آن رایج است (میهن) دوست دارد و بدان ها مهر می ورزد.

دوم آنکه هر پدیده یا هر موجود لوازمی دارد که از آن جدایی نمی پذیرد و لازمه ی آتش، سوزندگی است. نمی توان پدیده ای را آتش خواند و سوزنده ندانست. سعدی را فردوسی ثانی خواندیم؛ چرا که به گواهی تاریخ او نیز همانند فردوسی در مقطعی از تاریخ ایران، به احیای زبان فارسی و دست کم به سر و سامان بخشیدن به بی سر و سامانی هایی که به سبب حمله ی مغول در زبان و فرهنگ ما پیش آمده بود، همت گماشت. آیا می توان فردوسی بود و ایران دوست نبود و به میهن مهر نورزید ؟

 

طرح اشکال :

اما در بیتی که در ابتدای مقاله خواندید معنایی جز وطن پرستی به ذهن متبادر می شود :

«ای سعدی، هرچند حدیث «دوست داشتن میهن از لوازم ایمان است»، حدیثی است صحیح (معتبرترین حدیث) اما نمی توانم به سبب زاده شدن در این مکان (ایران، شیراز) به سختی زندگی کنم و به سختی بمیرم (باید هجرت کنم تا از این سختی برهم)»

ابیات قبل و بعد این بیت ازین قرار است:

 

من از آن روز که در بند توام، آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
سعدیا حب وطن گرچه حدیثی است صحیح
نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم
می نماید که جفای فلک از دام من
دست کوته نکند تا نکنـــــَد بنیــــادم
ظاهر آن است که با سابقه ی حکم ازل
جهد سودی نکند تن به قضا در دادم
ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم
داوری نیست که از وی بستانــد دادم
دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت
وقت آن است که پرسی خبر از بغدادم
هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد
عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم

آنچه اکنون پیش روی ماست، معنای ظاهری و غرض اولی بیت است، نه هدف نهایی و غرض ثانوی و معنای شاعرانه که معنای اصلی است. معنای ظاهری و غرض اولی پلی است که ما را به غرض ثانوی و معنای شاعرانه هدایت می کند و زمینه ی همدلی ما را با شاعر فراهم می آورد.

معنای باطنی سخن که با تلمیح به حدیث نبوی «حُب ُالوَطَن ِمِن َالیمانِ» شکل گرفته است، چیزی جز «شِکوه و شکایت» و «گله و اعتراض» نیست نه «دشمنی با وطن» در میان است و نه «بی وطنی»، و خواهیم دید که این گله گذاری و این شکوه و شکایت که همانا ترجمان و تعبیری است از «احساس شاعرانه» یا «غرض ثانوی» از سخن شاعرانه ی سعدی، عین ایران گرایی و وطن دوستی نیز هست.

۱- شِکوه و شکایت و گله و اعتراض از اغراض عمومی سخن شاعرانه است :

نخست آنکه، توجه بدین امر بایسته می نماید که چون شعر، بیان احساسات و عواطف شاعر است، غرض ثانوی چیزی جز نمودن عواطف و احساسات شاعرانه و نامیدن آن به نامی در خور و مناسب نیست. در کتب بلاغی یک سلسله الفاظ مطنطن را برای این نامگذاری برگزیده اند، مثل استرحام و تعجب و بشارت و امثال آنها و من ترجیح می دهم که بگویم عواطف و احساسات از دو گونه بیرون نیست :

یک ، مثبت، که بیانگر شادی است. مژده و بشارت، تحسین، شگفتی یا تعجب، امید و آرزو از این گونه است.

دو ، منفی، که بیانگر اندوه است. غم، شِکوه و شکایت، گله، اعتراض، استرحام (درخواست رحم و شفقت) از این قسم است.

شاعر حال یا در وضع مساعد و دلخواه و در حالتی مطلوب است و لاجرم سخنش ترجمان عواطف و احساسات مثبت برآمده از وضع مساعد و در حالتی مطلوب محسوب می شود یا برعکس در وضعی نامساعد و نامناسب به سر می برد و به ناگزیر سخنش و احساساتش انعکاس وضع نامناسب و بیانگر ِعواطف ِمنفی ِ برآمده از این وضع خواهد بود. عوامل گوناگون در بازشناسی وضع مساعد و نامساعدی که شاعر در آن به سر می برد، البته موثر است، اما آنچه بیش از همه مددکار خواننده تواند بود، سخن خود شاعر است و فضایی که در آن تصویر می شود. (در ادامه ی بحث فضای غزل سعدی را مورد بررسی قرار می دهیم)

 

دوم آنکه، شِکوه و شکایت و گله و اعتراض شاعر، معلول دو گونه عوامل و علل است؛ عام و خاص. بر طبق عوامل و علل عام، شاعر، هنرمند است و هنرمند در جستجوی حقیقت  است و جویای کمال مطلوب و چون آن را نمی یابد لاجرم شکوه می کند و معترض می شود. پیداست که خوب و بد و مناسب و نامناسب، اموری نسبی است و وضع، هرچه مطلوب باشد، مطلوب تر از آن هم متصور است و هنرمند جویای «مطلوب تر» است و باید هم باشد. بر بنیاد عوامل و علل خاص، یعنی رویدادهای نامطلوبی که ممکن است در زندگی شاعر پیش آید، نیز شاعر زبان به اعتراض می گشاید و شِکوه و شکایت سر می کند و توجه مخاطبان خود را به «بایدها و نبایدها» بر می انگیزد، چنان که تبعیض ها و بلاها (عوامل عام) حافظ را بدین سان به اعتراض وامی دارد :

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت           آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد

و مرگ شاه شیخ ابواسحاق (عامل خاص) در مقام پادشاهی هنرشناس هنرمند نواز اهل تسامح، این سان :

 

یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
راستی دولت فیروزه ی  بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

۲ – فضایی که در غزل سعدی، به ویژه از بیت ِ«می نماید که جفای فلک …» تا پایان غزل و طرح مسئله ی «حب وطن» تصویر شده است، فضایی است شکوه آفرین و اعتراض برانگیز؛ شکایت از شیراز است و آنچه در شیراز بر او می گذرد و قدرش شناخته نمی شود :

«می نماید که جفای …» چنین به نظر می رسد که گردش آسمان (روزگار) تا بنیاد مراد برنیندازد دست بردار نیست.

«ظاهر آن است …» با آن که حکم ازل، بر اساس رحمت شکل گرفته است (سَبَقَت رَحمتی ِغَضبی = حدیث) به نظر می رسد که سرنوشت من مهرآمیز رقم نخورده است و من به ناگریز در برابر قضا سر تسلیم فرود می آورم …

«ور تحمل نکنم …» از آن جا که داور دادگری  نیست که داد مرا از روزگار (جانشین ستمگران)  بستاند، چاره ای جز تحمل کردن جور و جفای روزگار ندارد …

«دلم از صحبت شیراز …» از مصاحبت مردم شیراز دلگیرم، سر آن دارم که به بغداد بروم، تا مگر آنجا گشایشی به بار آید و آنان که در جستجوی من هستند، از بغداد سراغ مرا بگیرند و خبر مرا از آنجا بشنوند …

«هیچ شک نیست …» فریاد دادخواهی من به بغداد خواهد رسید (و گوش بغدادیان شاید خلیفه و اطرافیانش را کر خواهد کرد) و جای شگفتی است اگر وزیر این فریاد را نشنود و دادخواهی نکند (اعتراض به بیدادگری ها و ستم ها و …)

ابیات پنجگانه، گواه این حقیقت اند که سعدی به سبب رویدادی دلگیر بوده است و معترض، مثل همیشه گناه بیدادگران را به گردن فلک و روزگار انداخته و شکوه کرده است که روزگار قصد جان او را دارد و برای آنکه به اعتراض خود شدت بخشد، چنین شکوه کرده است که گناه به گردن سرنوشت اوست، گناه بخت اوست و با آنکه خداوند مژده داده است که سرنوشت ها را عنایت آمیز رقم زده است، اما از بخت بد، او در شمار معدود کسانی است که سرنوشتش عنایت آمیز رقم نخورده است و بدین سان از جبر، ابزاری ساخته است برای اعتراض و شکوه و شکایت  و به قصد تاکید بر آن و نیز نقد بیدادها و بیدادگران از جمله قضاوت و قضات در روزگار خود، اعلام تسلیمی کرده است که از هر اعتراض کوبنده تر است و سرانجام در پایان سخن نخست، اظهار دلگیری کرده است از مصاحبان خود در شیراز و سپس اعتراضی گله آمیز یا گله ای اعتراض گون کرده است از حکومت (حاکم، وزیر).

این معانی جمله مقدمه ای است بر این بیت شکوه آمیز مورد بحث : «سعدیا، حب وطن …»

۳-

بیت حاکی از میهن دوستی است، نه بی وطنی؛ چرا که نخست از کسی شکوه می کنیم و از کسی متوقعیم که دوستش داریم و بدو مهر می ورزیم. در بیت مورد بحث گرچه مخاطب (به طریق تجرید) خود شاعر است، اما به واقع مخاطب میهن است؛ میهن در جایگاه محبوبی که از او شکوه می شود؛ محبوبی که اگر خدای جهان در مقام «جان جانان» و «محبوب محبوبان» بگذریم، گرامی ترین محبوب است و سعدی از این محبوب شکوه می کند تا نشان بدهد که دوستش دارد؛ دوم، کیست که عشق را تجربه کرده باشد و از دست معشوق شکوه نکرده باشد، حتی معشوق را تهدید نکرده باشد که ترکش می کند ! اما کدام عاشق، معشوق را ترک کرده است ؟! بشنوید :

 

روم به جـــــای دگر، دل دهم به یـــــار دگـــــر
هوای یار دگر دارم و دیار دگر
به دیگری دهم این دل که خوار کرده ی توست
چرا که عاشق نو دارد اعتبار دگر
خبر دهیــــد به صیـــــــاد ما، که ما رفتیـــــم
 به فکر صید دگر باشد و شکار دگر
خموش «وحشی» از انکار ِعشق او کاین حرف
 حکایتی است که گفتی هزار بار دگر

آری، حکایتی است که عاشقان هزار بار می گویند تا بر شیدایی و شوریدگی خود تاکید ورزند و کدام عاشق است که نداند که غرض ثانوی این گونه ابیات پیوسته آن است که خطاب به معشوق بگوید :

گر برکَنم دل از تو و بردارم از تو مهر                آن مهر بر که افگنم، آن دل کجا بَرَم ؟

سوم آنکه، کیست که نداند براساس یک تحلیل روانشناختی آنجا که شعار هست، واقعیت نیست. شعار ِمی روم و دست از عشق می شویم، حکایتی است که به گفته ی «وحشی» بارها می گویند و واقعیتی نخواهد داشت؛ چهارم آنکه، کیست که در خانه ی خود و در میهن خویش چون با اموری که انتظار ندارد روبه رو شود، زبان به شکوه نگشاید و از ترک کردن خانه و کاشانه ی خود و نیز از ترک کردن میهن سخن نگوید و سرانجام کیست که نداند این سخنان، جمله به انکار ععشق معشوق می ماند که حکایتی و قصه ای بیش نیست و نه از کین، که از مهر حکایت می کند و نه گویای «بی وطنی» که حاکی از «وطن دوستی» است.

 

متون درجه ی دوم :

متونی است که در آنها مستقیما از حب وطن سخن در میان نیست، اما به گونه ای حب سعدی را نسبت به میهن نشان می دهد. این متون را می توان به سه گروه تقسیم کرد و بر اساس محتوای هر گروه بر آنها نامی خاص نهاد :

الف – وصف شیراز :

وطن دارای دو معنای عام و خاص است. وطن در معنای خاص، زادگاه آدمی است و در معنای عام نامی است بر سرزمینی که زادگاه در آن واقع است. شاید معنای عام وطن، محصول یک مجاز باشد، مجاز عام و خاص یا جز و کل. به هر حال، هر چه هست بستگی ها و دلبستگی ها از زادگاه آغاز می شود و به سرزمین تسری می یابد و ابزار مهر نسبت به زادگاه ابزار مهر نسبت به میهن به شمار می آید و چنین است که شیدایی ها و مهرورزی های سعدی نسبت به شیراز به معنی شیدایی ها و مهرورزی های او نسبت به ایران است. ابیاتی از این گونه که :

 

دست از دامنــــــــم نــــــــــمی دارد
خاک شیراز و آب رکناباد
خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز
  که بر کنَد دل مرد مسافر از وطنش

در کلیات سعدی کم نیست ابیاتی که در آنها حب وطن به گونه های مختلف تصور و توصیف شده است.

ب – وصف بزرگان :

در آثار سعدی، شخصیت های تاریخی و اسطوره ای بارها و بارها مورد ستایش قرار گرفته اند، می توان ابیاتی که در آنها این شخصیت ها مورد توصیف و ستایش قرارگرفته اند از سراسر «کلیات» گردآورد و بر اساس آنها از دلبستگی سعدی به فرهنگ و تاریخ میهنش و سرانجام از مهر او نسبت میهنش سخن گفت. من در تحلیل «بوستان» به مناسبت تا حدی بدین معنا پرداخته ام.

پ – رفتن و بازآمدن :

در میان اشعار سعدی دو غزل بلند قصیده گونه هست که یکی وصف رفتن سعدی و بیان احساس او به گاه دور شدن از میهن است و دیگر توصیف بازآمدنش به میهن و رسیدنش به شیراز. من ابیاتی از این دو غزل را که برگزیده ام، پایان بخش سخنان خود می سازم تا از این پس شیوه ی عشق ورزیدن و شیدایی کردن نسبت به میهن را و درس وطن دوستی را هم از سعدی بیاموزیم :

منزل اول، قصه ی تلخ رفتن :

 

می روم وز سر حسرت به قفا می نگرم
خبر از پای ندارم که زمین می سپرم
می روم بیدل و بی یار و یقین می دانم
که من بیدل بی یار نه مرد سفرم
پای می پیچم و چون پای دلم می پیچد
بار می بندم و از بار فروبسته ترم
چه کنم دست ندارم به گریبان اجل
تا به تن در زغمت پیرهن جان بدرم
هر نَوردی که ز طومار دلم باز کنی
حرف ها بینی آلوده به خون جگرم
خار سودای تو آویخته بر دامن دل
ننگم آید که به اطراف گلستان گذرم
به قدم رفتم و ناچار به سر، بازآیم
گر به دامن نرسد دست قضا و قدرم

غزل دوم، حکایت شیرین بازآمدن :

 

سعدی اینک به قدم رفت و به سر بازآمد
 مفتی ِملت ِاصحاب نظر بازآمد
فتنه ی شاهد و سودازده ی باد بهار
عاشق نغمه ی مرغان سحر باز آمد
سال ها رفت مگر عقل و سکون آموزد
تا چه آموخت کز آن شیفته تر بازآمد
وه که چون تشنه ی دیدار عزیزان می بود
گوییا آب حیاتش به جگر بازآمد
خاک شیراز همیشه گل خوشبوی دهد
لاجرم بلبل خوشگوی دگر بازآمد
ای دیوانگی اش بُرد و سر شوق آورد
منزلت بین که به پا رفت و به سر باز آمد
میلش از شام به شیراز به خسرو مانست
که به اندیشه ی شیرین ز شکر بازآمد
چو مسلم نشدش ملک هنر، چاره ندید
به گدایی به در ِاهل هنر باز آمد

همین احساس را نسبت به شیراز و در نهایت نسبت به ایران، در مواضع مختلف آثار سعدی می توان شاهد بود، از جمله در این ابیات :

 

خوشا سپیده دمی باشد آن که بینم باز
رسیده بر سر الله اکبر شیراز
بدیده بار دگر آن بهشت روی زمین
که بار ایمنی آرد، نه جور قحط و نیاز
نه لایق ظلمات است بالله این اقلیم
  که تختگاه سلیمان بُدست و حضرت راز

 

تا پایان سخن که می گوید :

که سعدی از حق شیراز روز و شب می گفت            که شهرها همه بازند و شهر ما شهباز

 

تلمیحات قرآنی سعدی

آیات قرآن الگوی سعدی در بکارگیری تلمیح های ادبی است

بهره گیری از تلمیح های ادبی و اشاره مستقیم و غیر مستقیم به آیات و مفاهیم قرآنی از ویژگی های قلم سعدی است.

بهره گیری از تلمیح های ادبی و اشاره مستقیم و غیر مستقیم به آیات و مفاهیم قرآنی از ویژگی های قلم سعدی است.

توجه سعدی به آیات قرآن، بهره گیری از نوعی حکمت شرعی و نبوی است، در دیدگاه وی تاکید بر این است که انسان باید شکرگزار خالق باشد، از پلیدی‌ها دوری کند و باید برای آراستگی به مکارم اخلاق و فضایل اخلاقی تلاش کند. در واقع الگوی اصلی سعدی در آثارش قرآن است.

اول اردیبهشت، روز گرامیداشت سعدی، فرصتی است که نگاهی به کاربرد آیات قرآن در آثار سعدی داشته باشیم. به اذعان کارشناسان ادبی، اشعار سعدی به حکمت یونانی و یا حکمت ابن‌سینایی شبیه نیست و نباید انتظار داشت که در آن از مباحث هستی‌شناختی و شناخت‌شناسی آن‌طور که در حکمت و فلسفه متعارف یونانی بحث می‌شود، مباحثی یافت شود.

خداشناسی و انسان‌شناسی را دو مبحث اصلی مورد توجه در آثار سعدی است و در پی آن به انسان‌پروری و انسان‌دوستی توجه داشته است. در تحقیق آثار سعدی باید همه آثار او را مد‌نظر قرار داد و مطالعه کرد. نمی‌‌توان با مطالعه یکی از آثار به بررسی شخصیت وی و تفکر و اندیشه‌اش پرداخت و دیدگاه درستی اتخاذ کرد، ضمن اینکه باید آثارش را در متن حوادث زمانه او شعری در ایران مطالعه کرد.

سعدی در طرح فلسفه اخلاق خودش بیش از هرجا از قرآن الهام گرفته است. وی سال‌ها در مرکز علم آن زمان جهان اسلام یعنی نظامیه بغداد که ورود هر‌گونه اندیشه فلسفی یونانی به آن ممنوع بوده است، درس خوانده است.

اصول اخلاقی سعدی بر شش اصل استوار است، نخست «هدف از علم اخلاقی» است که هدف از آن نوعی آرامش درونی و رضایت خاطر خود آدمی است، دوم «مصلحت اجتماعی»، سوم «عقل» است که مبنای داوری در موارد اخلاقی عقل است، چهارم «عرف»، پنجم «سنت» که ریشه در گذشته دارد و ششم «زمان».

سعدی معتقد است که در تثبیت و بسط اخلاقی که بر مبنای این اصول بنا شده است، نخست باید «امیر و حاکم» اصلاح شود، مرحله دوم، افزایش قدرت علمی و استفاده از ابزار فقها، علما و قضات است، مرحله سوم، «قدرت دیوانی»، مرحله چهارم «قدرت نظامی»، مرحله پنجم، قدرت تبلیغی شاعران، قصه‌گویان و واعظان است.

حکایت‌ها از گلستان سعدی به تلمیحات قرآنی آن اشاره و معانی برخی از واژگان را توضیح داده است. پرودگار، ترجمه «رب» از صفات الهی است و بیش از ۶۹۷ بار در قرآن مجید آمده است، «حی» نیز از صفات خداوند به معنی زنده که ۱۹ مرتبه در قرآن مجید آمده و «توانا» ترجمه «قادر و قدیر» است که هر دو از صفات الهی هستند، اولی ۱۰ مرتبه و دومی ۳۹مرتبه بار در قرآن مجید یاد شده است. استفاده از نام های پروردگار و صفات حضرت حق در آثار سعدی در موارد متعدد دیده می شود.

تأثیرپذیری سعدی از قرآن در اولین سطرهای گلستان در حیث فرم و شکل اثر ادبی، محتوا و معنا آشکار است و دیدگاه قرآنی در آثار وی نفوذ دارد.

سعدی از آیات قرآن در زمینه مدح و ستایش خداوند، آموزش نکات اخلاقی و اسلام نتیجه های کاربردی در زندگی بهره گرفته است.

عوامل موثر بر آثار سعدی را علاوه بر فضای اسلامی قرن ششم و تحصیل سعدی در مدرسه علمیه بغداد، بهره مندی وی از محضر استادان قرآنی می توان دانست. بیشتر استادان سعدی در مدارس دینی از علمای بزرگ قرآنی بودند و نوع تفکر امام محمد غزالی (وفات ۵۵۰ هجری قمری) و شاگردان وی و تفاسیر و تعالی قرآنی آن ها مورد استفاده سعدی بوده است. همچنین ابن جوزی استاد قرآن دیگری بود که در مبنای تربیتی و ادبی آثار سعدی تأثیرگذار بود.

نحوه تکوین شخصیت، زمانه، استادان سه رکن اصلی است که نشان می دهد چرا سعدی در آثارش به قرآن توجه ویژه داشته است. مسیر سعدی در بلاد اسلامی نگاه خاصی را در وی به وجود آورد تا در نهایت حاصل آموخته ها و تجارب خود را در سال ۶۵۵ هجری قمری در بوستان و ۵۶ در گلستان عنوان کرد و حاصل تلاش های وی با جانمایه دینی شکل گرفت. در بسیاری از بخش های گلستان اشاره مستقیم به متن آیه نشده اما مفاهیم قرآنی است و در پایان حکایت یا متن آیه را ذکر می کند. مثلا در مقدمه گلستان مفاهیم حمد و ستایش، تقرب، پروردگار و عجر انسان ذکر می شود و در پایان آیه ۱۳ سوره مبارکه سبا می آید: «اعملوا آل داود شکرا و قلیلا من عبدی اشکور»

اساس تأثیرپذیری سعدی از قرآن استعمال مستقیم نیست بلکه بنیاد آموزه های قرآن را در آفرینش فضای اشعار و حکایت ها به کار می گیرد و بیان هنری سعدی بیش از هر چیز مدیون قرآن است. نوع جمله بندی ها، تمایل به سجع و فاصله و حتی آهنگ حملات وی مشابه قرآن است.

تسلط سعدی بر آیات و احادیث عامل دیگری رویکرد قرآنی آثار سعدی است. بیش از ۱۲۰۰ مورد در آثار سعدی به داستان های مختلف قرآنی اشاره شده است و بیشترین استفاده از داستان سلیمان و یوسف است. چون داستان امکان تعبیرپذیری، فضاسازی و جذابیت دارد و به همین دلیل مورد توجه سعدی قرار گرفته است.

در اندیشه سعدی فرهنگ مدارا با همنوعان و حتی مخالفان وجود دارد که این امر در آیات قرآنی ریشه دارد و مورد تأکید در سیره نبوی هم بوده است.

بررسی دقیق معانی کلمات دیباچه گلستان سعدی ما را به آیات مختلف قرآن رهنمون می کند. عبارت «منت خدای را عزوجل» اشاره به آیه «یمنون علیک ان اسلموا» سوره حجرات آیه ۱۷ دارد. سعدی می گوید: منت فقط مخصوص خداوند عزوجل است و خود صفت عزوجل هم از عزیز مهر جلیل گرفته شده است.

عبارت «به شکر اندرش مزید نعمت» اشاره به «لئن شکرتم لازیدنکم» سوره ابراهیم آیه ۷دارد. هر کس شکر کند، خدا نعمت هایش را زیاد می کند و هر کس کفر ورزد، خدا نعمت های او را می گیرد.

همچنین سعدی تأکید می کند که هر آنچه دارید از ساده ترین کار نفس کشیدن همه متعلق به خداست و مهمترین نعمت حق به انسان، دم و بازدم است. حقیقت معنویت اسلامی در غزلیات سعدی یافت می شود که خدا را بنیان همه زیبایی های هستی می داند. معارف قرآنی به صورت هنری در غزلیات است.

 

 

 

تجلی آیات و روایات در اشعار سعدی

۶ تلمیخ دینی در شعر سعدی

چو کنعان را طبیعت بی‌هنر بود
پیـمبر زادگی قـدرش نیـفـزود
هنر بنمای اگر داری نـه گـوهـر
گـل از خار است و ابراهیم از آزر

 

این ابیات، به آیات ۴۷ـ ۴۶ از سوره هود اشاره دارد که در آن ماجرای کنعان،فرزند کافر حضرت نوح(ع) مطرح شده است،وقتی پدرش به او گفت:«با ما در کشتی نشین و با کافران مباش».

کنعان گفت:به سر کوه می‌روم و بدین سان آب به من نمی‌رسد.ولی آب آمد و او را غرق کرد و نوح گفت:«خدایا ،این پسر من است و تو وعده فرموده بودی که دودمان مرا هلاک نکنی!» خدای تعالی فرمود:«ای نوح، این پسر از دودمان تو نیست؛چرا که او کارهای ناشایست انجام داد».همچنین،به آیه ۷۴ از سوره انعام اشاره می‌کند،آنجا که ابراهیم به«آزر» می‌گوید:آیا بتان را خدا می‌گیری؟ ولی پدر پس از بحثی طولانی،به پسر می‌گوید:اگراز بدگویی از بتان معبود من دست برنداری،ترا سنگسار کنم.

اول دفــتـر بـه نـام ایـزد دانـا
صـانـع پـروردگـار حی دانـا
از درخـشنـدگی و بنده‌نـوازی ‌
مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا
از همگان بی‌نیاز و بر همه مشفق
از همه‌عالم نهان و‌بر‌همه پیدا

 

که اشاره است به آیات زیادی از جمله «صنع الله الّذی اتقن کلّ شیء…؛قدرت الهی را [بنگرید] که هر چه را محکم و استوار پدید آورد».(سوره نمل،آیه ۸۸)

پروردگار،ترجمه «ربّ»، از صفات الهی می‌باشد و بیش از ۶۹۷ بار در قرآن مجید آمده است.«حی» نیز،از صفات خداوند،به معنی «زنده» که نوزده بار در قرآن مجید آمده و «توانا» ترجمه «قادر و قدیر» می‌باشد که هر دو از صفات الهی هستند،اولی(۱۰) بار و دومی (۳۹) بار در قرآن مجید یاد شده است. بخشندگی ترجمه «عفو»،بنده نوازی ترجمه «رحمت»،بی‌نیاز ترجمه «غنی»،نهان به معنی «باطن» و پیدا ترجمه «ظاهر» است که همگی،در قرآن از صفات خدا هستند.«هو الاول و الآخر و الظّاهر و الباطن…».(سوره حدید،ایه ۳)

«مرا شکیب نمی‌باشد ای مسلمانان                 ز روی خوب «لکم دینکم ولی دین»

که برگرفته از آیه ۶،سوره کافرون(۱۰۹) است که می فرماید:«[بگو: ای کافران] دین شما برای خودتان و دین من هم برای خود من».معمولاً،در اصطلاح شاعران و عموم مردم،«دین» به معنی «آیین» و «راه و رسم عبادت» به کار می‌رود، ولی مفسران زیادی «دین» را،در این آیه به معنی «عقوبت» گرفته‌اند.

 

شکر و سپاس و منّت و عزّت خدای را
پـروردگـار خـلـق و خـداوند کـبریا
دادار غیـب دان و نـگـهدار آسـمـان
رزّاق بـنـده پــرور و خـلاّق رهـنـما
سبـحـان مـن یمیت و یحیی
و لا الـه الا هـو الـذی خـلق الارض و السّـما
گـر جمله را عذاب کنی یا عطا دهی
کس را مجال آن نه که آن چون و این چرا
در کمترین صنع تو مدهوش مانده‌ایم
مـا خـود کجا و وصـف خداوند آن کجا

 

بیت‌های فوق برگرفته از آیات زیر است:

«لا اله الا هو یحی و یمیت فآمنوا بالله و رسوله…؛معبودی جز او نیست، زنده می‌کند و می‌میراند. پس،به خدا و فرستاده او ایمان آورید ».(سوره اعراف،ایه ۱۵۸)

«خلق السّموات و الارض بالحق تعالی عمّا یشرکون؛آسمان‌ها و زمین را به حق آفریده است، او والاتر از آن است که چیزی را شریک او سازند».(سوره نحل،ایه ۳)

و آیه‌های «سبحانه و تعالی عما یصفون؛خداوند منزه از آنچه که او را بدان وصف می‌کنند، می‌باشد».(سوره انعام، ایه ۱۰۰) «فسبحان الله رب العرش عمّا یصفون؛پس خدا،فرمانروای جهان هستی، از آنچه او را به ناروا وصف می‌کنند [و برای او شریک می‌پندارند] پاک و منزه است».(سوره انبیاء، ایه ۲۲)

 

چه نیک بخت کسانی که اهل شیرازند
کـه زیـر بـال همای بلند پـروازنـد
بـلاغتِ یـدِ بیضای مـوسی عـمـران
به کید سحر چه ماند که ساحران سازند؟

بیت‌های فوق اشاره‌ای به ۵ ایه از قسمت‌های گوناگون قرآن مجید در رابطه با معجزه موسی(ع) دارد.از جمله :«و نزع یده فإذا هی بیضاء للنّاظرین؛و [حضرت موسی(ع)] دستش را [از گریبان] بیرون کشید پس،ناگهان،آن برای بینندگان سفید و نورانی گردید».(سوره اعراف،ایه ۱۰۸) و نیز داستان ساحری سامری و گوساله ساختن او در غیبت موسی(ع) که سه بار در قرآن مجید (سوره طه،ایات ۸۵ و ۸۷ و ۹۵) ذکر آن آمده است.

 

عیب آنان مکن که پیش مـلوک
پشت خم می‌کنند و بالا راست
هـر کـه را بـر سـمـاط بنشستی
واجب آمد به خدمتش برخاست
چـو مـکافات فضل نتوان کـرد
عـذر بیچارگـان ببایـد خواست

 

که اشاره به سخن معروف حضرت امیرالمؤمنین،علی(ع) دارد:«لاتجتمع ولیمة و عزیمة؛ولیمه خوردن و داوری درست کردن،با هم جمع نمی‌شوند»

 

داستان و قصه در بوستان سعدی

«سعدی نامه»یا «بوستان» اثر ارجمند و پرآوازه شاعر و نویسنده اندیشه‏ور ایران، سعدی شیرازی ، به قو ل استاد مرحوم غلامحسین یوسفی مشهورتر از آن است که به معرفی نیاز داشته باشد. پسندها و آرزوهای سعدی در «بوستان» بیش از دیگر آثار او جلوه‏گر است به عبارت دیگر، سعدی مدینه فاضله‏ای را که می‏جسته در «بوستان» تصویر کرده است. در این کتاب- پرمغز از دنیای واقعی- جهان همه نیکی است و پاکی و دادگری و انسانیت، یعنی عالم چنان که باید باشد و به قول مولوی:

«شربت اندر شربت است»

سعدی به شیوه قدما از زبان قصه برای بیان اندیشه‏های خود بهره برده است، و همانگونه که می‏دانیم در تاریخ زندگی بشر قصه‏گویی، جایگاه، ویژه‏ای دارد و در میان ملل شرق، داستان‏گویی در طبقات مختلف رواج داشته است و در دوران اسلامی طبقه‏ای به نام قصاص ظهور کردند که کارشان قصه گفتن برای مردم و سرگرم کردن آنها بوده است. و چه دلیلی برای اهمیت قصه ازاین بهتر که بخش عمده‏ای از قرآن کریم، قصه‏های پیامبران و اقوام گذشته است. سعدی نیز به پیروی از این شیوه، که تنها زبان بیان هنری اخلاقیات بوده است طرح آثار خود بویژه بوستان را ریخته است.

«بوستان»- اثر سعدی شیرازی- مجموعه‏ای است کامل از انواع داستان‏ها بویژه با ویژگی‏هایی که متاخران برای آن برشمرده‏اند. اغلب ویژگی‏ها و تقسیم‏بندی‏هایی که امروزه برای داستان‏ها و انواع آن ارائه می‏شود با توجه به متون «نثر» است اما اگر تنها واژه، «نثر» را از این تعاریف حذف کنیم نحوه ورود، خروج داستان، پیام منتقل شده، شخصیت پردازی و مکالمه‏ها می‏تواند منطبق بر انواع نظم نیز باشد. «بوستان» سعدی، در حدود ۱۷۷حکایت  دارد. و شاید در یک نگاه کلی اینطور به نظر رسد که تمامی این حکایات در یک دسته قرار می‏گیرند، اما اگر کمی دقت معطوف این حکایات شود، نکاتی بارز، آنها را در چند دسته جای می‏دهد.

(۱) نوع بیان حوادث و در واقع کیفیت و کمیت آنها؛

(۲) نحوه ورود به داستان، نکاتی هستند که دراین مقاله به بررسی آنها پرداخته شده است.

از آنجا که هدف اصلی این مقاله، جای دادن «حکایات بوستان» ذیل تعریفی خاصی از انواع داستان آفرینی است، پیش از همه، به بحث «نوع بیان حوادث» می‏پردازیم.

۱- نوع بیان حوادث و …- صرفنظر از ابیاتی که «شیخ» به منظور وعظ و نصیحت و ایضاح پیام نهفته در حکایت سروده است، حکایات بوستان به چند دسته کلی قابل تقسیم‏بندی است:

  1. الف) داستان‏های بلند
  2. ب) داستان‏های کوتاه چند شخصیتی
  3. ج) داستانک (داستان در یک یا دو بیت)
  4. د) مکالمه‏های – صرفاً- حکمت آموز

الف)

همانگونه که بیان شد در دسته نخست، تعداد ابیات حکایت مدنظر نیست. چه بسا شاعر، در ابیاتی محدود، حادثه‏ای طولانی را بازگویی می‏کند. بلکه معیار این دسته،زمان حوادث تعداد شخصیت‏های موثر در حکایت و تحول آنها در سیر حکایت است.

تعداد اینگونه داستان‏های بلند در کل «بوستان» بسیار کم و انگشت شمار است. برای نمونه حکایت «بت سومنات» (باب هشتم)… یار جنگاور در سپاهان(باب پنجم) از این دسته‏اند.

برای هرچه بیشتر روشن شدن مطلب «داستان بت سومنات» را به زبان ساده و نثری روان درمی‏آوریم.

«شیخ، بتی از عاج را در سومنات می‏بیند که عده‏ای بر گرد آن جمع شده و آن را پرستش می‏کنند شیخ درمقام اعتراض برمی‏آید و برهمن را خشمگین می‏کند. برهمین بی‏اعتقادی شیخ به بت را برهمگان اعلام میدارد و شیخ که نمی‏تواند در برابر خشم مریدان قد علم کرده و آنان را قانع سازد اظهار می‏کند که آنچه گفته بی‏اعتقادی نبوده بلکه او هم نیز از ارادتمندان این آیین و پرستشگر بت است و آنچه می‏پرسد جهت کشف عظمت صنم است. برهمن علت را اینگونه تشریح می‏کند که بتان زیادی دیده‏است اما سر نهفته دراین بت آن است که هر صبح در برابر بندگانش دست بر دعا برمی‏دارد. شیخ کنجکاو شبی را در آن بقعه بسر می‏برد و صبحگاهان، هنگامی که عده بسیاری بر گرد بت حلقه زده‏اند به چشم خویش دست به دعا برداشتن بت را تماشا می‏کند و برهمن پیروزمندانه وی را مورد خطاب قرار می‏دهد که «دانم تو را بیش مشکل نماند.»

قهرمان داستان پس از چند شب ادای آیین بت‏پرستان، شبی را در جهت کشف راز بت به جست و جو می‏پردازد و بت‏پرست کافر کیش را پشت پرده می‏یابد که با ریسمانی دستان بت را به حالت دعا برمی‏دارد. برهمن از کشف این راز شرمسار می‏گردد و سعدی از بین خشم گرفتن برهمن، از آنجا می‏گریزد.»

همانگونه که مشاهده می‏کنید، زمانی که داستان دربستر آن جاری است شخصیت‏هایی موثر در روند داستان، حوادثی که پشت سر هم تکرار می‏گردد و به واقع تحولاتی که در اندیشه دو شخصیت داستان صورت می‏گیرد، داستان را به مرز یک داستان بلند نزدیک می‏سازد.

از آنجایی که پس از تعریف دسته دوم، یعنی داستان کوتاه، ممکن است این شبهه پیش آید که علت مرزبندی میان این دو نوع چه بوده‏است و مرز خاصی میان آنها به نظر نیاید؛ تعریفی را که از داستان بلند ارائه شده‏است و ارتباط بسیار نزدیک آن با داستان کوتاه را نقل می‏کنیم:

«داستان کوتاه»، روایتی است کوتاه‏تر از رمان و بیشتر محدود به موقعیت‏ها و شخصیت‏ها وغالبا مرتبط با تأثیری واحد است… درواقع این تعریف بر «داستان بلند» و ( long short story ) نیز قابل تطبیق است زیرا که «داستان بلند» سهمی نیز از «داستان کوتاه» برده‏است. اغلب این تعریف‏ها با اندک اختلاقی که به هم شبیه‏اند و بیشتر دور مسائل واحدی می‏گردند مانند «واقعه» و «تأثیر واحد»، «موقعیت» و «قرارگرفتن شخصیت در موقعیت» و تا حدود بسیاری معرف داستان کوتاه به خواننده‏اند.»

ب- داستان‏های کوتاه- پیش از آن که به بررسی این دسته پرداخته شود، پیشینه‏ای از داستان کوتاه لازم به نظر می‏رسد.

برای این نوع ادبی، تعاریف بسیاری از سوی نویسندگان و منتقدان ایرانی و خارجی ارائه شده‏است و تقریبا اغلب ادبا توافق نظر دارند که این نوع ادبی، تاریخچه کوتاهی دارد و زمان پیدایش آن در غرب حدود قرن نوزدهم دانسته و در ایران پس از نهضت مشروطه و حدود یک قرن برای آن درنظر گرفته‏اند. اما سامرست موآم  زمان پیدایش آن را هنگام «ظلمت زمان»  می‏داند و البته با رویارویی با آثاری در ادبیات فارسی که بسیاری از معیارهای کمی و کیفی داستان کوتاه را درخود دارند می‏توان ادعا کرد که «آنگونه داستان‏های حاوی یک اثر واحد» پیشینه‏ای بسیار کهن دارد.

یکی از این تعاریف که با بحث ما همخوانی بیشتری دارد، تعریف آقای میرصادقی از داستان کوتاه است.

«داستان کوتاه» خلاقه‏ای است که هدف آن به هم پیوستن و هماهنگ کردن شخصیت‏پردازی و مضمون پردازی و درونمایه و تأثیربخشی است.

دسته دوم،که بیشترین تعداد داستان‏ها را شامل می‏شوند منطبق بر تعاریفی است که از داستان کوتاه ارائه می‏دهند.

این دسته از داستان‏های بوستان دارای یک یا دو شخصیت (بندرت سه) و حادثه‏ای اثرگذار وبی‏حاشیه است، که گاه با سخن‏آرایی و افزودن اشعاری بر پند و وعظ به درازا می‏کشد، اما آنچه می‏ماند درحقیقت حادثه‏ای واحد با تأثیری واحد و قهرمانی واحد است.

***

«فرو رفت جم را یکی نازنین
کفن کرد چون کرمش ابریشمین
به دخمه درآمد پس از چند روز
که بر وی بگرید بزاری و سوز
چو پوسیده دیدش حریر کفن
به فکرت چنین گفت با خویشتن
من از کرم برکنده بودم بزور
بکندند از او باز کرمان گور
دراین باغ سروی نیامد بلند
که باد اجل بیخش از بن نکند

 

روشن است که «مرکز»داستان، صحنه پوسیده‏شدن کفن توسط کرمان است.

چنانچه شاعر چندین بیت دیگر هم به مکالمه،یا در توصیف صحنه می‏افزود، باز هم داستان کوتاه بود. زیرا اثر واحد و شخصیت واحد همچنان برجای خود باقی‏اند.

شاید چنین به نظر رسد که میان دو نمونه نقل شده و نمونه بت سومنات در دسته اول و داستان فوق، تفاوت چندانی به چشم نمی‏آید. اما تفاوت عمده در آنجاست که در داستان «بت سومنات» بستر حادثه از زمانی پیش از وقوع حادثه آغاز و به زمانی پس از حادثه کشیده می‏شود و در واقع، حوادث پس و پیش نیز در داستان موثرند. در حالی که درنمونه دوم، پیام با ایجاز بیشتری انتقال داده می‏شود. نه‏تنها حوادث پس و پیش تأثیری در پیشبرد داستان ندارند، ذکری هم از آنها نمی‏شود.

برای داستان‏های کوتاه، تقسیم‏بندی ویژه‏ای را مطرح می‏کنند که به‏جهت ارتباط آن با نوع داستان‏های دسته دوم مفید به‏نظر می‏رسد.

۱) داستان‏های لطیفه‏دار

۲) داستان‏های واقعی

داستان‏های واقعی را داستان‏های کوتاهی دانسته‏اند که « از زندگی واقعی سرچشمه گرفته است و موضوع آنها با واقعیت‏های زندگی همخوانی و هماهنگی دارد. داستانی که معمولاً حرفی برای گفتن دارد»

و این امکان هست که دسته دوم داستان‏های بوستان از این نوع باشند.

ج) دسته سوم، که تعدادشان نسبت به دسته دوم کمتر و نسبت به دسته اول، بیشتر است داستان‏هایی است که در دو یا سه بیت و با نهایت اختصار، بیان می‏شود.

برای این دسته تقسیم‏بندی مجزایی انجام داده‏ایم:

۱) حوادث بیان شده در ابیات محدود

۲) مکالمه‏های صرفاً حکمت‏آموز

الف) در ردیف نخست، داستان‏هایی مدنظر است که در حین یک مکالمه، حادثه به‏وقوع پیوسته نیز بیان و نتیجه‏گیری می‏شود.

یکی گوش کودک بمالید سخت
که ای بوالعجب رأی برگشته بخت
تو را تیشه دادم که هیزم‏شکن
نگفتم که دیوار مسجد بکن

 

***

شنیدم که دزدی درآمد ز دشت
به دروازه سیستان برگذشت
بدزدید بقال از و نیم دانگ
برآورد دزد سیهکار بانگ
خدایا تو شبرو به آتش مسوز
که ره می‏زند سیستانی به روز

 

این نوع از داستان‏ها نیز به‏گونه‏ای زیرمجموعه داستان کوتاه قارر می‏گیرد، اما بهتر است عنوان «داستانک» ( Short Short Story) را برای آن درنظر بگیریم. داستانی به‏نثر است، که باید از داستان کوتاه جمع و جورتر و کوتاه‏تر باشد و از پانصد کلمه کمتر و از هزار و پانصد کلمه بیشتر نباشد و درآن، عناصر «کشمکش» و «شخصیت‏پردازی» و «صحنه» مقتصدانه و ماهرانه صورت گرفته باشد. «داستانک» همه عناصر داستان کوتاه را در خود جمع دارد، جز آن‏که این عناصر با ایجاز و اختصار همراه است. غالباً «داستانک» لطیفه گسترش یافته و استادانه ساخته‏ای است که پایانی تکان‏دهنده و شگفت‏انگیز داشته باشد»

ب) و دسته دوم، مکالمه‏هایی است که اتفاق خاصی در آن رخ نمی‏دهد اما آنها را از آن‏جهت که حادثه‏ای را در خود نهفته دارند و یا از آن‏رو، که خود یک حادثه‏اند و دارای شخصیت زمان و مکانند، به این دسته‏ها افزوده‏ایم که تعدادشان در بوستان کم نیست. و در بسیاری موارد، به‏جهت تثبیت یک نکته اخلاقی سروده شده‏اند و عموماً با عبارات «چه خوش گفت» و یا «شنیدم…» و… آغاز شده‏اند.

یکی گفت صوفیی درصفا
ندانی فلانت چه گفت از قفا
بگفتا خموش ای برادر، نخفت
ندانسته بهتر که دشمن چه گفت

 

2-نحوه ورود به داستان- نکته دوم که در این مقاله بدان پرداخته‏ایم- شیوه‏ای است که «شیخ» در ورود به هریک از داستان‏ها برگزیده است.

سعدی حکایات خود را معمولاً با عباراتی نظیر عبارات ذیل آغاز کند:

۱) یکی قدس سره‏دیدم[ ... مانند:

یکی پند می‏داد فرزند را
نگهدار، پند خردمند را
مکن جور برخردگان ای پسر
که یک روزت افتد بزرگی به سر

 

2) شنیدم مانند:

شنیدم که جمشید فرخ‏سرشت
به سرچشمه‏ای بر به سنگی نوشت
برین چشمه چون ما بسی دم زدند
برفتند چون چشم برهم زدند

 

3) چه خوش گفت... مانند:

چه خوش گفت خرمهره‏ای در گلی
چو برداشتش پرطمع جاهلی
مراکس نخواهد خریدن به هیچ
به دیوانگی در حریمم مپیچ

 

4)... یادم آمد... مانند:

ز عهد پدر یادم آمد همی
که باران رحمت بر او هر دمی
که در خردیم لوح و دفتر خرید
ز بهرم یکی خاتم زر خرید
بدر کرد ناگه یکی مشتری
به خرمایی از دستم انگشتری

 

5) یا این‏که به‏طور مستقیم حکایت را آغاز می‏کند مانند:

مرا در سپاهان یکی یار بود             که جنگاور و شوخ و عیار بود

۶) یا این‏که غیرمستقیم نقل می‏کند، که حکایت یا «حدیث» را از زبان دیگران روایت می‏کند.

چه آوردم از بصره دانی عجب            حدیثی که شیرین‏ترست از رطب

شاید چنین به‏نظر رسد که چنین تفکیکی عملاً بی‏فایده است و ارتباط معقولی با نوع داستان‏هاندارد. اما به‏عقیده نگارنده این مقاله، ارتباطی ظریف وغیرمحسوس میان این دو مقوله وجود دارد. برای مثال، شاعر در بیان «داستان‏های بلند» به‏طور مستقیم و در داستان‏های کوتاه با عباراتی نظیر «شنیدم و...»، یا «یکی...» داستان را آغاز می‏کند.

امیدوارم که این بحث مقدمه‏ای باشد برای بررسی عنصر داستان در آثار نویسندگان و سخنوارن زبان فارسی. البته، این نکته نیز قابل یادآوری است که قصه‏ها بویژه در متون عرفانی نقد حال ماست و به‏هرصورت که در تقریر می‏آید، همواره متضمن رمزی است که لب معنی و سر باطن آن محسوب است و آشکار است که بدون تعمق دراین رمزها، تمام آنچه را دراین قصه‏ها است در نمی‏توان یافت و این موضوع را دکتر

پورنامداریان در کتاب ارزشمند خود «رمز و داستان‏های رمزی» موردبحث قرار داده‏اند، که البته موضوع دیگری است و بیشتر مربوط به درون و محتوای قصص می‏شود ولی موضوعی که حقیر به آن پرداختم و کمتر بررسی شده، ساختارشناسی قصص فارسی است که ان‏شاءالله در تحقیقات استادان و دانشجویان باید به آن پرداخته شود.

 

غزل سعدی عارفانه یا عاشقانه

دکتر سعید حمیدیان*

در باره غزل سعدی ، شاهد آراء و داوری هایی کاملاً متفاوت بلکه متضاد بوده ایم. آنچه از مجموعه اقوال در این میان بر می آید استثناجاتی از این دست است که غزل او بر خلاف غزل امثال عطار و مولوی و حتی همشهری بزرگ او، حافظ چندان بهره ای از عرفان ندارد. در تمامی این سخنان درباره غزل سعدی، یک جیز مسلم است و آن اینکه تاکنون هیچ گونه تبیین و تحلیل دقیق و مفصلی به سود یا زیان این یا آن نظریه از قضایا صورت نگرفته است. اما دکتر سعید حمیدیان در کتاب «سعدی در غزل» که به زودی منشر می شود بسیاری از غزل هایی را که دیگران صرفاً عاشقانه خونده اند از عالی ترین نمونه های غزل عارفانه در تاریخ شعر فارسی می داند و می کوشد تا با بهره گیری از علایمی که آنها را نشانه کمابیش قانع کننده عارفانگی شعر می داند این معنی را اثبات و تحلیل کند. همچنین او دراین کتاب برای نخستین بار خصیصه بسیار مهم شعری سعدی یعنی سهل و ممتنع بودن و برخی دیگر از مهم ترین ویژگی های غزل شیخ را به دقت و تفصیل مورد مداقه و بحث قرار می دهد. دکتر حمیدیان چکیده ای از نتایج تحقیقات خود را در روز بزرگداشت سعدی در نشست کتاب ماه ادبیات و فلسفه بیان کرده که در اختیار شماست.

من بحثم را با شعری از سعدی آغاز می کنم :

خبرت خـراب تــر کــرد جـــراحت جــدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
تو چه ارمغان آری که به دوستان فرستی
چه از این به ارمغان که تو خویشتن بیایی
بشدی و دل ببری و به دست غم سپردی
شــب و روز در خیــالی و نــدانمت کجایی
دل خویش را بگفتم چو تو دوست می گرفتم
نه عجب که خوبـــرویــان بکننـــد بی وفـــایی
تو جفای خود بکردی و نه من نمی توانم
که جفا کنم، ولیکن نه تو لایــق جفــایی
چــه کننــد اگــر تحمـــل نکننــد زیر دستـــان
تو هر آن ستم که خواهی، بکنی که پادشاهی
سخنی که با تو دارم، به نسیم صبح گفتم
دگری نمی شناسم، تو ببــر کــه آشنـایی
من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیــه و بـا مــا مفــروش پارســـایی
تو که گفته ای تأمل نکنم جفای خوبان
بکنی اگر چو سعدی نظــری بیازمــایی
در چشم بامـدادان بــه بهــشت برگشــودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

 

این نمونه ای از یک غزل نوعی سعدی است که من نخواستم احسن و اصلح را انتخاب کنم، این غزل به هر حال نمودار شیوه شاعر است و همین طور نمودار مسائلی است که می خواهم بیان کنم و ملاحظه می کنید که بیت درخشان آغازین غزل حالت پارادوکس گونه ای دارد و بنابراین این معشوق، مطابق غزل، هم بی اندازه دور است و هم بی اندازه نزدیک است. در بعضی از ابیات چه از طریق توصیفات چه از طریق خود شیوه بیان، به نظر معشوق خیلی نزدیک است و در بعضی از ابیات بسیار دور، این همان پارادوکس عارفانه است که زمینه اغلب غزل های سعدی را تشکیل می دهد.

من در حیرتم که چگونه عده ای از سعدی پژوهان که هیچ تردیدی در بزرگی شأن آنها ندارم می گویند: غزل سعدی کجا، عرفان کجا؟ سعدی فقط عاشقانه می گوید و اهل مغازله است. اینها چیزی است که من کاملاً با آنها مخالف هستم. عده ای از ناموران این نظر را دارند و این نظر بسیار رایج است. عده ای اگر خیلی لطف کنند می گویند: سعدی در عالم مجاز سیر می کند و سعی می کند از مجاز به حقیقت برسد.

در فرصتی که وجود دارد نمی شود محتوای یک کتاب را مطرح کرد و من تنها رئوس آن را می توانم بیان کنم. یکی از چیزهایی که من برای آن اهمیت قائلم، همین تز است، بنده معتقدم که غزل سعدی صرفاً غزل عاشقانه نیست. اگرچه تعدادی از عزل های او عاشقانه است ما باید به دقت اینها را جدا کنیم، اما نکرده ایم هیچ کس نکرده است، و یا کلی گویی کرده اند.

مقوله بندی غزل های سعدی حتی در حد عارفانه یا عاشقانه بودن تا به حال صورت نگرفته و هر کسی از ظن خودش، یار موضوع شده است.

بله، بنده می دانم که تعدادی غزل صرفاً عاشقانه دارد که من می توانم حتی اسم آن را اروتیک بگذارم اما اگر حکم بر اغلب و اکثر کنیم، بیشتر غزل های سعدی نمونه ای از خوش ترین سخنان عارفانه و عشق کمال یافته است، اگر چه بعضی از پژوهندگان مثل شادروان پروفسور هانری ماسه(فرانسوی) هم نخواسته اند این معنی را کاملاً انکار کنند، منتها گفته اند ما نمی دانیم که معشوق کیست آیا فرد مشخصی است، انسان است، یا فرا انسان، اینان در واقع بین خلق و حق در تردید بوده اند. ما وقتی اساساً این بحث را پیش می کشیم اگر به ما گفتند که براساس چه استدلالی،‌چه استنادی و چه آماری این حرف را می زنی و آیا این عارفانه هیچ فرقی با هم ندارند آیاشیوه و نحوه بیان همه اینها یکی است، چه می گوییم؟ ما این طور مسائل را کلی بیان کرده ایم بودن اینکه آنها را به طور دقیق و مستند و براساس آمار جدا کنیم.

از یک پژوهشگر خاور شناس و ایران شناس ایتالیایی به نام پروفسور ریکاردو زیپولی ، که درباره متون فارسی در ایتالیا(ونیز) کار می کند، سخن به میان آمد، او در یک مقدمه انگلیسی که بر فرهنگ بسامدی غزل های حافظ، که خانم دانیلا منگنی کوژاله آن را تألیف کرده، نوشته است: کارهای سبک شناسی ایرانیان همه اش impressionistic است یعنی براساس ذوق و دریافت یا تأثر شخصی است یعنی«ذوق من این است، پس موضوع این طوری است.» ولی آیا در سبک شناسی از ما انتظار ندارند که هرکدام از اینها را به زیر مجموعه هایی تقسم کنیم و ویژگی ها را با دقت بیشتری بیان کنیم؟ به خاطر همین است که سبک شناسی ما بدون اینکه قصد انکار کارهای مفیدی را که تا به حال داشته ایم، واقعاً یک زمینه سترون و عقیم است چون هیچ چیز آن بر پایه اصول استوار نشده، حتی نام گذاری های آن مبهم و چندگونه است. سبک خراسانی براساس مکان، سبک سلجوقی زمان و دوران یا سلسله، سبک عراقی و هندی مکان، بعد می گوییم بازگشت، یعنی بر مبنای جهت گیری نهضت و مکتب.

خوب بازگشت چه سنخیتی با تقسیم مکانی یا دوره ای یا تاریخی دارد؟ ما حتی درنامگذاری اصلی هم اشتباه کرده ایم و نخواسته ایم پایه ای درست و علمی به این کار بدهیم. به خاطر همین هم زیپولی می گوید کارهای ایرانیان غیر قابل اعتماد است. چون براساس هیچ بررسی علمی و آماری استوار نیست و دقت علمی ندارد. مثلاً شادروان مرحوم دکتر محمود هومن، در کتاب حافظ چه می گوید همه اینها را پس می زند و می گوید همه اینها هیچ است و ما سه سبک بیشتر نداریم سبک خراسانی، عراقی و حافظ (به تنهایی) آیا واقعاً می شود شعر یک آدمی مثلاً حافظ با آن شرایط خاص با توجه به متون معاصرش و سهیم بودن در هنجارهای شعر معاصرش، یک سبک به تنهایی باشد؟

من مدعی این نیستم که نتایجی که من گرفتم نتایج قطعی و صددرصدی باشد چون ما در عالم ادبیات به هیچ وجه به خصوص در غزل سعدی نمی توانیم ادعای نتایج ریاضی و صددرصدی کنبم ولی آیا در این میانه چیزی به نام اغلب و اکثر وجود دارد یا ندارد؟ چیزی به نام سند یا نشانه در اینجا وجود دارد یا ندارد؟

سؤال دیگری مطرح می کنم. صحبت نشانه به میان آمد، البته نه به آن صورت معمول درنشانه شناسی؛ تا به حال همه شعر عارفانه را خوانده ایم از عطار، مولانا، حافظ و...... این همه لذت برده و در آنها شریک بوده ایم؛ اما اگر بیایند و از ما سؤال کنند که: چرا مثلاً غزل حافظ عارفانه است و براساس چه نشانه هایی می گویی این بیت این محتوای عارفانه را دارد و این نشانه،‌نشانه ای قانع کننده است برای غزل عارفانه، آیا ما تا به حال به این پرسش پاسخ درست و درخوری داده ایم؟

من آمده ام با عقل ناقصم تعدادی نشانه در حدود پانزده نشانه را در نظر گرفتم، خیلی وسواس نشان دادم و اینها را از تمام متون عرفانی ای که در عمرم خوانده بودم، استخراج کردم که فرضاً چه نشانه هایی هست که بیشتر می تواند ما را قانع کند که مثلاً فلان شعر عارفانه است.

اینها را بیرون کشیدم و بعدتمام غزل های سعدی یعنی ۶۹۶ غزل او را دقیقاً بر این اساس سنجیدم، تقسیم بندی و دلایلش را ارائه کردم. اگر ما بگوییم، غزل سعدی، غزل پرشور و حال و با حالت ترنم و دل انگیزی که دارد چه نسبتی با آمار و ارقام دارد. باز برمی گردیم بر سر همان حرف و همان داستان قدیمی و تشخیص های به اصطلاح«هر کی هرچی»؟ اما اگر موافق باشید که باید دلایل عارفانه بودن غزل را بدانیم، این دقت ها لازم است.

اگر شما مثل من آماری بگیرید در خور آمار، ممکن است با من مخالف باشید یعنی آمارتان چند درصد با مال من تفاوت داشته باشد. اما آیا در اصل این قضیه که بالاخره ما باید اینها را جایی جمع و جور کنیم و مقداری دقیق تر حرف بزنیم، تردیدی هست؟ همیشه که نباید تشخیص را به ذوق شخصی واگذار کرد. که مثلاً کسی مثل من بگوید غزل سعدی، عارفانه ترین غزل ممکن است و یک عده دیگر به کلی منکر ربط غزل سعدی یا عرفان باشند، آیا این قضایا هیچ قدر متقنی ندارد، یا به عبارت دیگر امکان ندارد که ما روی بعضی خصوصیات مسلمی به عنوان پایه و مبنای بحث با هم توافق داشته باشیم، باز باید توجه داشت که یک نشانه خودش با شروط دقیقی می تواند نشانه باشد وگرنه برای ما هزارگونه ایراد منطقی می گیرند.

که: این نشانه تو خودش معیوب و لنگ یا گنگ است و چگونه می شود آن را نشانه تلقی کرد.

اینها را من کاملاً توضیح دادده ام. پانزده نشانه را در نظر گرفته ام. مثلاً در غزل عارفانه وقتی نام خداوند بیاید و طرف تصریح کند که با محبوب آسمانی دارد نرد عشق می بازد و از دیدگاه عاشقانه و نظرگاه زیبایی دارد او را می پرستد اگر این امر به صراحت بیاید و مثلاً تکیه کلامی هایی مثل خدا را، خدایا، یا رب و غیره نباشد این یک نشانه است. کما اینکه در غزل های عارفانی چون عطار، مولوی، عراقی، و عرفانی گرایانی مثل سعدی و حافظ و جز اینها هست.

نشانه دیگر نام پیامبر(ص) است آن هم با شروط دقیق که مثلاً فرضاً تکیه کلام نباشد که مثلاً شاعر بگوید به پیامبر قسم و واقعاً بیان اعتقاد باشد، و شرط مهم دیگر اینکه بیان محبت شاعر نسبت به حضرت با لحن حاکی از عشق نسبت به این مراد کل عارفان باشد.

سومین نشانه درج آیات قرآن و احادیث در شعر است با برداشت عرفانی. بسامد آنها مختلف است.

مولوی بیشترین درصد را در درج عین آیه با قسمتی از آیه دارد. عطار خیلی کمتر است با اینکه عطار را هم از عارف ترین شاعران می شناسیم و سعدی خیلی کمتر از عطار از خود آیه استفاده می کند چون یکی از هنرهای سعدی این است که در غزلش اغلب از آیه و حدیث ابتدا یک ترجمه شاعرانه می کند و معمولاً ترجمه شاعرانه را می آورد و خیلی کم اتفاق می افتد که عین یا قسمتی از آیه یا حدیثی را بیاورد مگر اینکه آنها را قبلاً به یک مفهوم شاعرانه تبدیل کرده باشد. این شیوه سعدی است نشانه دیگر ذکر نام یا سخنان یا کردارهای عارفان مشهور است البته با بیان اعتقاد نه با طنز و تمسخر.

وقتی مثلاً بایزید بسطامی را می آورید و کاملاً بیان اعتقاد می کنید و طنز و تمسخری هم درکارنیست،‌این یک نشانه است. گاهی اوقات ممکن است شاعری بیابید و از عارفان دیگری مثلاً فرض کنید حسین بن منصور ،جنید و ...... نام ببرد اما با انتقاد یا طنز و تمسخر.

اگر این طنز ناشی از بی اعتقادی باشد، این دیگر نشانه نیست، اما گاهی شاعر می آید آنان و اعمال و اقوالشان را به طنز یا به جد نفی می کند، مثلاً سنایی می گوید:

قیل و قال بایزید و شبلی و کرخی چه سود؟                کــار، کــار خــویش دان، انـدر نورد این نام را

که نام بزرگ ترین عارفان را آورده و گفته سخنان اینها فقط قیل و قال است. در چه صورتی این نشانه است؟ در صورتی که شاعر ما یک ارزش بالاتری را به زعم خودش جایگزین اینها کرده باشد، که سنایی هم همین کار را کرده است. او می خواهد بگوید اینها اگر چه بزرگ هستند اما در انتها همه یک نام بیشتر نیستند و تو باید بر روح و مغز عرفان تکیه کنی، نه اسم و آوازه. در این صورت می تواند نشانه تلقی بشود. همین طور بسیاری از نمادها هستند که من دیگر وارد جزئیاتش نمی شوم. بسیاری از نمادها دیگر حالت کلیشه ای و جا افتاده پیدا کرده و دیگر از آن مفاهیم گسترده خاص نماد هم ممکن است محدود تر شده باشد. نشانه دیگر ذکر مصطلحات مکتبی تصوف است. همین طور بسیاری از نشانه های دیگر که سخن از آنها به درازا خواهد کشید. باری من ۱۵نشانه، هر کدام با شرایط خودش اختیار کرده و توضیح لازم را هم درباره هر یک داده ام .

من آمده ام اینها را ملاک قرار دادم، غزلیات را سنجیدم و اینکه ویژگی هایی وجود دارد چه چیزهایی وجود ندارد و تقسیم بندی بر آن اساس کردم و نتیجه گرفتم که سه گونه کلی در غزل های آشکارا غیر عرفانی است. اینها را با دقت خاص انتخاب کردم برای مثال:

ای لعبت خندان لب لعلت که گزیده است                   وی بـاغ لطــافت بـه رویت که مـزیـده است

از ابتدا تا آخر غزلی است بسیار عریان و از معشوقی صحبت می کند که دیگران به وصالش رسیده اند و تمام موتیف های غزل بر این مبناست. این غزل کاملاً مغازله ای است، حتی اروتیک است. غزلی دارد درباره ضرورت دارا بودن رفیق و جلیس خوب، به مطلع

ما را بهشت صحبت یاران همدم است

 دیـــدار یــار نـا متنــاسب جهنــم است

که در آن این گونه نتیجه می گیرد:

دنیا خوش است و مال عزیز است و تن شریف

                 لیکـن رفیــق بــر همــه چیــزی مقــــدم است

حسن رفیق را می گوید، اگر چه ممکن است این ایراد را بگیرید و بگویید اگر قبول داشته باشیم سعدی با دید عارفانه نگاه می کند این مسئله در غزلیان عاشقانه هم کم و بیش تأثیر می گذارد و من مخالف این نیستم و کاملاً درست است منتها من می گویم آن روح کلی غزل را باید انتخاب کرد که چه روحی بر آن غلبه دارد، روح عاشقانه انسانی یا عرفانی؟ یا غزل هایی هست که مدحی است یا به مناسبت هایی مثل روزهای خاصی گفته شد؟ چطور می توان اینها را عارفانه نامید؟ فرض کنید غزلی که صریحاً آمده تا ابوبکر بن سعد را در آنجا مدح می کند ـ مثل غزل های مدحی حافظ که تعداد زیادی غزل دارد که مدح می کند و اینها مثل قصاید است ـ اینها را نمی شود غزل عارفانه نامید. یا از بسیاری چیزهای دیگر که صحبت می کند و برای ما مشخص است که معشوق این جهانی است:

غزلی دارد تماماً بر محور اینکه «حسن تو جاوید برقرار نماند» اینجا خودش دارد از یک معشوق فناپذیر و حسن ناپایدار صحبت می کند و به اصطلاح داد می زند که عرفانی نیست.

دسته دوم بر عکس نوع اول صریحاً عارفانه است. با توجه به همان نشانه هایی که گفتم از صریح ترین نشانه های عرفان(آن گونه که در اشعار آمده) استفاده می کند، حتی خیلی از مصطلاحات یا تعابیری که خیل اوقات هم دست فرسوده است. من می خواهم اینها را با استدلال خودم تحلیل و ارزیابی کنم. من در مورد این نوع غزل های او به طور کلی نتیجه گرفتم که غزل های خوبی نیست. حالا ممکن است دوستداران سعدی هم ناراحت بشوند.

این نوع دوم چرا خوب نیست؟ یکی از دلایلش این است که مسائل عارفانه را خیلی صریح و حتی به صورت کلیشه ای بیان کرده نه با حالت خیال انگیز و آرزو انگیزی که در نوع سوم آمده است. اصطلاحاتی است که دیگران به حد شیاع یا اشباع به کار برده اند، اصطلاحات عارفانه، مصطلحات مکتبی تصوف و حتی مضامین قلندرانه و خراباتی که دیگران مکرر در مکرر گفته اند و سعدی هم تکرار می کند، و لاجرم غزل های خوبی از این میان متولد نمی شود(نمونه هایی از این دسته غزل ها خواهم داد).

سعدی اینها را در این نوع دوم می آورد و لاجرم غزل های خوش خوراکی از کار در نمی آیند. ما بعد از سعدی تجارب دیگری در حدود قرن هشتم و نهم داشته ایم،‌خصوصاً در اواخر قرن هشتم و نیمه قرن نهم، یک عده از متصوفه و عارفان بزرگ بودند از حیث خود عرفان و تصوف، نه شعر.

بالاترین مقام را در تصوف دارند. بعضاً هم اسم شاه دارند. شاه نعمت الله ولی ، شاه قاسم انوار و امثال اینها، همچنین مولانا شیرین مغربی و....کسی مقام عرفانی اینها را انکار نمی کند. هرکدام از اینها قطب زمان خودشان بودند. اینها هم غزل گفته اند غزل هایی پر از اصطلاحات ذهنی و مجرد مثل وحدت و کثرت، ذات، اسماء، صفات، محو، اثبات، تجلی، شعشعه، انجذاب، طمس، انماک، انغمار، اعیان ثابته، انوار باهره و....خلاصه غزل را پر می کنند از همین اصطلاحات که هر چه باشد از نظر یک عارف ارزش دارد و طبیعی است چون به اصطلاح امروز در سطح تخصصی گفته شده، یک عارف اینها را معمولاً مثبت ارزیابی می کند برای اینکه او ارزیابی محتوایی دارد نه شکلی یا کلاً شعری و هنری .

اما باور کنید من حتی یک غزل دلپذیر در سراسر دیوان شاه نعمت الله یا شیرین مغربی و امثال اینها پیدا نکردم به خاطر اینکه از همین مفاهیم و مصطلحات پر شده است و شاعر فکر می کند که بیش و پیش از هر چیزی شاعر است.

البته سعدی حتی در همین دسته دوم غزل هایش به این حدود نزدیک نمی شود و دراین غزل ها معمولاً از مصطلحات و تعابیر رایج در عرفان شاعرانه بهره می گیرد، ولی به هر حال تکراری یا دست فرسود است.

سعدی در غزل های عارفانه اش از نوع سوم را در درجه اول به عنوان یک شاعر با شعر شورانگیز می بیند و به زبان دل انگیز و شوق آفرین حرف می زند. درست به همین دلیل است که این دسته از غزل های او را اقشار بسیار وسیعی درک می کنند و از آن ها لذت می برند ولی آن عارفان عالی مقام در غزلشان انکار دارند. به عنوان استاد درس می دهند و مخاطبشان عده ای مرید و شاگرد هستند.

این تجربه شکست خورد و آن دوره اصلاً شعری به آن معنی نبود که در میان آنها غزل دلپذیری باشد.

به نظر من همین دسته سوم از عزل های سعدی، جان کلام در غزل های اوست، بدون اینکه بگویم دسته اول که معمولاً غزل های غیر عارفانه است نمونه های خوب وجود ندارد.

در آنها هم غزل های خوبی پیدا می شود، اما جان کلام سعدی در غزل های دسته سوم است.

من یک تشبیه به کار برده ام دردسته دوم که پر از اصطلاحات و تعابیر رایج یا تثبیت شده است، این غزل ها مثل یک تکه مشک است که از نزدیک ببویند یا ریز بینی کسی بگیرند، چون مشک از نزدیک مثل هر عطریات دیگری بوی تندی دارد. غزل های دسته دوم هم به همین صورت بوی تند مصطلحات تصوف یا تعابیر همگانی شعر قلندرانه دارد چون به طور صریح و آشکار یا کلیشه ای سخن، از این معنی دوم می زند.

حالا اگر بوی مشک را از فاصله دورتری احساس کنید بسیار دلپذیرتر، آرزوپرورتر و شوق انکیز تر است.

غزل های دسته سوم چنین است یعنی به زبانی بی نهایت لطیف و هنرمندانه و خیال انگیز است، با یار استعاری و شاعرانه نیرومند و با نمادهایی که طیف تخیل و نیز گستره پیام ها را وسعت می بخشد. اکنون نمونه هایی از دسته دوم و سوم می دهم. ابتدا از دسته دوم.

سرمست درآمد از خرابات
با عقل خراب در مناجات
بر خاک فکنده خرقه زهد
و آتش زده در لباس طامات
دل برده شمع مجلس او
پروانه به شادی و سعادات
جان در ره او به عجز می گفت
کــای مـــالک عــرصه کــرامــات
از خون پیاده ای چه خیزد؟
ای بر رخ تو هزار شه مات

 

و......

در این شعر مصطلحات جا افتاده عرفان منظوم یا شعر قلندرانه هست.

اینها چیزهایی است که ما زیاد از شعرای دیگر(قبل و معاصر سعدی) شنیده ایم. به خاطر همین هم اغلب دست فرسود و تکراری هستند. خلاصه در این نوع دوم، سعدی را به هیچ روی عارفانه سرایی بزرگ، یا حتی خود سعدی یا سعدی واقعی نمی بینیم.

 

سماع انس که دیوانگان از آن مستند
به سمع مردم هشیار در نمی گـنجد
میسرت نشود عاشقی و مستوری
ورع به خانه خمــار در نمی گـــنجد

 

که «سماع انس» و «خانه خمار» و نمادهای جا افتاده ای است با ویژگی هایی که می شناسیم و در اشعار فراوان به کار رفته و تکراری می نماید.

 

هرگز نبرده ام به خرابات عشق راه
و امروزم آرزوی تو در داد ســاغـری
شب قدری بود که دست دهد
عــارفـان را سمــاع روحـــانی
شـــــادبــــاش ای مجـــلس روحــانیــــان
تا که خورد این می که من مستم به بوی؟

 

سعدی در این گونه غزل ها بیشتر تحت تأثیر سنت عارفانه سرایی قبل از خود است.

غزل های دسته سوم را من با زبان الکن خودم گفته ام غزل با حال و هوای عارفانه. مقصودم را هم آنجا ذکر کرده ام. معمولاً وقتی ما نتوانیم یک ویژگی ای را به طور صریح و واضح یا با حالتی تند در چیزی ببینیم اما رایحه ای از آن استشمام کنیم. معمولاً می گوییم حال و هوا یا رنگ و بو یا جو خاص یا اتمسفر و امثال اینها.

به هر حال عرفان و عشق عارفانه در غزل های دسته سوم(که سعدی راستین به نظر من در همین غزل ها متجلی است) چنین حالتی دارد. حال و هوایی لطیف و آرزوانگیز که عطر ملایم آن در فضای کل شعر پراکنده است. هر بینش رشته ای از گیسوی خوشبو و پر رمز و راز خیال شاعرانه است که مخاطب را آرام آرام و بوی کشان به سمت کانون قدسی این عشق می کشاند، و برگرد هر یک از الفاظ و عبارات این غزل ها برق هایی از تداعی های تخیل انگیزی جستن می کند که در مجموع و در انتقال پیام های عارفانه به مخاطب بسیار دل انگیزتر و مؤثرتر از غزل هایی است که به کمک آن عناصری تکراری و بسیار شنیده سروده شده است.

ضمناً این بحث را مطرح کرده ام که آیا اصلاً از آن نشانه هایی که گفتم در اینها نباید باشد یا اینکه حداقلی از آنها ممکن است در این نوع غزل ها هم بیاید . به هر حال، من برای اینکه جلوی بعضی از پرسش ها را بگیرم یا به بعضی پرسش های مقدر پاسخ بدهم که نگویند تنها به قاضی رفته است، تمام شکوک و مسائل را در نظر گرفته ام و خودم را دم به دم به جای خواننده کتابم گذاشته و فرض کرده ام که او دارد سؤال یا شک می کند و به هر حال باید به آن پاسخ داد.

به هر حال امیدوارم در مجموع، گامی کوچک در سعدی پژوهی برداشته باشم.

غزلی که در ابتدای عرایضم خواندم از همین دسته سوم بود. این هم نمونه ای دیگر؛ آیا دل انگیزتر، بلندتر و اساساً عارفانه تر از آن امکان دارد؟

بگذار تـا مقابل روی تــو بگــذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور بـــه که طاقت شــوقت نیــاوریـــم
روی آر به روی ما نکنی، حکم از آن تست
بـــاز آ که روی در قـــدمـــانــت بگستـــریم
ما را سری است با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشترندنه، که از خاک کمتریم
ما با توییم و با تو نه ایم، اینت ابوالعجب
در حلقه ایم با تو و چون حلقه بـــر دریم
نه بوی مهر می شنویم از تو، ای عجب
نــه روی آن مهــر دگــر کــس بپـــروریم
از دشمنـان بــزنــد شـــکایت بـــه دوستـــان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بـریم
ما خــود نمی رویم دوان از قفــای کس
آن می برد که ما به کمندی وی اندریم
سعدی تو کیستی؟ که در یان حلقه کمند
چندان افتاده اند که مــا صیـــد لاغــریــــم

 

سخن کوتاه و برای بیان و بررسی دقیق تر این موضوع، شما را به خود کتاب(که به زودی نشر خواهد یافت) ارجاع می کنم.

 

 

نصایح حکیمانه آقای شیخ!

از گلستان شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی

اولی : مال از بهر آسایش عمرست نه عمر از بهر گرد کردن مال عاقلی را پرسیدند نیک بخت کیست و بدبختی چست گفت نیک بخت آن که خورد و کشت و بدبخت آنکه مرد و هشت.

 

دومی : دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد

علم چندان که بیشتر خوانی

چون عمل در تو نیست نادانی

نه محقق بود نه دانشمند

چارپاپیی برو کتابی چند

آن تهی مغز را چه علم و خبر

که بر او هیزم است یا دفتر

 

سومی : رحم آوردن بر بدان ستمست بر نیکان، عفو کردن از ظالمان جورست بر درویشان

 

چهارمی : سخن میان دو دشمن چنان گوی که گر دوست گردند شرم زده نشوی.

میان دو کس جنگ چون آتشست

 سخن چین بدبخت هیزم کشست

میان دو تن آتش افروختن

 نه عقلست و خود در میان سوختن

پیش دیوار آنچه گویی هوش دار

 تا نباشد در پس دیوار گوش

 

پنجمی :خشم بیش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بی وقت هیبت ببرد نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند.

 

ششمی : خبری که دانی که دلی بیازارد تو خاموش تا دیگری بیارد

بلبلا مژده بهار بیار

 خبر بد به بوم باز گذار

 

هفتمی : ده آدمی بر سفره ای بخورند و دو سگ بر مرداری با هم بسر نبرند. حریص با جهانی گرسنه است و قانع به نانی سیر. حکما گفته اند توانگری به قناعت به از توانگری به بضاعت.

 

هشتمی : هر چه زود بر آید دیر نپاید.

 

نهمی : دمان را عیب نهانی پیدا مکن که مر ایشان را رسوا کنی و خود را بی اعتماد .

 

دهمی : هر که علم خواند و عمل نکند بدان ماند که گاو راند و تخم نیفشاند.

 

یازدهمی : مراگر شبها همه قدر بودی، شب قدر بی قدر بودی.

 

دوازدهمی: گر جور شکم نیستی هیچ مرغ در دام صیاد نیوفتادی بلکه صیاد خود دام ننهادی. حکیمان دیر دیر خورند و عابدان نیم سیر و زاهدان سدّ رمق و جوانان تا طبق بر گیرند و پیران تا عرق بکنند اما قلندران چندان که در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس.

 

سیزدهمی: جوهر اگر در خلاب[گنداب] افتد همچنان نفیسست و غبار اگر به فلک رسد همان خسیس. استعداد بی تربیت دریغ است و تربیت نامستعد ضایع. خاکستر نسبی عالی دارد که آتش جوهر علویست ولیکن چون به نفس خود هنری ندارد با خاک برابر است و قیمت شکر نه از نی است که آن خود خاصیت وی است.

 

چهاردهمی: جوانمرد که بخورد و بدهد به از عابد که روزه دارد و بنهد.

 

پانزدهمی : اندک اندک خیلی شود و قطره قطره سیلی گردد یعنی آنان که دست قوت ندارند سنگ خورده نگه دارند تا به وقت فرصت دمار از دماغ ظالم برآرند.

 

شانزدهمی : معصیت از هر که صادر شود ناپسندیده است و از علماء ناخوبتر که علم سلاح جنگ شیطانست و خداوند سلاح را چون به اسیری برند شرمساری بیش برد.

 

هفدهمی : جان در حمایت یک دم است و دنیا وجودی میان دو عدم. دین به دنیا فروشان خرند ، یوسف بفروشند تا چه خرند؟ الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لاتعبدوا الشیطان

 

هجدهمی : درویش ضعیف حال را در خشکی تنگ سال مپرس که چونی الا بشرط آن که مرهم ریشش بنهی و معلومی پیشش.

 

نوزدهمی : به نانهاده دست نرسد و نهاده هرکجا هست برسد.

 

بیستمی : تلمیذ بی ارادت عاشق بی زرست و رونده بی معرفت مرغ بی پر و عالم بی عمل درخت بی بر و زاهد بی علم خانه بی در.

 

بیست یکمی : یکی را گفتند عالم بی عمل به چه ماند؟ گفت به زنبور بی عسل.

زنبور درشت بی مروت راگوی

باری چو عسل نمی‌دهی نیش مزن

 

بیست و دومی : هر که با بدان نشیند اگر نیز طبیعت ایشان درو اثر نکند به طریقت ایشان متهم گردد و گر به خراباتی رود به نماز کردن ، منسوب شود به خمر خوردن.

 

بیست و سومی : گدای نیک انجام به از پادشای بد فرجام.

 

بیست و چهارمی : بزرگی را پرسیدند با چندین فضیلت که دست راست راهست خاتم در انگشت چپ چرا می‌کنند گفت ندانی که اهل فضیلت همیشه محروم باشند.

 

آخری : حکیمی را پرسیدند چندین درخت نامور که خدای عزوجل آفریده است و برومند هیچ یک را آزاد نخوانده‌اند مگر سرو را که ثمره‌ای ندارد. درین چه حکمت است؟ گفت هر درختی را ثمره معین است که به وقتی معلوم به وجود آن تازه آید و گاهی به عدم آن پژمرده شود و سرو را هیچ از این نیست و همه وقتی خوشست و این است صفت آزادگان.

به آنچه مى گذرد دل منه که دجله بسى

 پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد

گرت ز دست بر آید چو نخل باش کریم

 ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد

نصایح حکیمانه جناب شیخ

منبر دوم

منبر اول

را اینجا بخوانید.

این منبر اشعاری از شیخ است که هر بیت نصیحتی است مجزا و با معنا. بشنوید:

 

  1. 1-اگر هوشمندی بمعنی گرای                        
  2. که معنی بماند نه صورت بجای
  3. ۲-کرا دانش و جود و تقوی نبود                     
  4.  بصورت درش هیچ معنی نبود

پا منبری : آنچه جاودان می ماند آن چیزی است که به “ازبین رفتنی ها” وابستگی ندارد. تمام ظواهر ازبین رفتنی هستند و تمام بواطن ماندنی . صورت ها نابود می شوند اما معنی ها می مانند. خودت حساب کن اگر اهل حساب و کتابی : ارزش صورت بیشتر است یا معنی؟

البته باید منظورمان را از معنی روشن کنیم که فکر نکنید شامل معنی شعر های دبیرستان هم می شود! از نظر ما معنی یعنی : دانش ، بخشش و تقوا. تشریف ببرید تهیه بفرمایید!

 

  1. 3-کسی خسبد آسوده در زیر گل                     
  2. که خسبند ازو مردم آسوده دل

پامنبری رو به شیخ : آقا ما اینا رو دویست و پنجاه هزارو ششصدو چهل و هشت بار گفتیم . بازم بگیم؟

چشم برای بار دویست و پنجاه هزارو ششصدو چهل و نهمین بار می گویم :کسی خسبد آسوده در زیر گل که خسبند ازو مردم آسوده دل !

 

  1. 4-غم خویش در زندگی خور که خویش           
  2. بمرده نپردازد از حرص خویش

پامنبری : شیخ -قربانشان بروم- در اینجا صنعت جناس تام به کار برده اند . می فرمایند : برو برای خودت غصه بخور جانم که وقتی رحمت خدا رفتی فک و فامیلت نمی آیند برای تو غصه بخورند و کاری برایت بکنند و از امور خودشان بمانند. ( خویش و خویش را عرض کردیم که جناس دارند آن هم” تام ” – خدا ما را در برابر خویش و خویش ” جری” نفرماید!! بلند بگو آمین)

 

  1. 5-نخواهی که باشی پراکنده دل                      
  2.  پراکندگان را ز خاطر مهل
  3.  ۶-پریشان کن امروز گنجینه چست                
  4.  که فردا کلیدش نه در دست تست
  5. ۷-تو با خود ببر توشه خویشتن                      
  6. که شفقت نیاید ز فرزندان و زن

پا منبری : اگر دوست داری پریشان حال نشوی ، به داد پریشان حالان برس و آنان را از یاد مبر . مالی که امروز در دست داری و می توانی از آن بخشش کنی در راه خدا انفاق کن که معلوم نیست این مال فردا هم در دست تو باشد. …البته بیت شماره ی ۷ به زندگی خصوصی شما مربوط است و ما هم گردنمان از مو باریک تر  و با مخدرات طرف نمی شویم اما همین را یواشکی بگویم که آقا جان این پول و پله را اگر خودت در راه خدا ندهی عمرا همسر مکرمه تان بعد از وفاتتان در راه خدا بدهد . از ما گفتن بود!

 

  1. 8-کسی گوی دولت ز دنیا برد                       
  2. که با خود نصیبی بعقبی برد

پا منبری : این ثروت فانی به محض آنکه برای خدا و کمک به مستحقان خرج شود باقی می شود و بعد از مرگ صاحب خود را به  ثروتمندان حقیقی ملحق می کند ( در راه این ملاقات قارون را خواهی دید که به گدایی ایستاده و هیچکس به او رحم نمی کند)

 

  1. 9-بغم خوارگی چون سر انگشت من               
  2.  نخارد کس اندر جهان پشت من

پا منبری رو به شیخ :

فکر کنم مخاطبین عزیز ما این یک قلم را به تجربه دریافته باشند . توضیح بدهیم خودمان را سبک کرده ایم!

  1. ۱۰-مکن، بر کف دست نه هر چه هست            
  2. که فردا بدندان بری پشت دست

پا منبری : اخوی حالا جو گیر نشوی بروی تمام اموالت را ببخشی ( که البته چشم بنده آب نمی خورد!) نه، مواظب آن طرف پشت بام باش! اگر هرچه داری ببخشی و یا هیچ چیز نبخشی در هر دو حالت اشتباه بزرگی کردی!

 

 

منتظر منابر بعدی باشید

 

نصایح حکیمانه  جناب شیخ

منبر سوم

پامنبری: شیخم چو قلم به دست گیرد ، تسبیح همه گسست گیرد!( گفتیم از روی دست حافظ علیه الرحمه رج بزنیم برای خوشامد شیخ که شاید این منبر را چندان طولانی نفرمایند و ما بتوانیم زودتر به ملاقات آن یاری رویم که چون قدح به دست گیرد ، بازار بتان شکست گیرد!)

القصه می فرماید:

۱- بپوشیدن ستر درویش کوش                     

 که ستر خدایت بود پرده پوش

پامنبری: راز بیچارگان بپوشید و مخروشید تا خدایتان پرده بر عیبتان بپوشد و بر شما نخروشد.

 

2-مگردان غریب از درت بی نصیب             

مبادا که گردی بدرها غریب

پامنبری: از ترس ان روز که در به در درها شوی در به دران را از درت مران!

 

3-بزرگی رساند بمحتاج خیر                      

 که ترسد که محتاج گردد بغیر

پامنبری: ار علامات بزرگان این است که از بیم ناداری به محتاجان کمک می کنند( و نه از روی منت و ریا و نه با اطمینان به نفس خود که گویی مالشان را دور ریخته اند و به فقیری کمک کرده اند)

 

4-اگر پای در دامن آری چو کوه                  

سرت زآسمان بگذرد از شکوه

۵-زبان درکش ای مرد بسیار دان                 

که فردا قلم نیست بر بی زبان

پامنبری: اصلا شما کوه ، شما دریا، شما دشت ، شما بزرگترین کله گنده های عالم ، آقای عزیز ( خانم ها را کار ندارم چون خانمها هیچ احتیاجی ندارند که به حرف زدنشان توجه کنند بسکه دقیق و درست و کم و زیبا و با معنی حرف می زنند!) آقای محترم در هنگام صحبت کردن کمربند زبان را ببند . زیرا چو سرعت زبان بالا رود ترمز آن از کار بیافتد و هیچ تعمیرکاری نتواند صدمات حاصل از تصادفات “حتمی” را جبران کند . به قول شیخ ما – قربانشان بروم- حرف نزده را می شود زد اما حرفی که زدی را دیگر نمی شود جمع کرد . واگر سخن نگفته باشی برای تو عقابی هم نیست. (۱)

 

6-صدف وار گوهرشناسان راز                  

 دهن جز بلؤلؤ نکردند باز

پامنبری: آنان که با معانی بزرگ سر و سری داشتند دهانشان مثل صدف بود فقط زمانی باز می شد که مرواریدی در خود داشته باشد. ( عجب زیبا فرمودند شیخ ما)

 

7-فراوان سخن باشد آکنده گوش                  

نصیحت نگیرد مگر در خموش

پامنبری: یکی دیگر از عیوب پر حرفی پر شدن گوش ادم از حرف است . ئقتی گوشتان هم پر شود اولین چیزی که دیگر در ان فرو نمی رود حرف حساب است. آنوقت امثال شیخ ما مجبورد با ” سکوت” نصیحتتان کنند. میدانید با این کارتان چه زحمتی به شیخ می دهید؟ تازه از آن بد تر بنده را هم از نان خوردن می اندازید. چون سکوت که دیگر پا منبری نمی خواهد. خوب خدا را خوش می آید؟ پس اینقدر حرف نزن جانم!

 

8-چه خواهی که گوئی نفس بر نفس             

حلاوت نیابی ز گفتار کس

پامنبری: عیب دیگر پر حرفی این است که شما که لا جرعه! حرف بزنی مزه ی سخنان شیرین دیگران را هم نمی چشی !

 

9-نباید سخن گفت ناساخته                         

نشاید بریدن نینداخته

پامنبری: ( خودمانیم ها ما هر چه می خواهیم کاری به خانم ها نداشته باشیم نمی شود) شیخ مثال خیاطی میزند و می فرماید همانگونه که اندازه نگرفته نمی شود برید فکر نکرده هم نمی شود گفت.

 

10-تأمل کنان در خطا و صواب                  

 به از ژاژ خایان حاضر جواب

پا منبری: اگر ادم در پاسخ کند باشد و آرام آرام جواب گوید و درست و غلط را بسنجد خیلی از آدم بیهوده گوی حاضر جواب ( که با سرعت سخن می گوید) بهتر است.

 

11-کمالست در نفس انسان سخن                  

تو خود را بگفتار ناقص مکن

پامنبری: عزیزم سخن گفتن یکی از نشانه های کمال آدمی است آنوقت چیزی که می توانی با آن ارزشمند تر بشوی اگر با کم فکری تبدیل علت سبک سری و کوچک شدن شخصیت تو شود ، خیلی مصیبت دردناکی است.

 

12-کم آواز هرگز نبینی خجل                      

جوی مشک بهتر که یکتوده گل

پامنبری: بنده که آدم کم حرفی که به واسطه سخن گفتن خجالت زده شده باشد ندیده ام ( شما اگر دیده اید به او بگویید خیلی هنر مند است!) ۲ دو تا ۴ تا! یک نگین زمرد از کوه کوه کاه ارزشمند تر است . نیست؟

 

13-حذر کن ز نادان ده مرده گوی                

چو دانا یکی گوی و پرورده گوی

پامنبری: من فقط معنی کلمه را می گویم خودتان حدس بزنید : ” ده مرده گوی” یعنی کسی که اندازه ی ده مرد حرف می زند” . درست؟ خوب پس حذر کن جانم!

 

14-صد انداختی تیر و هر صد خطاست        

 اگر هوشمندی یک انداز و راست

پامنبری: اگر مردی یک تیر بزن که به هدف بخورد نه اینکه صد ، صد و پنجاه تیر را حرام کنی آخر هم نه تنها به سیبل نخورده بلکه زده ای چشم ناظران را هم کور کرده ای!

 

15-چرا گوید آن چیز در خفیه مرد              

 که گر فاش گردد شوی روی زرد؟ پا منبری رو به شیخ: قربان می گویم بسکه در باب لطف کم حرفی سخن گفتید بنده را این طمع در جان افتاد که همین جا مجلس را بدرود گویم و بروم نزد همان یاری که عرض شد!! می شود این بیت آخری را خودتان برای مخاطبان شفاف سازی کنید…قربان لطفتان! پس ما رفتیم…

 

پس گردنی درمانی!

تبیاد (تبیان +ادبیات- برخی اضافات) :شیخ اجل سعدی شیرازی در کتاب مستطاب بوستان برای تنبیه خواطر مربیان و توجه بواطن پدران و مادران ، اصول تربیتی چندی را به حکم “من جرب المجرب حلت به الندامه” بیان می دارد و از آن جمله است این قطعه در نحوه تربیت پسران که بسیار ما را خوش آمد ، امید که شما را هم.!

پسر چون زده بر گذشتش سنین          

 ز نامحرمان گو فراتر نشین

بر پنبه آتش نشاید فروخت                  

که تا چشم بر هم زنی خانه سوخت

چون پسران ده سالشان تمام شد به آنان بگویید که نزد نا محرمان ننشینند چونکه آتش پاره هستند و مخدرات غالبا از جنس پنبه به تن دارند و ناگهان آتش پارگی آنان در پنبه اینان بگیرد و خانه و کاشانه را پاک بسوزاند !!

چو خواهی که نامت بماند بجای           

پسر را خردمندی آموز و رای

چو فرهنگ و رایش نباشد بسی           

بمیری و از تو نماند کسی

چنانچه تمایل داری که بعد از مرگت نامت نمیرد یک پسری تربیت کن ، به انواع علوم و فنون آراسته و خوش رای و با فرهنگ و پیراسته که اگر پسرت این گونه نباشد خواسته ناخواسته او هم مثل تو جنازه خواهد بود و جنازه نمی تواند نامت را به دوش بکشد.

با روزگاران که سختی برد                  

پسر چون پدر نازکش پرورد؟

خردمند و پرهیزگارش بر آر              

گرش دوست داری بنازش مدار

در این دوره و زمانه ی “وا نفسا” پسری که پدرش او را “نازک و نارنجی” بار آورده است ، چگونه می تواند پس فردا یک خانواده را نان بدهد؟ پس پسرت را با درایت و با دیانت بار بیاور و جان هرکه دوست داری او را لوس نکن تا پس فردا که نان آور یک خانواده شد بگویند خدا پدرش را بیامرزد !

بخردی درش زجر و تعلیم کن             

 به نیک و بدش وعده و بیم کن

نوآموز را ذکر و تحسین و زه             

 ز تو بیخ و تهدید استاد به

وقتی پسرت کوچک است به هر لطایف الحیلی که هست یک چیزی در مغزش فرو کن باشد که فرا گیرد! خوب و بد را به او گوشزد کن باشد که پند پذیرد .و البته اگر کودک را تشویق کنی و “زه و آفرین” بگویی تاثیر تربیتی اش از اینکه معلمانش دعوایش کنند و از نمره انضباطش کم کنند بیش است . (اما در راستای اهداف ضد لوس بازیلطفا وقتی می زند شیشه خانه ی همسایه را می شکند نگو آماشالا پسرکم چه تمیز خرابکاری می کند ! )

بیاموز پرورده را دسترنج                 

 و گر دست داری چو قاورن بگنج

مکن تکیه بر دستگاهی که هست          

که باشد که نعمت نماند بدست

بپایان رسد کیسه سیم و زر                 

 نگردد تهی کیسه پیشه ور

چه دانی که گردیدن روزگار               

بغربت بگرداندش در دیار

چو بر پیشه ای باشدش دسترس            

 کجا دست حاجت برد پیش کس؟

آقای محترم کارخانه داری؟ در بازار حجره ات سر نبش است؟ از ما بهتران برایت کیسه کیسه اشرفی می آورند؟ خوب باشد چرا پسرت را بی عرضه بار می آوری ؟ اگر ور شکست بشوی یا حجره ات در طرح نوسازی شهرداری بیافتد یا اجنه نظرشان از تو برگردد با این پسر بی هنرت چه می کنی؟ حساب بانکی آدم ته می کشد اما کار آدم حسابی کساد نمی شود. اصلا آمدیم زد به سرش ، رفت فرنگ لا اقل یک ظرفشویی بلد باشد که در غربت به گدایی نیافتد آبروی ایرانی جماعت را هم ببرد.

ندانی که سعدی مراد از چه یافت          

نه هامون نوشت و نه دریا شکافت؟

بخردی بخورد از بزرگان قفا              

 خدا دادش اندر بزرگی صفا

هر آنکس که گردن بفرمان نهد            

بسی برنیاید که فرمان دهد

هر آن طفل کو جور آموزگار             

نبیند جفا بیند از روزگار

راست حسینی می خواهی بگویم من سعدی ، چه شد که سعدی شدم؟

نه خیر نه شاخ غول شکستم نه فیل هوا کردم ،بچه که بودم روزی سه بار به قاعده استامینوفن به وقت زکام ، از پدر مرحومم پس گردنی خوردم (بخردی بخورد از بزرگان قفا ) خدا هم که صبر مرا دید بزرگ که شدم یک گلستان و یک بوستان به دستم داد . شما هم اگر می خواهید آقازاده ، گل و بلبل از آب و گل در بیاید یکم او را “پس گردنی درمانی “ کن . چراکه : هر آن طفل کو جور آموزگار              نبیند جفا بیند از روزگار

پسر را نکودار و راحت رسان            

 که چشمش نماند بدست کسان

هر آن کس که فرزند را غم نخورد       

دگر کس غمش خورد و بد نام کرد

نگه دار از آمیزگار بدش                   

که بدبخت و بی ره کند چون خودش

البته ما گفتیم کمی زدو خورد بد نیست اما مواظب باش از آن طرف بوم نیافتی و پسرت را از مواهب دنیا محروم کنی ، آن وقت عقده ای می شود و دله بار می آید ها!! مدام به دست دیگران چشم خواهد دوخت و از میان این دیگران یکی پیدا می شود به او از تو بیشتر محبت می کند و مواد دستش می دهد و قرص اِکس به او تعارف می کند پسر تو هم که عقده ی شادمانی دارد با این ” آمیزگار بد” می رود میهمانی و بدبخت و گمراه می شود تو را هم بی آبرو می کند و در این مرحله “پس گردنی درمانی ” هم جواب نمی دهد و تو می مانی و “پسر بی ادب و بی هنرت”.

 

شعر زندگی در کلام سعدی

مقدمهمثل های اخلاقی

مثل های تربیتیمثل هایی در لزوم قناعت

مثل هایی در دوستیمثل هایی در توکل بر خدا

مثل هایی در تدبیر

مقدمه :آدمی چگونه می تواند صدها سال زندگی کند بی آنکه نامش، یادش و سخنش به کهنگی گراید. چگونه است که برخی،  سالیان دراز پیش از ما زیسته اند ولی سخنانشان این زمان در گوش ما آهنگ کلام گذشتگان را ندارد. از چه روست که اینان چنین جاودان مانده اند؟ با کجا ، با کدام اصل و ریشه پیوند یافته اند که کلامشان پس از گذشت قرن ها همچنان قابل فهم، خوش آهنگ و دلپذیر است. راز جاودانگی رازی بس عجیب است و در گستره زبان و ادبیات فارسی از این اعجاب آفرینان کم نیستند: اعجاب آفرینانی چون فردوسی، سنایی، عطار ، حافظ ، مولوی و سعدی. مردانی که کلامشان هم اینک پس از گذشت زمانی بیش از ۸۰۰ سال هنوز تارهای دل هر فارسی زبانی را به ارتعاش درمی آورد .

در میان شعرای به نام ایرانی  سعدی، خیام و حافظ شهرتی جهانی یافته اند.  به ویژه آثار سعدی بیش از سه قرن است که به اکثر زبان های اروپایی ترجمه شده و تحسین اروپائیان را برانگیخته است. در کلام سعدی ، در گلستان و بوستان و غزلیات چه نهفته است که نه تنها مرز ملل که مرز زمان را هم درنوردیده است. بی شک کلام سعدی بایستی از سرچشمه های ناب انسانی، از اخلاقیاتی که ریشه در خلیفة اللهی آدمی دارد نشأت گرفته باشد.” سعدی نه حکیم است و نه عارف. فقط شاعر است و شاعر واقعی. مخصوصاً شاعر آدمیت است که عشق و اخلاق مایه افتخار اوست.”(۱) آنچه در شعر سعدی رخ می نماید آدمی است. و آدمی را دگرگونی شرایط زندگی، صنعتی و ماشینی شدن آن، تغییر نمی دهد. نیازهای انسانی، آنچه مایه آفرین و اعجاز و یا نفرت و اکراهش می شود در طول قرن ها تغییر چندانی نیافته است.” شعرسعدی، تصویر زندگی است. زندگی چهره خود را در این شعرها و نوشته ها باز می نماید و به سوی یک زندگی بهتر راه می گشاید.”(۲)

قدما سعدی را در کنار فردوسی و انوری سه تن پیامبران شعر می دانند از اینرو که: ” معانی او هر چند گه گاه کاملاً عادی است به هیچوجه مبتذل و دست فرسود به نظر نمی رسد. بلکه همواره لطف ، ذوق و تعبیر شاعر از حدود معانی متعارف بالاتر می رود.”(۳) و این میسر نخواهد شد مگر آنکه شاعر نه به جد و جهد که با الهام و کشف و مشاهده شعر سروده باشد. سعدی هنگامی پا بر عرصه ادب ایران نهاد که شعر و اوزان آن کاملاً فرسوده و تکراری می نمود و ظهور سعدی جانی تازه در آن قالب دمید و شیوه جدیدی را بنیاد نهاد . ” سعدی… آخرین مظهر کمال در سراسر ادبیات ایران است. تا مدتها بعد از او شعر فارسی فقط حافظ را در طراز اول به وجود آورد و نثر فارسی دیگر تقریباً هیچ چیزی که با کلام او قابل مقایسه باشد به وجود نیاورد.”(۴) بسیاری از گویندگان فارسی زبان بعد از حیات خویش به شهرت و آوازه بلند نائل آمدند ولی” سعدی از گویندگانی است که در زمان حیات خویش در میان فارسی شناسان کشورهای مختلف از آسیای صغیر گرفته تا هندوستان شهرت بسیار حاصل کرد.”(۵)

شهرت سعدی در زمانه خویش و قرن ها پس از وی را باید معلول چه عاملی دانست. اینک قریب به ۸۰۰ سال از زمانه سعدی می گذرد. چه عامل یا عواملی سبب شده است که اینک کلام سعدی همه فهم باشد و وی را در تمام دنیا معلم اخلاق بدانند و و بنامند. استاد ذبیح الله صفا در تاریخ ادبیات ایران پنج عامل را دلیل جاودانگی سعدی می شمارد:

“۱٫ سعدی زبان فصیح و بیان معجزآسای خود را تنها وقف مدح و یا بیان احساسات عاشقانه نکرد بلکه بیشتر آن را به خدمت ابناء نوع گماشت و در راه سعادت آدمیزادگان به کار برد.

۲٫ وی نویسنده و شاعری جهاندیده و سرد و گرم روزگار چشیده و مطلع بود.

۳٫ سخن گرم و لطیف خود را همراه با مثل ها و حکایت های دلپذیر بیان کرد.

۴٫ در مدح و غزل راهی نو و تازه پیش گرفت.

۵٫ در عین وعظ و حکمت و هدایت خلق شاعری شوخ و بذله گو و شیرین بیان است و خواننده خواه و ناخواه مجذوب او می شود.”(۶) علاوه برآنچه استاد صفا در علل ماندگاری شعر سعدی برشمرده اند باید این مطلب را هم افزود که سعدی نه برای مباهات در جامعه ادبی آن روز که برای مردم زمان خویش سخن می گفته است از اینرو کلام وی از اصطلاحات ثقیل عربی که زبان علم آن زمان بود ، خالی است ” سعدی باآنکه در ادب عربی … تبحر کافی داشت هیچگاه فارسی را فدای لفظ های غریب عربی نکرد به نحوی که نزدیک به تمام واژه های تازی که به کار برده است از نوع لغت هایی هستند که در زبان فارسی رسوخ کرده و رواج یافته ومستعمل و مفهوم بوده اند “(۷)

ویژگی مردمی و عامیانه کلام سعدی که به اعمال ورفتار فضل فروشانه آلوده نشد، سبب شده که بعضی سخنانش در نزد عوام به صورت امثال درآید. در این گفتار سعی بر این است که آن دسته از سخنان شیخ شیراز که در طول زمان در میان مردم به صورت مثل درآمده است بررسی گردد.

در اخلاق:بی شک می توان بوستان و گلستان سعدی را  دایره المعارف بزرگ اخلاقی به شمار آورد. نکته های نغز و ظرایف اخلاقی در جامه حکایت و داستان با کلامی ساده و روان بیان شده است و بسیاری از این مثل ها در این گروه یعنی مثل های اخلاقی می گنجند.

در سخن و تاثیر آن شیخ شیراز گفته است:

تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد

در باب سخن و کلام سعدی شعری دیگر گفته است:

آهنی را که موریانه بخورد
نتوان برد ازو به صیقل زنگ
با سیه دل چه سود گفتن وعظ
نرود میخ آهنی در سنگ

در اخلاق اجتماعی نیز می توان کلام های شگفتی را در اشعار سعدی یافت مانند:

گاوان و خران بار بردار
به زآدمیان مردم آزار

و همچنین:

هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد
 بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد

و یا:

امیدوار بود آدمی به خیرکسان
مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

و سعدی در همراهی و دوستی چنین می سراید:

دوست آن دانم که گیرد دست دوست
 در پریشان حالی و درماندگی

و در پیمودن  راه بی حاصل ، شیخ شیراز چنین می گوید:

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
 کین ره که توی می روی به ترکستان است

سعدی در نفی و انزجار از تظاهر می سراید:

بزارید وقتی زنی پیش شوی
 که دیگر مخر نان زبقال کوی
به بازار گندم فروشان گرای
که این جو فروشی است گندم نمای

و در توصیه به زورمندان و احتراز از ضعیف آزاری شیخ اجل چنین می گوید:

مزن بر سر ناتوان دست زور
که روزی به پایش در افتی چو مور

 

در تربیت:آنکه معلم اخلاق است، تربیت را در جایگاهی بلند و رفیع نشانده ، بسیار ارج می نهد، ولی به نظر می رسد که سعدی نیکی انسان را بیشتر نتیجه وراثت می داند تا تربیت و چنین می سراید:

عاقبت گرگ زاده گرگ شود
گرچه با آدمی بزرگ شود

و یا:

پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است

ولی با اینحال تربیت در کلام سعدی از جایگاه رفیعی برخوردار است:

پادشاهی پسر به مکتب داد
 لوح سیمینش برکنار نهاد
بر سر لوح او نبشته به زر
جور استاد به زمهر پدر

یکی از راه های تربیت تحمل مرارت و سختی است و سعدی در این زمینه می گوید:

تا رنج تحمل نکنی گنج نبینی
 تا شب نرود صبح پدیدار نباشد

و همچنین:

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی

و یکی دیگر از شیوه های تربیت توجه به عکس العمل رفتار و کردار خویش است و سعدی چنین می گوید:

چو دشنام گویی دعا نشنوی
 به جز کشته خویشتن ندروی

در قناعت:

توصیه سعدی به قناعت و صد البته در جوانب مادی زندگی و نه معنوی آن است ، این خصلت حسنه در کلام  سعدی یکی از برجسته ترین خصایل انسانی است.

آن شنیدستی که در اقصای غور
با رسالاری بیفتاد از ستور
گفت: چشم تنگ دنیا دوست را
یا قناعت پر کند یا خاک گور

و یا می سراید:

هر که نان از عمل خویش خورد
 منت حاتم طایی نبرد.

و یا سعدی توصیه می کند:

چو دخلت نیست خرج آهسته تر کن
که می گویند ملاحان سرودی
اگر باران به کوهستان نبارد
به سالی دجله گردد خشک رودی

و خود یک راه عملی قناعت را چنین توصیه می کند:

اندک اندک خیلی شود و قطره قطره سیلی گردد.

و یکی از راههای قناعت را هم ترازی آرزوها و امکانات می داند:

دوستی با پیل بانان یا مکن
 یا طلب کن خانه ایی در خورد پیل

و سعدی گربه را نماد انسان های بی قناعت می شمرد و می سراید:

گربه مسکین اگر پرداشتی
تخم گنجشک از جهان برداشتی

در دوستی:بی شک دوستی حادثه ایی آن جهانی است که به اقتضای رحمانیت خدای بر زمین نازل شده است. دوستی دری است که بر بیابان تنهایی و عزلت بسته می شود.

در بخش اخلاقیات سعدی ویژگی دوست را دست گیری در پریشان حالی و درماندگی می داند و چنین می سراید:

از هر چه می رود سخن دوست خوشتر است
 پیغام آشنا نفس روح پرور است

و یا:

بادآمد و بوی عنبر آورد
  بادام شکوفه بر سر آورد

توکل بر خدای:توکل بر سرچشمه آفرینش از نشانه های ایمان و مایه پیروزی مومن است. سعدی در شعری دلپذیر چنین می سراید:

یکی طفل دندان برآورده بود
پدر سر به فکرت فرو برده بود
که من نان و برگ از کجا آرمش
مروت نباشد که بگذارمش
چو بی چاره گفت این سخن نزد جفت
نگر تازن او را چه مردانه گفت
مخور هول ابلیس تا جان دهد
هم آن کس که دندان دهد نان دهد

و همچنین در توبه و بازگشت به سوی خدا سعدی چنین می سراید:

ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روزه دریابی

و جایی دیگر در لزوم اعتماد به رحمت پروردگار چنین می گوید:

خدای ار به حکمت ببندد دری
گشاید به فضل و کرم دیگری

در تدبیر:بهره جستن از فکرت ورای در زندگی تنها راه درست زیستن و عمر به سلامت بردن است.

مکن خانه بر راه سیل ای غلام
 که کس را نگشت این عمارت تمام

در میان اشعار و سخنان سعدی ابیات و یا مصرع هایی است که در فرهنگ عامه رسوخ یافته ولی نمی توان آنها را در هیچکدام از دسته بندی های فوق گنجانید:

در پرسش نابجا: چو دانی و پرسی سؤالت خطاست.

و چنین سؤالی می تواند چنین پاسخی داشته باشد: نگه کردن عالم اندر سفیه.

و یا سعدی در کلامی عاشقانه و در توصیف معشوق می گوید:

صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را
تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

و در شرح احوال عاشق دل از دست رفته:

گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست
رنگ رخسار خبر می دهد از سر ضمیر

و در بیان کاری سفیهانه و نابخردانه می گوید:

یکی گوش کودک بمالید سخت
که ای بلعجب رای برگشته بخت
تو را تیشه دادم که هیزم شکن
نگفتم که دیوار مسجد بکن

به هر روی آنچه آمد مجموع امثالی است که در فرهنگ عامه از سخن سعدی به عاریت گرفته شده و خود حکایت از طبع لطیف و ذوق سلیم این ملت دارد که سخنان بزرگان ادب و فرهنگ خویش را در کلام روزمره و زندگی عادی خویش به کار گرفته ، در مقام تذکر و اندرز به کار می بندند.

و خود سعدی نیز بر این امر چنین مهر تائید می نهد:

مراد ما نصیحت بود و گفتیم
حوالت با خدا کردیم و رفتیم
نویسنده: مدیران دانلود | بازدید: 1,899 بازدید | تاریخ انتشار: ۰۱-۰۹-۹۳ | دسته بندی: سرگرمي, علمی
برچسب ها:
    زهرا می گوید: فروردین ۲۳, ۱۳۹۳ در ۷:۴۱ ب.ظ

    قشنگ بود به وب منم سر بزن لطفا


ارسال نظر در "همه چیز درباره سعدی"

(نمایش داده نمی شود)